#مریم_افتخاری
#مریم_افتخاری
ساعت 9:30 بود که رسیدم شرکت. با خوش حالی یه چرخ جانانه زدم و نشستم رو صندلی... "آخيش بالأخره تموم شد!"
حالا میتونم تمام تابستون بدون اینکه فکر درس و دانشگاه باشم به کارهای شرکت برسم.
یک نفس عمیق کشیدم و هوای بهاری رو پر کردم تو ریه هام!
من، "نیلا" هستم 21 سالمه و با اجازهتون دانشجوی معماری هستم. چشمای قهوه ای و موهای خرمایی رنگ و البته چال روی پیشونیم که زمان عصبانیت خودش رو نشون میده، بارزترین مشخصه ی منه!
پدرم "حسام آریان پور" تاجر فرشه؛ از وقتی فهمیدم ناراحتی قلبی داره در شرکتش مشغول به کار شدم تا دست تنها نباشه. اما کمتر کسی در مورد نسبت ما میدونه چون همه به جای آریان پور، خانم آریا صدام میزنن!
...
تو حال و هوای خودم بودم که آبدارچی سر و کلهش پیدا شد. پیرمرد قدبلند و مهربونی که از قدیمی های شرکته.
-سلام خانم
-بَه... حسین آقا چه طوری؟!
- به مرحمت شما.
همین جور که فنجون چایی رو میذاشت روی میز گفت:
-انگار گوش شیطون کر امروز سرحالید خانم!
لبخندی به روش زدم و گفتم:
-یعنی انقدر تابلوئه؟!
-کم نه!
صدای ویبره ی گوشی بلند شد و مثل هميشه مامان پرستو بود. به خاطر کارم وقت زیادی برای رفیق بازی ندارم اما مامان به اندازه ی یه دنیا هوامو داره!
البته به روش خاص خودش که حالا میگم براتون .
بعد از صحبت با مامان از اتاق بیرون رفتم. خانم اصلانی، منشی شرکت با تلفن صحبت میکرد. از اونجایی که فوقالعاده مؤدب هستم منتظر موندم تا قطع کنه.
- جانم خانم آریا کاری داشتید؟
-لیست قرارهای این هفته رو برام بیار لطفا.
-چشم
***
چایی رو هنوز تمام نکرده بودم که خانم اصلانی در چارچوب در ظاهر شد.
نگاهی به لیست انداختم و با لبخند گفتم:
-خوبه! امروز سرمون خلوته
-بله ساعت 10:30 با آقای مسعودی و ساعت12 با نمایندگان آلمان قرار دارید. یعنی تا حدود یک ساعت دیگه باید اتاق کنفرانس باشید.
-خوبه پس می تونم به کارهای عقب موندهم برسم البته اگه آقای مسعودی باهامون را بیاد!
اصلانی فاز نصیحت برداشت:
-اما حواستون هست نماینده های آلمان برای اولین باره که می خوان با ما کار کنن، این جلسه خیلی مهمه!
-نگران نباش اونا از خداشونه با ما وارد تجارت بشن، فرش های ما تکه! (سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد و من ادامه دادم) راستی بهشون گفتی که فعلاً مترجم نداریم؟
-بله با خودشون میارن.
***
سرمو از برگه ها بیرون آوردم؛ به صندلی تکیه دادم و انگشتامو پشت گردنم قفل کردم.
امتحانات آخر ترم حسابی خستهم کرده ولی از اینکه ترم تابستونی برنداشتم راضی و خوش حالم.
تلفن روی میز رو برداشتم : خانم اصلانی قرار ساعت 12 رو حتماً به آقای رئیس یاد آوری کنید.
پنجره رو باز کردم. هوای بهار بی نظیره حتی با وجود این همه دود و آلودگی باز هم لطافت خاصی داره که خیلی دوسِش دارم...
خوابم گرفته بود؛ خدا خدا میکردم مسعودی قرار امروز رو کنسل کنه تا یک چرت دلچسب بزنم اما درست همون موقع اصلانی لای درو باز کرد : آقای مسعودی تشریف آوردن!
خودم رو مرتب کردم و بیرون رفتم. بالأخره بعد از یک ساعت فک زدن یه قرار داد پر سود با آقایون آلمانی بستیم!
#انجمن_ناول_تیک
#رمان_پارت_اول
#مریم_افتخاری
https://noveltick.ir/
ساعت 9:30 بود که رسیدم شرکت. با خوش حالی یه چرخ جانانه زدم و نشستم رو صندلی... "آخيش بالأخره تموم شد!"
حالا میتونم تمام تابستون بدون اینکه فکر درس و دانشگاه باشم به کارهای شرکت برسم.
یک نفس عمیق کشیدم و هوای بهاری رو پر کردم تو ریه هام!
من، "نیلا" هستم 21 سالمه و با اجازهتون دانشجوی معماری هستم. چشمای قهوه ای و موهای خرمایی رنگ و البته چال روی پیشونیم که زمان عصبانیت خودش رو نشون میده، بارزترین مشخصه ی منه!
پدرم "حسام آریان پور" تاجر فرشه؛ از وقتی فهمیدم ناراحتی قلبی داره در شرکتش مشغول به کار شدم تا دست تنها نباشه. اما کمتر کسی در مورد نسبت ما میدونه چون همه به جای آریان پور، خانم آریا صدام میزنن!
...
تو حال و هوای خودم بودم که آبدارچی سر و کلهش پیدا شد. پیرمرد قدبلند و مهربونی که از قدیمی های شرکته.
-سلام خانم
-بَه... حسین آقا چه طوری؟!
- به مرحمت شما.
همین جور که فنجون چایی رو میذاشت روی میز گفت:
-انگار گوش شیطون کر امروز سرحالید خانم!
لبخندی به روش زدم و گفتم:
-یعنی انقدر تابلوئه؟!
-کم نه!
صدای ویبره ی گوشی بلند شد و مثل هميشه مامان پرستو بود. به خاطر کارم وقت زیادی برای رفیق بازی ندارم اما مامان به اندازه ی یه دنیا هوامو داره!
البته به روش خاص خودش که حالا میگم براتون .
بعد از صحبت با مامان از اتاق بیرون رفتم. خانم اصلانی، منشی شرکت با تلفن صحبت میکرد. از اونجایی که فوقالعاده مؤدب هستم منتظر موندم تا قطع کنه.
- جانم خانم آریا کاری داشتید؟
-لیست قرارهای این هفته رو برام بیار لطفا.
-چشم
***
چایی رو هنوز تمام نکرده بودم که خانم اصلانی در چارچوب در ظاهر شد.
نگاهی به لیست انداختم و با لبخند گفتم:
-خوبه! امروز سرمون خلوته
-بله ساعت 10:30 با آقای مسعودی و ساعت12 با نمایندگان آلمان قرار دارید. یعنی تا حدود یک ساعت دیگه باید اتاق کنفرانس باشید.
-خوبه پس می تونم به کارهای عقب موندهم برسم البته اگه آقای مسعودی باهامون را بیاد!
اصلانی فاز نصیحت برداشت:
-اما حواستون هست نماینده های آلمان برای اولین باره که می خوان با ما کار کنن، این جلسه خیلی مهمه!
-نگران نباش اونا از خداشونه با ما وارد تجارت بشن، فرش های ما تکه! (سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد و من ادامه دادم) راستی بهشون گفتی که فعلاً مترجم نداریم؟
-بله با خودشون میارن.
***
سرمو از برگه ها بیرون آوردم؛ به صندلی تکیه دادم و انگشتامو پشت گردنم قفل کردم.
امتحانات آخر ترم حسابی خستهم کرده ولی از اینکه ترم تابستونی برنداشتم راضی و خوش حالم.
تلفن روی میز رو برداشتم : خانم اصلانی قرار ساعت 12 رو حتماً به آقای رئیس یاد آوری کنید.
پنجره رو باز کردم. هوای بهار بی نظیره حتی با وجود این همه دود و آلودگی باز هم لطافت خاصی داره که خیلی دوسِش دارم...
خوابم گرفته بود؛ خدا خدا میکردم مسعودی قرار امروز رو کنسل کنه تا یک چرت دلچسب بزنم اما درست همون موقع اصلانی لای درو باز کرد : آقای مسعودی تشریف آوردن!
خودم رو مرتب کردم و بیرون رفتم. بالأخره بعد از یک ساعت فک زدن یه قرار داد پر سود با آقایون آلمانی بستیم!
#انجمن_ناول_تیک
#رمان_پارت_اول
#مریم_افتخاری
https://noveltick.ir/
- ۴.۳k
- ۱۱ اسفند ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط