پارت 3

(ویو فیلیکس)

فیلیکس به سمت ورودی های بهشت رفت تا فرکانس ها رو برسی بکنه... بعد از چند دقیقه دید شیعی داره به سمتشون میاد... اسلحه اش رو برداشت و به سمتش رفت.... اون.. یکی از شیاطین بود... فیلیکس باهاش مبارزه کرد... اما.. اون قوی تر از این حرف ها بود... وقتی که شیطان خواست خنجرش رو توی گردن فیلیکس فرو بکنه هیونجین سر رسید
خنجر اون شیطان رو انداخت کنار و فیلیکس رو پشت سرش قائم کرد... و بعد از اون به شیطان حمله کرد و اون رو کشت

فیلیکس:هیو.. هیونجین.. تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟

هیونجین:فکر کردم شاید به کمک نیاز داشته باشی... درست فکر کردم

فیلیکس:م.. ممنون

هیونجین:بیا بریم.. بالت آسیب دیده

فیلیکس تازه متوجه بالش شده بود سرش رو پایین انداخت... هیونجین دستش رو گرفت و اون رو به سمت دروازه برد

#:سرباز لی.. چه اتفاقی افتاده؟

فیلیکس:یه شیطان داشت حمله می‌کرد بهم... ولی ایشون نجاتم داد

#:تو نگهبان جدیدی آره؟

هیونجین:بله قربان

#:خب.. خوبه.. فکر کنم برای نجات دادن فیلیکس قراره پاداش خوبی بگیری

هیونجین لبخندی زد و گفت:وظیفه ام بود

#:خب.. از اونجایی که فیلیکس زخمی شده...هیونجین باید ازش مراقبت بکنی... پس شیفتتون تمومه.. برید

هیونجین تعظیم کرد و بعد دست فیلیکس رو گرفت و بهش کمک کرد تا به قصر برسن... (قبل از خوندن این بخش اسلاید دوم رو ببینید تا تصور بهتری از این صحنه داشته باشید) فیلیکس روی تخت نشست.. و هیونجین اون رو درمان کرد.... بالش کمی خراش برداشته بود... ولی اگر خوب استراحت می‌کرد خوب میشد.

هیونجین:باید بیشتر مراقب باشی لیکسی

فیلیکس:لیکسی؟

هیونجین:اسمت یکم طولانیه.. اشکالی نداره لیکسی صدات کنم؟

فیلیکس:آم.. نه... اشکالی نداره منم تو رو هیون صدا بزنم؟

هیونجین:هیون؟ اوه.. اوکی

فیلیکس لبخندی زد و هیونجین رو در آغوش گرفت و گفت:ممنونم هیون

هیونجین که تعجب کرده بود از این حرکت فیلیکس گفت:لیکسی... چیکار میکنی؟

فیلیکس:بغلت کردم

هیونجین:چی؟

فیلیکس:بغل.. دستمو دورت حلقه کردم... تاحالا کسی بغلت نکرده؟

هیونجین:خب.. راستش.. فقط یه بار.. مامانم منو بغل کرد.. قبل از اینکه بمیره

فیلیکس از شنیدن این موضوع ناراحت شد:متاسفم... نمیدونستم از بغل خاطره ی خوبی نداری

هیونجین:نه... اشکالی نداره

فیلیکس:پس.. میشه بغلت کنم؟

هیونجین سری تکون داد و باعث لبخند فیلیکس شد و در همون لحظه فیلیکس محکم بغلش کرد

فیلیکس:خب.. پس من میشم اولین نفر که بعد از مامانت بغلت کردههه

هیونجین به کیوت بازی های فیلیکس لبخندی زد و اون هم دستشو دور حلقه کرد... فکر نمی‌کرد که فیلیکس اینقدر کوچیک و ظریف باشه.

فیلیکس وقتی از بغلش بیرون اومد گفت:هیون... میای یه قولی به هم دیگه بدیم؟

هیونجین:چه قولی؟

فیلیکس:میدونم خیلی وقت زیادی نیست که آشنا شدیم.. ولی میای قول بدیم که همیشه باهم باشیم و مراقب هم باشیم؟

هیونجین که دید این فرصت برای به دست آوردن اعتماد فیلیکس عالیه پس قبول کرد و بهش قول داد




اهم
خب
شرایطم برای این پارت
21 لایک
16 تا کامنت
5 تا بازنشر

اگر شرایط همین امروز کامل بشه یه پارت دیگه هم میزارم پس خسیس نباشید لایک کنید
دیدگاه ها (۲۸)

پارت دوم دو پارتی هیونجین 🤍. درخواستی. ات: سلام هیونجین: سلا...

پارت 9رمان🎀 عشق مدرسه ای🎀ویو نویسنده:صبح شده بود و هیون زودت...

پارت 5 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ★میوفته روی ات و هیون! هیون...

پارت 8رمان✨ عشق مدرسه ای✨هیون :باشهات ساعت رو نگاه کردات: هی...

پارت 7رمان ✨عشق مدرسه ای✨ هیونجین: باشه گلم 🎀فیلم ترسناک رو...

پارت 22 رمان عشق مدرسه ای و هیونجین وقتی به خونه رسید ات رو ...

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

#دوست‌پسر_شیطون_منPart:12ویو هیونجین:نابی دستاشو دور گردنم ح...

پارت 36 رمان عشق مدرسه ای که رسید به جای ترسناکش ات نشسته بو...

ببخشید اما کلییییی مومنت هیونلیکس پیدا کردم و نتونستم نزارممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط