my dad

نویسنده:@moonand
فصل۲
part:6
ویو نویسنده:
هیونجین..کاغذ هایی که نقاشی های زیبایی روشون بود رو به فلیکس نشون داد.... فلیکس با ذوق و خوشحالی به نقاشی ها نگاه میکرد...نمیتونست باور کنه که هیون انقدر با استعداده...
ف:ا..اینا...خیلی قشنگن
ه:اوه...واقعا
ف:معلومه...میشه برای منم بکشی؟؟
ه:اره...چرا نشه
در یک آن فلیکس پرید بغل هیون...محکم بغلش کرده بود...هیون هم لبخند زد و دستاشو روی گودی کمر باریک فلیکس گذاشت... فاصله قدی زیادی داشتن...و این باعث خنده‌ی هیون میشد..
ف:به چی میخندی ؟
ه:هیچی
و دوباره خندید
ف:عهههه...بگو دیگه
ه:خیلی کوچولوییی
ف: یاااااااا من کوچولو نیستم
ه:هستی(خنده)
ف:نیستممممممم
ه:باشه باشه
ف: آفرین
ویو نویسنده:
فلیکس میره جلو و گونه‌ی هیون رو میبوسه و میره سمته اتاق خودش...هیون هم لبخند میزنه و میره تا ادامه کاراش رو انجام بده............
پرش زمانی پنج و نیم غروب
ه:آماده ای لیکس؟؟
ف:اره دارم میام
ویو فلیکس:
موهام رو هم شونه کردم و رفتم پایین...هیون پایین پله ها منتظر بود رفتم و رو به روش وایسادم
ه:بریم؟
ف:ارههه
ویو نویسنده:
وارد ماشین شدن و به سمت شهربازی رفتن.....وقتی به شهر بازی رسیدن....بیشتر وسایل
.بیشتر وسایل رو سوار شدن...البته به جز اونایی که فلیکس میترسید یا دوست نداشت سوار شه....پشمک هم خریدن و خوردن و دسته آخر رفتن تا سوار چرخ و فلک بشن...رفتن و توی یکی از اون اتاق ها نشستن....چرخو فلک حرکت کرد و بالا تر رفت....و درست وقتی به بالا ترین نقطه از چرخ و فلک رسید خورشید درحال غروب دیده میشد.... نور نارنجیش به صورت و موهاشون برخورد میکرد هیونجین.... لحظه ای نفسش بند اومد....کک و مک های فلیکس زیر نور نارنجی خورشید می‌درخشید و چقدر قشنگ بود....ترکیب موهای بلوند و بلندش با نور خورشید...
ف:خیلی قشنگه(لبخند ملیح)
ه:غروب؟
ف:اوهوم... نارنجی...بنفش...صورتی...آبی....همه ی این رنگها باهم ترکیب قشنگیه...دوسش دارم(لحن اروم)
ع:درسته...خیلی قشنگه
فلیکس به هیونجین نگاه کرد...توی تمام مدت از صبح تا شب به این فکر میکرد که بگه یا نه....اگه می‌گفت چی میشد؟؟هیون ازش عصبانی میشد...یا درکش میکرد...از تمام ریکشنی هایی که ممکن بود هیونجین نشون بده میترسید...از همشون...از اینکه ازش ناامید بشه چون نتونسته از خودش دفاع کنه....ازش عصبی بشه چون بدنش توسط یکی دیگه لمس شده...به همه‌ی اینا فکر میکرد...جز اینکه
ادامه تو کامنت
دیدگاه ها (۸)

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

پارت ۲۲:

پارت 9رمان🎀 عشق مدرسه ای🎀ویو نویسنده:صبح شده بود و هیون زودت...

پارت 29رمان عشق مدرسه ای ویو فردا صبح وقتی ات داشت برای مدرس...

پارت دوم دو پارتی هیونجین 🤍. درخواستی. ات: سلام هیونجین: سلا...

پارت 47 رمان عشق مدرسه ای ویو دم در خونه ی ات و فلیکس : ات: ...

پارت 46 رمان عشق مدرسه ای ات: اله هیونجین: باشه پس من برم گر...

پارت 18 رمان❤ عشق مدرسه ای ❤هیونجین: اها ویو ساعت 9 وقتی میخ...

دو پارتی هیونجین ات:امروز هم مثل همیشه نور خورشید از پنجره ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط