{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن سوی چشمانت

آن سوی چشمانت
∆ادامه پارت۶
مامان همان لحظه تایید کردو می دانستم اگر نه بگویم از هما چشم غره های خاص خودش را تحویلم می دهد. اما باز هم تلاشم را کردم.
+ولی اخه...
_ولی نداره دیگه دختر خاله. صبحانت رو که خوردی پاشو اماده شو که بریم.
+باشه ممنون.
از جایم بلند شدم و به اتاق ملکا رفتم. مانتو سورمه ای ساده ای تنم کردم و روسری ام را مدل لبنانی درست کردم. اریش اندکی کردم و کوله ام را برداشتم. از اونجایی که ملکا گفته بود به احتمال ۹۰درصد شب را ماندگار می شویم، کتاب و لباس مناسب امروز را همراهم اورده بودم. چادر عربی ام را روی سرم تنظیم کردم و از اتاق بیرون امدم. همزمان با من میکائیل هم از اتاق بیرون امد. مثل همیشه همان کت و شلوار سورمه ای رنگ را با همان پیراهن سفید پوشیده بود.
ناگهان به سمتم امد...
➊منظورش همون اسکله( داخل پست قبلی بود)
دیدگاه ها (۰)

به راهروی طولانی طبقه‌ی اول نگاه کردم.در انتهای راهرو، یک تا...

فاصله یک لبخند تا جنون

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت15ویو اتبوی ضد...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۳ | «اتاقی که مال جیا شد»...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌ششم: هالووی---صبح.آماده شدیم. آرام. س...

پارت: 10 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ وحشتناک و سنگینی سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط