وقتی پسر عموی بدنسازت توی سفرش عاشقت شده بود🩶
وقتی پسر عموی بدنسازت توی سفرش عاشقت شده بود🩶
پارت ۳(last part)
_اینکه...خب منم خیلی دوستت دارم
برای چند لحظه هنگ کرد...انگار داشت پردازش میکرد چی شنیده و از کی شنیده
+از کی؟؟از کی دوستم داری؟
_از خیلی قبل تر...از وقتی بچه تر بودم و میومدی گیتار میزدی و میخوندی
_از وقتی باهام دنبال بازی میکردی...از وقتی باهام قایم باشک بازی میکردی
_یعنی الان؟؟
+قبول کردم دوست دخترت باشم
_عاشقتمممممم
کمرمو گرفت و به سمت خودش کشید و بوسه ای روی لبم زد اول اروم پیش میرفت ولی بعدش عمیق تر کرد و هیچکدوم عقب نکشیدیم
و بعد از ۱۰ دقیقه با نفس نفس زدن ازم جدا شد
_توی زندگیم دوتا ارزو داشتم
_یک داشتن خودت بود که الان دارمت..
_دوم چشیدن این لبها بود که الان بهش رسیدم
+(خنده)
+خب کوک ما که میدونستیم خانواده ها قرار نیست مشکلی داشته باشن
+لونا رو چیکار کنیم چطوری بهش بگیم؟
×چیک میخوایید بگید که مننمیدونم؟
اه تف تو این شانس لونا الان وقت اومدن بود؟
_به توچه؟
+حق...به تو ربطی داره؟
×اره ربط داره کوکی شوهر آینده منه
_ببخشید ولی من برای تو نیستم
×یعنی چی؟؟شوخیه اره؟اره بابا حتما دوربین مخفیه
ولی وقتی دید هیچکدوم نمیخندیم لبخندش محو شد
با نگرانی اومد جلو
×کوکی همش دروغ و شوخیه اره؟
_این واقعیت محضه
لونا رو کرد به من
×سویون تو دزدی...تو مسئول گند زدن به روابط من و کوک هستی
×اگر تو نبودی کوکی ازت خوشش نمیومد...از من خوشش میومد و باهم ازدواج میکردیم
جونگکوک با شنیدن اینها انگار خونش به جوش اومده باشه منو کشید پشتش
_هوی لونا هی حرف نمیزنم دهن منو باز نکن دیگه....کی بهت اجازه داد با سویون اینطوری حرف بزنی؟
×اصلا من میرم(با گریه رفت)
_ولش کن زنیکه احمق رو...بیبی؟
+جانم؟
_بیا بریم تو چادر
+باشههه
رفتیم توی چادر
باهم فیلم دیدم...خوراکی خوردیم....با گوشی گیم آنلاین زدیم و توی این مدت اصلا مهم نبود لونا کجاست یا چی شده
اون لحظه فقط صمیمیت من و کوک مهم بود
بعد از چندساعت دراز کشیدیم توی چادر
کوکی منو بغل کرد
_دخترم...امروز من رو خوشبخت ترین ادم دنیا کردی
+اومم..چرا؟؟
_چون بهترین هدیه دنیا رو بهم دادی
+من؟؟چی بهت دادم؟
_خودتو...بهترین کادو برای من تویی
+عهه نگو خجالت میکشمممم
_خجالت نکش توله
_ولی واقعا خیلی خیلی دوستت دارم
+من عاشقتم کوکی
و دوباره بوسه ای رو شروع کردیم که با صدای بارون و بوی چمن خیس و ادکلن تلخ کوک قاطی شده بود
پایان.....
حمایت کنید فداتون بشم🩶
پارت ۳(last part)
_اینکه...خب منم خیلی دوستت دارم
برای چند لحظه هنگ کرد...انگار داشت پردازش میکرد چی شنیده و از کی شنیده
+از کی؟؟از کی دوستم داری؟
_از خیلی قبل تر...از وقتی بچه تر بودم و میومدی گیتار میزدی و میخوندی
_از وقتی باهام دنبال بازی میکردی...از وقتی باهام قایم باشک بازی میکردی
_یعنی الان؟؟
+قبول کردم دوست دخترت باشم
_عاشقتمممممم
کمرمو گرفت و به سمت خودش کشید و بوسه ای روی لبم زد اول اروم پیش میرفت ولی بعدش عمیق تر کرد و هیچکدوم عقب نکشیدیم
و بعد از ۱۰ دقیقه با نفس نفس زدن ازم جدا شد
_توی زندگیم دوتا ارزو داشتم
_یک داشتن خودت بود که الان دارمت..
_دوم چشیدن این لبها بود که الان بهش رسیدم
+(خنده)
+خب کوک ما که میدونستیم خانواده ها قرار نیست مشکلی داشته باشن
+لونا رو چیکار کنیم چطوری بهش بگیم؟
×چیک میخوایید بگید که مننمیدونم؟
اه تف تو این شانس لونا الان وقت اومدن بود؟
_به توچه؟
+حق...به تو ربطی داره؟
×اره ربط داره کوکی شوهر آینده منه
_ببخشید ولی من برای تو نیستم
×یعنی چی؟؟شوخیه اره؟اره بابا حتما دوربین مخفیه
ولی وقتی دید هیچکدوم نمیخندیم لبخندش محو شد
با نگرانی اومد جلو
×کوکی همش دروغ و شوخیه اره؟
_این واقعیت محضه
لونا رو کرد به من
×سویون تو دزدی...تو مسئول گند زدن به روابط من و کوک هستی
×اگر تو نبودی کوکی ازت خوشش نمیومد...از من خوشش میومد و باهم ازدواج میکردیم
جونگکوک با شنیدن اینها انگار خونش به جوش اومده باشه منو کشید پشتش
_هوی لونا هی حرف نمیزنم دهن منو باز نکن دیگه....کی بهت اجازه داد با سویون اینطوری حرف بزنی؟
×اصلا من میرم(با گریه رفت)
_ولش کن زنیکه احمق رو...بیبی؟
+جانم؟
_بیا بریم تو چادر
+باشههه
رفتیم توی چادر
باهم فیلم دیدم...خوراکی خوردیم....با گوشی گیم آنلاین زدیم و توی این مدت اصلا مهم نبود لونا کجاست یا چی شده
اون لحظه فقط صمیمیت من و کوک مهم بود
بعد از چندساعت دراز کشیدیم توی چادر
کوکی منو بغل کرد
_دخترم...امروز من رو خوشبخت ترین ادم دنیا کردی
+اومم..چرا؟؟
_چون بهترین هدیه دنیا رو بهم دادی
+من؟؟چی بهت دادم؟
_خودتو...بهترین کادو برای من تویی
+عهه نگو خجالت میکشمممم
_خجالت نکش توله
_ولی واقعا خیلی خیلی دوستت دارم
+من عاشقتم کوکی
و دوباره بوسه ای رو شروع کردیم که با صدای بارون و بوی چمن خیس و ادکلن تلخ کوک قاطی شده بود
پایان.....
حمایت کنید فداتون بشم🩶
- ۵۵۷
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط