پارت ۶ که نزاشتم

#گروگان_قلبم
#part_6

-به نظرم چون سنت بالاس فراموشی داری ؟من هیچ چیز جز اونی که گفتم نمیخوام
$ولش کن !شلیک نکن
-میدونی چون تو به من و پدرم یه لطفی کردی منم مهربونی  از تو یاد گرفتم میخوام یه لطفی بهت بکنم !
$چی کار میخوای کنی؟
(تهیونگ ادامه داد )
-میزارم نوه ات زنده بمونه ...
(مکثی کرد و نگاهی به امگای جلوش انداخت که بی صدا داشت اشک میریخت داد و دوباره ادامه داد )

-ولی فقط یه انتخاب داری تو یا نوه ات یکیتون باید نفستون قطع شه!این جوری یکم اکسیژن کمتری مصرف میشه ،ها چطوره ؟
(نزدیک یونگی شد و امگا را بهش سپرد و سمت پیر مرد رفت ،کامل نزدیک هیون ووک شد و توی چشم هاش زل زد وترسناک  زمزمه کرد )
-چطوره رئیس جئون  ؟پیشنهاد خوبیه بهتر از اینه که دوتایی با نوه ات به جهنم برید  !
$یعنی چی این ......
(نذاشت حرفش تموم شه و خودش کلافه و عصبی گفت )
-اینقدر سخته !دارم انتقام 6سال پیش میگیرم همین راه حل به پدرم دادی، ندادی ؟
(جئون که دید این مردی که این جاست با حرف نمیشه کاریش کرد روی زانوهاش نشست و دوباره به حرف اومد )
$نکن به خاطر روز هایی که توی عمارت با هم بودیم نکن .
(تهیونگ داشت از حرف های پیر مرد عصبی میشد غرید و اسلحه اس را روی جونگکوک نشونه گرفت )
-خفه شو !!!!
$باشه باشه با اون کاری نداشته باش اون از چیزی خبر نداره
(صدای پدرش توی سرش اکو میشد با پوزخندی نگاهی به جئون انداخت و دوباره اسلحه را روی هیون ووک کشید )
-یادته ! همین جمله هارا پدرم قبل اینکه توی حرومی بزنیش میگفت ولی توچیکار کردی ؟
(دستش روی ماشه برد و خواست فشارش بده و تمام انتقامی که این سال ها برای گرفتنش تلاش کرده بود را بگیره که صدای داد امگا مانعش شد و سر بالا اورد )
+نزنش ...نزنش عوضییییییییی !!
(خودش از بند دست های یونگی بیرون کشید و هنوز چند قدمی از یونگی فاصله گرفته بود که صدای عربده تهیونگ بلند شده )
-یونگی !!!!!
(یونگی هم سریع خودش به پسرک رسوند و نذاشت که دیگه نزدیک تر بشه ،تهیونگ قدمی سمت الفای پیر برداشت و روبه روش روی پاهاش نشست )
-هنوز انتخاب نکردی ؟اون !
(با سر اشاره ای به پسرک زد و تو چشم های پیر مرد زمزمه کرد )
-یا خودت ؟ من تمام شب وقت ندارم اگه سختته میخوای بهت کمک کنم ؟نوه ات چطوره ؟یا هنوز خیلی جوونه فکر کنم تو گزینه بهتری باشی اما تو هم برای این جایگاه خیلی زحمت کشیدی ؟
$خیلی خب باشه فقط .... فقط با اون کاری نداشته باش !یادت باشه باید ازش مراقبت کنی من این قول هم به پدرت دادم !
(اسلحه را روی پیشونی هیون ووک گذاشت و اروم اب زد )
-از اول هم قرار نبود اون بزنم .

(با نیشخند برای اخرین بار به صورت پیر مرد نگاه کرد و ماشه را کشید و فقط صدای شلیک و داد امگا توی فضا پیچید )
................

(چند روزی  از اون اتفاق میگذشت و امگا چیزی نمیخورد و فقط گریه میکرد ، با وارد شدن بوگوم داخل اتاق دست از خفه کردن خودش توی بالشت برداشت و سرشا بالا اورد که بوگوم توی اتاق دید )

☆حداقل یه چیزی بخور جون داشته باشی گریه کنی !
(جونگکوک با صدایی که از ته چاه میومد لب زد وحرفش زد )

+چرا کشتینش ؟
(بوگوم کنار جونگکوک نشست و غذا ها را روی جای همیشگی گذاشت )
☆ویکتور  خوبیت میخواد !
(امگا حرفی نزد و فقط سرش روی زانو هاش گذاشت و کمی بعد صدای هق هق هاش بلند شد ،اونقدر ها هم پدر بزرگش دوس نداشت تا اون موقعی که ویکتور بدزدتش اذیتش میکرد ولی از این که اون همه بادیگارد و پدر بزرگش جلوش جون باخته بودن ترسیده بود ؛بوگوم که حالش دیده بود کمی جلو تر اومد و امگا را بغلش کرد )
☆هی هی اروم باش .
(کمی بعد که توی همون حالت موندن امگا هر از گاهی فقط صدای هق هق های ضعیفش میومد سر بالا اورد و به بوگوم نگاه کرد )
+چرا نمیزاره برم ؟الان چی میخواد ؟
☆خودمم هنوز نفهمیدم براچی نگهت داشته ولی نگران نباش بلایی سرت نمیاره .
+دیگه چه بلایی سرم میخواد بیاره . اصلا این کیه ؟
☆ویکتور ؟ از چیش میخوای بدونی ؟
+نمیدونم بگو کیه چیه !
☆اسمش که تهیونگه، کیم تهیونگ
دیدگاه ها (۱)

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

dark life = 40

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

پارت 5 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ★میوفته روی ات و هیون! هیون...

جادویی به نام عشق

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

چندپارتی یونگی

چندپارتی تهیونگ

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰²پشت بوته ای قایم شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط