{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...My evil angel...

...My evil angel...
پارت ⁵
🪽🔥 فصل دوم
راز تبعید

شب...

باران آرام روی شیشه‌های بلند قلعه می‌بارید.

...

جونگکوک وارد کتابخانه‌ی ممنوعه شد.

...

کتاب سرنوشت‌ها دوباره خودبه‌خود باز شده بود.

...

اما این بار...

صفحه‌هایش گذشته را نشان می‌دادند.

...

تصویری از بهشت...

درخت آرزوها...

و ا.ت که زیر شاخه‌هایش نشسته بود.

...

جونگکوک زیر لب گفت:

_«این... گذشته‌ست؟»

...

تصویر واضح‌تر شد.

...

ا.ت با دختری هم‌سن خودش روی چمن‌ها نشسته بود.

...

دختر با لبخند پرسید:

&«اگه یه روز قدرتت بیدار بشه، می‌ترسی؟»
(بچه ها علامتش یادم نمیاد فعلا اینو میزارم)
...

ا.ت به آسمان نگاه کرد.

...

+«نه...»

...

+«ولی نمی‌خوام کسی ازش آسیب ببینه.»

...

دختر لبخند زد.

...

&«پس هنوز چیزی نمی‌دونی...»

...

آن شب...

وقتی ا.ت خواب بود...

همان دختر یواشکی وارد تالار ممنوعه‌ی بهشت شد.

...

درِ سنگی با نوری طلایی باز شد.

...

در وسط تالار...

کتاب سرنوشت‌ها روی ستونی از نور قرار داشت.

...

دختر با دستان لرزان کتاب را باز کرد.

...

چند لحظه بعد...

رنگ از صورتش پرید.

...

روی صفحه نوشته شده بود:

«اگر فرشته‌ای با موی سپید و چشمان عسلی در بهشت بماند، روزی قدرتی بیدار خواهد کرد که دیوار میان نور و تاریکی را می‌شکند.»

...

دختر با وحشت صفحه‌ی بعد را ورق زد.

...

«در آن روز، بهشت سقوط خواهد کرد.»

...

اشک در چشمانش جمع شد.

...

&«نه...»

...

&«این نباید اتفاق بیفته...»

...

ناگهان...

فکری به ذهنش رسید.

...

اگر ا.ت در بهشت نباشد...

شاید این سرنوشت هرگز اتفاق نیفتد.

...

چند روز بعد...

شاخه‌ی درخت آرزوها بریده شد.

...

همه انگشت اتهام را به سمت ا.ت گرفتند.

...

و همان دختر...

اولین کسی بود که گفت:

...

&«من دیدم...»

...

&«کارِ ا.ت بود.»

...

تصویر محو شد.

...

جونگکوک کتاب را بست.

...

رگ گردنش از خشم بیرون زده بود.

...

_«پس...»

...

_«از همون اول...»

...

_«همه‌چیز یه نقشه بوده...»

...

در همان لحظه...

ا.ت وارد کتابخانه شد.

...

+«کوک؟ این وقت شب اینجایی؟»

...

جونگکوک به آرامی به سمتش برگشت.

...

چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

...

بعد پرسید:

...

_«ا.ت...»

...

_«قبل از اینکه تبعید بشی...»

...

_«خودت از قدرتت خبر داشتی؟»

...

ا.ت سکوت کرد.

...

نگاهش آرام پایین افتاد.

...

بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت:

...

+«...آره.»

...

جونگکوک برای اولین بار...

کاملاً شوکه شد.

...

_«چی؟»

...

ا.ت نفس عمیقی کشید.

...

+«هر وقت خیلی ناراحت یا خیلی خوشحال می‌شدم... باد اطرافم تغییر می‌کرد.»

...

+«فکر می‌کردم یه اتفاق طبیعیه...»

...

+«تا اینکه...»

...

اشک تلخی در چشمانش جمع شد.

...

+«دوستم ازم درباره‌ش پرسید.»

...

+«منم... همه‌چیزو بهش گفتم.»

...

+«حتی نمی‌دونستم همون شب...»

...

+«رفته کتاب سرنوشت‌ها رو خونده.»

...

جونگکوک مشتش را آن‌قدر محکم گره کرد که ناخن‌هایش در کف دستش فرو رفت.

...

_«به اعتمادت خیانت کرد...»

...

ا.ت لبخند تلخی زد.

...

+«اون فکر می‌کرد داره بهشت رو نجات می‌ده...»

...

+«ولی نمی‌دونست...»

...

+«با تبعید من... سرنوشتی رو شروع کرد که ازش می‌ترسید.»

...

در سکوت کتابخانه، فقط صدای باران شنیده می‌شد.

...

و در جایی دور، کتاب سرنوشت‌ها دوباره ورق خورد...

گویی هنوز رازهای بیشتری برای آشکار کردن داشت.

ادامه دارد... 🖤
بای بای تا فردا😁
دیدگاه ها (۰)

...My evil angel...پارت⁶🪽🔥 فصل دومآغاز جنگ سرنوشت...شب...جهن...

...My evil angel...پارت ⁷🪽🔥 فصل دومورق‌های سرنوشتصدای برخورد...

...My evil angel...پارت⁴🪽🔥فصل دوماولین بوسه از سمت ا.ت...هوا...

...My evil angel...پارت³ فصل دومقلبی که باد از آن فرمان می‌ب...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 43ویوی ا. تبه جونگکوک نگاه کرد...

پارت آخر

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

پارت 2

سلام بلوبری سناریو جدید و درخواستی

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط