Hate me, beat me
by sia
پارت دوم: من باهاش مسابقه ندارم!
اولشخص — جونگکوک
من سه قانون مهم برای شروع یک روز خوب داشتم.
یک: قبل از ساعت هشت صبح با هیچ خبرنگاری صحبت نکنم.
دو: قبل از نوشیدن قهوه تصمیم مهمی نگیرم.
سه: اگر کسی گفت «فقط یه سؤال کوچیک دارم»، فوراً فرار کنم.
قانون سوم از همه مهمتر بود، چون تجربه ثابت کرده بود هیچ سؤال کوچکی وجود نداره. یک خبرنگار میتونست با پرسیدن اینکه صبحانه چی خوردی، کاری کنه تا شب دربارهٔ رژیم غذایی، سبک زندگی و احتمالاً وضعیت عاطفیات مقاله منتشر بشه.
و امروز، ظاهراً قرار بود هر سه قانونم زیر پا گذاشته بشن.
«جونگکوک، دربارهٔ کلر چی فکر میکنی؟»
چشمهام رو باز کردم.
آرایشگرم پشت سرم ایستاده بود و موهام رو مرتب میکرد. مدیر برنامهام هم کنار پنجره مشغول صحبت با تلفن بود.
به آرایشگر نگاه کردم.
«تو خبرنگاری؟»
«نه.»
«پس چرا سؤال خبرنگارا رو میپرسی؟»
خندید. «چون میخوام بدونم.»
«من هم میخوام بدونم چرا هنوز ساعت هشت صبح نشده و همه دربارهٔ این دختر ازم سؤال میپرسن.»
مدیرم تماسش رو قطع کرد و به طرفم برگشت.
«چون دیروز مصاحبهاش منتشر شده.»
«خب؟»
«گفته تو رقیبش نیستی.»
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
بعد گفتم: «چه خبر مهمی. لطفاً همین الان مراسم یادبود این رابطهٔ حرفهای رو برگزار کنین.»
آرایشگرم خندید و مدیرم فقط آه کشید.
«جونگکوک، جدی باش.»
«من کاملاً جدیام. حتی لباس مشکی پوشیدم.»
نگاهی به کت مشکیام انداختم. امروز قرار بود برای یک کمپین پوشاک لوکس عکاسی کنم. لباسها آماده بودن، تیم عکاسی منتظرم بود و من هنوز نمیفهمیدم چرا همه بهجای تمرکز روی کار، دربارهٔ مدلی حرف میزدن که حتی یک بار هم از نزدیک ندیده بودمش.
مدیرم گوشیاش رو به طرفم گرفت.
«ببین، الان مردم دارن دربارهٔ پاسخ تو هم حرف میزنن.»
صفحه رو نگاه کردم.
یکی نوشته بود: «جونگکوک باید جوابش رو بده.»
یکی دیگه نوشته بود: «کلر با این حرف ثابت کرد از رقابت میترسه.»
نفر بعدی هم نوشته بود: «این دو نفر باید با هم همکاری کنن، وایبشون عالیه.»
من حتی نمیدونستم وایب دقیقاً چه مدرکی برای همکاری حرفهای محسوب میشه.
گوشی رو پس دادم.
«من جوابش رو نمیدم.»
مدیرم ابرو بالا انداخت.
«چرا؟»
«چون وقتی یکی میگه من رقیبش نیستم، منطقیترین کار اینه که بذاریم به زندگی خودش ادامه بده.»
«و اگر این سکوت بهعنوان ترس تعبیر بشه؟»
بهش لبخند زدم.
«اونوقت مردم باید سرگرمی بهتری پیدا کنن.»
مدیرم چند لحظه نگاهم کرد.
«میدونی مشکل تو چیه؟»
«بله. حقوقم کمه.»
«مشکل تو اینه که فکر میکنی هر چیزی رو میشه با شوخی حل کرد.»
لبخندم کمرنگ شد.
این یکی رو نمیتونستم کاملاً انکار کنم.
گاهی شوخی کردن راحتتر از توضیح دادن بود. وقتی همه ازت انتظار داشتن همیشه مطمئن، موفق و بینقص باشی، اعتراف به اینکه بعضی چیزها خستهات میکنن، سخت میشد.
من عاشق کارم بودم. عاشق لحظهای که دوربینها روشن میشدن و باید با کوچکترین حرکت، داستانی رو منتقل میکردم. اما از اینکه آدمها خیال میکردن چون مشهورم، اجازه دارن دربارهٔ هر بخش از زندگیام نظر بدن، خوشم نمیاومد.
«من فقط نمیخوام برای هر چیزی که توی اینترنت مینویسن، توضیح پس بدم.»
مدیرم سر تکون داد.
«باشه. فعلاً چیزی منتشر نمیکنیم.»
بلند شدم و دکمههای کتم رو بستم.
«عالیه. حالا میتونیم بریم سراغ کاری که بابتش پول میگیرم؟»
آرایشگرم لبخند زد.
«بالاخره یک جملهٔ عاقلانه.»
بهش نگاه کردم.
«تو هم امروز خیلی شجاع شدی.»
«من هر روز شجاعم.»
«پس چرا هنوز حقوقت رو افزایش ندادم؟»
«چون تو خسیسی.»
«ببین؟ دقیقاً برای همین.»
از اتاق بیرون رفتم و صدای خندهشون پشت سرم بلند شد.
حداقل یک نفر توی اون ساختمان بود که میدونست چطور بدون ترند شدن، اعصابم رو خرد کنه.
پارت دوم: من باهاش مسابقه ندارم!
اولشخص — جونگکوک
من سه قانون مهم برای شروع یک روز خوب داشتم.
یک: قبل از ساعت هشت صبح با هیچ خبرنگاری صحبت نکنم.
دو: قبل از نوشیدن قهوه تصمیم مهمی نگیرم.
سه: اگر کسی گفت «فقط یه سؤال کوچیک دارم»، فوراً فرار کنم.
قانون سوم از همه مهمتر بود، چون تجربه ثابت کرده بود هیچ سؤال کوچکی وجود نداره. یک خبرنگار میتونست با پرسیدن اینکه صبحانه چی خوردی، کاری کنه تا شب دربارهٔ رژیم غذایی، سبک زندگی و احتمالاً وضعیت عاطفیات مقاله منتشر بشه.
و امروز، ظاهراً قرار بود هر سه قانونم زیر پا گذاشته بشن.
«جونگکوک، دربارهٔ کلر چی فکر میکنی؟»
چشمهام رو باز کردم.
آرایشگرم پشت سرم ایستاده بود و موهام رو مرتب میکرد. مدیر برنامهام هم کنار پنجره مشغول صحبت با تلفن بود.
به آرایشگر نگاه کردم.
«تو خبرنگاری؟»
«نه.»
«پس چرا سؤال خبرنگارا رو میپرسی؟»
خندید. «چون میخوام بدونم.»
«من هم میخوام بدونم چرا هنوز ساعت هشت صبح نشده و همه دربارهٔ این دختر ازم سؤال میپرسن.»
مدیرم تماسش رو قطع کرد و به طرفم برگشت.
«چون دیروز مصاحبهاش منتشر شده.»
«خب؟»
«گفته تو رقیبش نیستی.»
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
بعد گفتم: «چه خبر مهمی. لطفاً همین الان مراسم یادبود این رابطهٔ حرفهای رو برگزار کنین.»
آرایشگرم خندید و مدیرم فقط آه کشید.
«جونگکوک، جدی باش.»
«من کاملاً جدیام. حتی لباس مشکی پوشیدم.»
نگاهی به کت مشکیام انداختم. امروز قرار بود برای یک کمپین پوشاک لوکس عکاسی کنم. لباسها آماده بودن، تیم عکاسی منتظرم بود و من هنوز نمیفهمیدم چرا همه بهجای تمرکز روی کار، دربارهٔ مدلی حرف میزدن که حتی یک بار هم از نزدیک ندیده بودمش.
مدیرم گوشیاش رو به طرفم گرفت.
«ببین، الان مردم دارن دربارهٔ پاسخ تو هم حرف میزنن.»
صفحه رو نگاه کردم.
یکی نوشته بود: «جونگکوک باید جوابش رو بده.»
یکی دیگه نوشته بود: «کلر با این حرف ثابت کرد از رقابت میترسه.»
نفر بعدی هم نوشته بود: «این دو نفر باید با هم همکاری کنن، وایبشون عالیه.»
من حتی نمیدونستم وایب دقیقاً چه مدرکی برای همکاری حرفهای محسوب میشه.
گوشی رو پس دادم.
«من جوابش رو نمیدم.»
مدیرم ابرو بالا انداخت.
«چرا؟»
«چون وقتی یکی میگه من رقیبش نیستم، منطقیترین کار اینه که بذاریم به زندگی خودش ادامه بده.»
«و اگر این سکوت بهعنوان ترس تعبیر بشه؟»
بهش لبخند زدم.
«اونوقت مردم باید سرگرمی بهتری پیدا کنن.»
مدیرم چند لحظه نگاهم کرد.
«میدونی مشکل تو چیه؟»
«بله. حقوقم کمه.»
«مشکل تو اینه که فکر میکنی هر چیزی رو میشه با شوخی حل کرد.»
لبخندم کمرنگ شد.
این یکی رو نمیتونستم کاملاً انکار کنم.
گاهی شوخی کردن راحتتر از توضیح دادن بود. وقتی همه ازت انتظار داشتن همیشه مطمئن، موفق و بینقص باشی، اعتراف به اینکه بعضی چیزها خستهات میکنن، سخت میشد.
من عاشق کارم بودم. عاشق لحظهای که دوربینها روشن میشدن و باید با کوچکترین حرکت، داستانی رو منتقل میکردم. اما از اینکه آدمها خیال میکردن چون مشهورم، اجازه دارن دربارهٔ هر بخش از زندگیام نظر بدن، خوشم نمیاومد.
«من فقط نمیخوام برای هر چیزی که توی اینترنت مینویسن، توضیح پس بدم.»
مدیرم سر تکون داد.
«باشه. فعلاً چیزی منتشر نمیکنیم.»
بلند شدم و دکمههای کتم رو بستم.
«عالیه. حالا میتونیم بریم سراغ کاری که بابتش پول میگیرم؟»
آرایشگرم لبخند زد.
«بالاخره یک جملهٔ عاقلانه.»
بهش نگاه کردم.
«تو هم امروز خیلی شجاع شدی.»
«من هر روز شجاعم.»
«پس چرا هنوز حقوقت رو افزایش ندادم؟»
«چون تو خسیسی.»
«ببین؟ دقیقاً برای همین.»
از اتاق بیرون رفتم و صدای خندهشون پشت سرم بلند شد.
حداقل یک نفر توی اون ساختمان بود که میدونست چطور بدون ترند شدن، اعصابم رو خرد کنه.
- ۲.۴k
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط