cursed bloods 5
....
شب
مهمونی خیلی طول کشیده بود و هنوز که هنوزه ها تموم نشده..
نتونستم توی کتاب خونه درس بخونم چون حتی توی اونجا هم صدای روی مخشون بود..
نمیتونم درک کنم.
پدرم چرا به این مسائل رسیدگی نمیکنه؟
کتابخونه ی عمومی قصر چون فقط مختص خودش نیست نباید اینقدر بی در و پیکر باشه که به این راحتی توش رفت و امد کنن و سر و صدا کلش رو بگیره.
هر وقت هم میخوام درباره ی این جور چیزا باهاش صحبت کنم با یک جمله:«اینقدر غر نزن و سرت توی کار خودت باشه و اگه تغیری توی قصر میخوای خودت بیا توی بخش اشراف زاده ها کاراتو انجام بده نه اینکه از من میخوای من بیام برای اون خدمتکارای بی مصرف چیزای اضافه درست کنم مگه من چقدر پول دارم؟همه ی اینا رو برای کشور گذاشتم نه این بی عرضه ها»
خب بیشتر از یک جملست ولی برای من اندازه ی یک جمله معنی داره:«پدرم یک احمقه به تمام معناست که فکر میکنه قراره پول هاش رو تا توی گور هم با خودش ببره!»
نگاهی به ساعت انداختم.. چند وقته دارم درس میخونم مگه؟
دیگه تقریبا ساعت ۴ صبح شده بود و هوا رو به روشن شدن بود..
میخواستم حداقل یک امشب رو بخوابم..گند زدم توی برنامم.
باید قبل اینکه کسی بیدار شه برم و به ایان«خدمتکار شحصیش»بسپرم کسی نیاد توی اتاقم..و همینطور قبل از صبحانه برگردم.
کش و قوصی به کمرم دادم و انتظار داشتم به راحتی بلند شم ولی دوباره برگشتم توی تخت و خوابیدم.. فقط یکم چشمامو میبندم و بعد میرم..فقط چند ثانیه..
....
با صدای در از خواب بلند شدم.. خواب آلود گفتم:
-بیا تو
ایان اومد داخل و بعد از تعظیم کردن گفت:
-شاهدخت لیارا گفته بودین بیدارتون کنم ساعت پنج و نیمه
سریع از روی تخت بلند شدم و در حالی که دنبال دمپایی هام میگشتم گفتم:
-وای وای دیر شد دیرشد.
پیداشون کردم و بعد از پوشیدنش دویدم سمت در حموم ولی قبلش یهو وایستادم و مشکوک نگاش کردم:
-من که به تو چیزی نگفته بودم.. نکنه داری تعقیبم میکنی؟از کجا فهمیدی من باید این ساعت بیدار شم؟
گفت:
-نه به خدا شاهدخت دیشب خدمتکارا بهم گفتن که شما تاکید کردین ساعت ۵و نیم بیدارتون کنم
اخم ریزی کردم و به فکر فرو رفتم..من دیشب به غیر از الیم با هیچکی حرف نزدم..
و قطعا من با اون همه دشمنی نمیام به الیم بگم به خدمتکارا بگو صبح بیدارم کنن..
یه جای کار میلنگه..بعد از مرخص کردنش سریع اماده شدم و دوباره رفتم توی برج غربی و تیز ترین شمشیرمون رو برداشتم..
بیا ببینیم از زیر همچین شمشیر ی میتونی در بری مردک؟
از در پشتی عمارت زدم بیرون و شروع کردم دویدن..
بلاخره به دریاچه رسیدم..البته خاکی و گلی رسیدم چون دوبار توی جنگل خوردم زمین.
شب
مهمونی خیلی طول کشیده بود و هنوز که هنوزه ها تموم نشده..
نتونستم توی کتاب خونه درس بخونم چون حتی توی اونجا هم صدای روی مخشون بود..
نمیتونم درک کنم.
پدرم چرا به این مسائل رسیدگی نمیکنه؟
کتابخونه ی عمومی قصر چون فقط مختص خودش نیست نباید اینقدر بی در و پیکر باشه که به این راحتی توش رفت و امد کنن و سر و صدا کلش رو بگیره.
هر وقت هم میخوام درباره ی این جور چیزا باهاش صحبت کنم با یک جمله:«اینقدر غر نزن و سرت توی کار خودت باشه و اگه تغیری توی قصر میخوای خودت بیا توی بخش اشراف زاده ها کاراتو انجام بده نه اینکه از من میخوای من بیام برای اون خدمتکارای بی مصرف چیزای اضافه درست کنم مگه من چقدر پول دارم؟همه ی اینا رو برای کشور گذاشتم نه این بی عرضه ها»
خب بیشتر از یک جملست ولی برای من اندازه ی یک جمله معنی داره:«پدرم یک احمقه به تمام معناست که فکر میکنه قراره پول هاش رو تا توی گور هم با خودش ببره!»
نگاهی به ساعت انداختم.. چند وقته دارم درس میخونم مگه؟
دیگه تقریبا ساعت ۴ صبح شده بود و هوا رو به روشن شدن بود..
میخواستم حداقل یک امشب رو بخوابم..گند زدم توی برنامم.
باید قبل اینکه کسی بیدار شه برم و به ایان«خدمتکار شحصیش»بسپرم کسی نیاد توی اتاقم..و همینطور قبل از صبحانه برگردم.
کش و قوصی به کمرم دادم و انتظار داشتم به راحتی بلند شم ولی دوباره برگشتم توی تخت و خوابیدم.. فقط یکم چشمامو میبندم و بعد میرم..فقط چند ثانیه..
....
با صدای در از خواب بلند شدم.. خواب آلود گفتم:
-بیا تو
ایان اومد داخل و بعد از تعظیم کردن گفت:
-شاهدخت لیارا گفته بودین بیدارتون کنم ساعت پنج و نیمه
سریع از روی تخت بلند شدم و در حالی که دنبال دمپایی هام میگشتم گفتم:
-وای وای دیر شد دیرشد.
پیداشون کردم و بعد از پوشیدنش دویدم سمت در حموم ولی قبلش یهو وایستادم و مشکوک نگاش کردم:
-من که به تو چیزی نگفته بودم.. نکنه داری تعقیبم میکنی؟از کجا فهمیدی من باید این ساعت بیدار شم؟
گفت:
-نه به خدا شاهدخت دیشب خدمتکارا بهم گفتن که شما تاکید کردین ساعت ۵و نیم بیدارتون کنم
اخم ریزی کردم و به فکر فرو رفتم..من دیشب به غیر از الیم با هیچکی حرف نزدم..
و قطعا من با اون همه دشمنی نمیام به الیم بگم به خدمتکارا بگو صبح بیدارم کنن..
یه جای کار میلنگه..بعد از مرخص کردنش سریع اماده شدم و دوباره رفتم توی برج غربی و تیز ترین شمشیرمون رو برداشتم..
بیا ببینیم از زیر همچین شمشیر ی میتونی در بری مردک؟
از در پشتی عمارت زدم بیرون و شروع کردم دویدن..
بلاخره به دریاچه رسیدم..البته خاکی و گلی رسیدم چون دوبار توی جنگل خوردم زمین.
- ۳۰.۳k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط