{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جنگل آشفته و وردی که فراموش نشد

🌌 «جنگل آشفته و وردی که فراموش نشد»

باد سرد از میان درختان بلند جنگل «هارول» می‌وزید. نورِ غروب از میان برگ‌های زرد و بنفش نفوذ کرده بود و سایه‌ها را روی خاک نم‌دار می‌رقصاند. آمبر بلک، با ردای مشکی بلندش، ایستاده بود روی راه باریکی که به دل تاریکی می‌رفت—چوب جادویش در دست، قلبش پر از خاطره.

او از دفتر خاطرات Sirius، پدرش، فهمیده بود که روزی این جنگل میزبان طلسمی ممنوعه بوده—طلسمی که زمان را برای یک قلب شکسته متوقف می‌کرد.

«اگر لحظه‌ای از دست برود، چطور باید آن را پس گرفت؟»
آمبر نجوا کرد و چوبش را بالا گرفت.
طلسمی قدیمی که دیگر کسی یادش نمی‌آمد... ولی خون بلک‌ها آن را از یاد نبرده بود.

نور طلایی از نوک چوب‌دستی‌اش بیرون جهید، مارپیچ و شعله‌گون. درختان به لرزه افتادند، زمین ترک خورد، و برگ‌ها در هوا معلق شدند. سایه‌ای در میان مه ظاهر شد—نه کاملاً انسان، نه کاملاً روح... پدرش، شاید؟

اما طلسم کامل نشده بود. نه به خاطر بی‌مهری، بلکه به خاطر دلی که هنوز مطمئن نبود.
آمبر نفس عمیقی کشید، چوب را پایین آورد، و با صدایی آرام گفت:
«همه چیز را فراموش نمی‌کنم، ولی شاید یاد گرفتنِ رها کردن جادوی قوی‌تری باشد.»
دیدگاه ها (۰)

معجون خنککنندهی تابستانی: نفس یخزدهی خورشید

معجون اشک پری دریایی

معجون آرامبخش واقعی برای ذهن و بدن

طرز تهیه Polyjuice Potion (معجون تغییر شکل)

رقص سایه‌ها | پارت ۱۱: پژواک در تاریکیسرم را به اطراف چرخاند...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۸صبح روز پایانی، وقت...

_____پارت¹⁸ نفرین کوچولو_____به‌خاطر آدرنالین، تمام بدنم به ...

کمی بهتر شد. بعد به پایین نگاه کرد.همه منتظر بودند ببینند چه...

007-آلما ویسکی - پارت ۳۴

پارت بیست و یکم

وارث ماه خاموش

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۸(از زبون راوی)...وقتی اون گل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط