رمان: #رقص_در_میان_اتش
رمان: #رقص_در_میان_اتش
پارت دوم: سایهی تهدید و نگاههای مرموز
(لیسا با عصبانیت کتابهاش رو از روی زمین برداشت و در حالی که زیر لب داشت به جونگکوک بد و بیراه میگفت، به سمت رزی که با دهن باز و چشمای گرد شده نگاهش میکرد، قدم تند کرد)
+ دیدی چطور طلبکار بود؟! هوی فسقلی! تو روحِ پروهاش... انگار طلبکار باباشه! مغرورِ خودخواه...
£ (رزی در حالی که بازوی لیسا رو میکشید تا از اونجا دور بشن، با ترس و لرز زمزمه کرد) دختر تو دیوونهای؟! میدونی اون کی بود؟! اون جئون جونگکوکه! همون پسری که بچهها میگن حتی معلمها هم جرات ندارن تو چشمهاش نگاه کنن... چطور تونستی اونطوری باهاش حرف بزنی؟!
+ (لیسا با حرص شونهای بالا انداخت) هه! به من چه که کیه؟ مگه پادشاهه که همه باید جلوش خم و راست بشن؟ ادب نداشت، منم ادبش کردم!
(همون لحظه، کمی اونطرفتر، تهیونگ دستش رو گذاشته بود رو شونهی جونگکوک و از خنده ریسه میرفت)
& وای جونگکوک... خر ! دیدی چطور جواب داد؟ «فسقلی خودتی » وای خدا، عمری بود کسی جرات نکرده بود اینجوری با رئیس مافیا صحبت کنه! به خدا این دختره یه تختهاش کمه!
× (یونگی در حالی که کلاه هودیاش رو جلوتر میکشید تا راحتتر بخوابه، با صدای بم و خوابآلودی گفت) تهیونگ خفه شو... بذار بخوابم. ولی دخترهی پررویی بود... جونگکوک، میخوای سر به سرش بذاریم تا بفهمه با کی طرفه؟
(جونگکوک دستش رو توی جیب کتش فرو برد و نگاه سردش رو به راهرویی دوخت که لیسا ازش دور شده بود. گوشهی لبش پوزخند محوی نشست، اما تو چشماش اثری از شوخی نبود)
- نیازی به نقشه نیست... خودش کمکم میفهمه بازی با من یعنی چی. فعلاً بریم کلاس...
(اما داستان همینجا تموم نمیشد. توی کلاس، جنی در حالی که داشت دفترش رو ورق میزد، با دیدن فلیکس که با یه قیافه حقبهجانب و نیشخند وارد کلاس شد، دستهاش از خشم مشت شد)
¥ (با صدای سردی رو به فلیکس کرد) گورت رو گم کن اونور فلیکس! تا کی میخوای مثل کنه بچسبی به من و زندگیم؟ فکر کردی چون پدرت بهت چیزی نمیگه میتونی هر غلطی بکنی؟ فراموش کردی توی راهرو چی بهت گفتم؟!
فلیکس (جلوتر اومد و با پوزخند ته ریشدارش زمزمه کرد): اوه جنی کوچولو... مغرور نشو. امروز مامانت و بابام خونه نیستن، بهتره سر به سر من نذاری، وگرنه پشیمون میشی...
(جیسو که روی میز نشسته بود و داشت باندهای دستش رو سفت میکرد، با اون اخم همیشگیاش سرش رو بالا آورد و خیره شد به فلیکس)
÷ مثل اینکه یادت رفته این مدرسه در و پیکر داره و منم هستم! یه بار دیگه ببینم برای جنی شاخ و شونه میکشی، جوری دست و پات رو جمع میکنم که تا آخر عمرت نتونی از جاش بلند شی... فهمیدی یا بیشتر توضیح بدم؟!
(فلیکس با دیدن چشمهای ترسناک و خشن جیسو، آب دهنش رو قورت داد و عقب کشید. جیسو معروف بود به دختری که هیچ پسری جرات نداشت باهاش در بیفته)
(در همون لحظه، در کلاس باز شد و ناظم مدرسه با یک چهرهی جدی وارد شد)
— بچهها ساکت! نشستن تو کلاس... و اما یه خبر مهم؛ دانشآموز جدید داریم که از امروز به ما ملحق میشه... پارک جیمین!
(با ورود پسری با چشمهای کشیده، لبخند کیوت و در عین حال نگاهی مرموز و غیرقابل پیشبینی به کلاس، فضای عجیبی حاکم شد... کسی چه میدانست این پسرِ به ظاهر معصوم، چه رازهای تاریکی رو پشت اون چهرهی گوگولی پنهان کرده است؟!)
ادامه دارد....
پایان پارت دوم 🔥
شرایط پارت سوم:
لایک: ۳۵
کامنت: ۴۵
بازنشر: ۵۰
نویسنده: hasti
پارت دوم: سایهی تهدید و نگاههای مرموز
(لیسا با عصبانیت کتابهاش رو از روی زمین برداشت و در حالی که زیر لب داشت به جونگکوک بد و بیراه میگفت، به سمت رزی که با دهن باز و چشمای گرد شده نگاهش میکرد، قدم تند کرد)
+ دیدی چطور طلبکار بود؟! هوی فسقلی! تو روحِ پروهاش... انگار طلبکار باباشه! مغرورِ خودخواه...
£ (رزی در حالی که بازوی لیسا رو میکشید تا از اونجا دور بشن، با ترس و لرز زمزمه کرد) دختر تو دیوونهای؟! میدونی اون کی بود؟! اون جئون جونگکوکه! همون پسری که بچهها میگن حتی معلمها هم جرات ندارن تو چشمهاش نگاه کنن... چطور تونستی اونطوری باهاش حرف بزنی؟!
+ (لیسا با حرص شونهای بالا انداخت) هه! به من چه که کیه؟ مگه پادشاهه که همه باید جلوش خم و راست بشن؟ ادب نداشت، منم ادبش کردم!
(همون لحظه، کمی اونطرفتر، تهیونگ دستش رو گذاشته بود رو شونهی جونگکوک و از خنده ریسه میرفت)
& وای جونگکوک... خر ! دیدی چطور جواب داد؟ «فسقلی خودتی » وای خدا، عمری بود کسی جرات نکرده بود اینجوری با رئیس مافیا صحبت کنه! به خدا این دختره یه تختهاش کمه!
× (یونگی در حالی که کلاه هودیاش رو جلوتر میکشید تا راحتتر بخوابه، با صدای بم و خوابآلودی گفت) تهیونگ خفه شو... بذار بخوابم. ولی دخترهی پررویی بود... جونگکوک، میخوای سر به سرش بذاریم تا بفهمه با کی طرفه؟
(جونگکوک دستش رو توی جیب کتش فرو برد و نگاه سردش رو به راهرویی دوخت که لیسا ازش دور شده بود. گوشهی لبش پوزخند محوی نشست، اما تو چشماش اثری از شوخی نبود)
- نیازی به نقشه نیست... خودش کمکم میفهمه بازی با من یعنی چی. فعلاً بریم کلاس...
(اما داستان همینجا تموم نمیشد. توی کلاس، جنی در حالی که داشت دفترش رو ورق میزد، با دیدن فلیکس که با یه قیافه حقبهجانب و نیشخند وارد کلاس شد، دستهاش از خشم مشت شد)
¥ (با صدای سردی رو به فلیکس کرد) گورت رو گم کن اونور فلیکس! تا کی میخوای مثل کنه بچسبی به من و زندگیم؟ فکر کردی چون پدرت بهت چیزی نمیگه میتونی هر غلطی بکنی؟ فراموش کردی توی راهرو چی بهت گفتم؟!
فلیکس (جلوتر اومد و با پوزخند ته ریشدارش زمزمه کرد): اوه جنی کوچولو... مغرور نشو. امروز مامانت و بابام خونه نیستن، بهتره سر به سر من نذاری، وگرنه پشیمون میشی...
(جیسو که روی میز نشسته بود و داشت باندهای دستش رو سفت میکرد، با اون اخم همیشگیاش سرش رو بالا آورد و خیره شد به فلیکس)
÷ مثل اینکه یادت رفته این مدرسه در و پیکر داره و منم هستم! یه بار دیگه ببینم برای جنی شاخ و شونه میکشی، جوری دست و پات رو جمع میکنم که تا آخر عمرت نتونی از جاش بلند شی... فهمیدی یا بیشتر توضیح بدم؟!
(فلیکس با دیدن چشمهای ترسناک و خشن جیسو، آب دهنش رو قورت داد و عقب کشید. جیسو معروف بود به دختری که هیچ پسری جرات نداشت باهاش در بیفته)
(در همون لحظه، در کلاس باز شد و ناظم مدرسه با یک چهرهی جدی وارد شد)
— بچهها ساکت! نشستن تو کلاس... و اما یه خبر مهم؛ دانشآموز جدید داریم که از امروز به ما ملحق میشه... پارک جیمین!
(با ورود پسری با چشمهای کشیده، لبخند کیوت و در عین حال نگاهی مرموز و غیرقابل پیشبینی به کلاس، فضای عجیبی حاکم شد... کسی چه میدانست این پسرِ به ظاهر معصوم، چه رازهای تاریکی رو پشت اون چهرهی گوگولی پنهان کرده است؟!)
ادامه دارد....
پایان پارت دوم 🔥
شرایط پارت سوم:
لایک: ۳۵
کامنت: ۴۵
بازنشر: ۵۰
نویسنده: hasti
- ۳۳۵
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط