{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان قصر رویایی

پارت ۲۱

لیسا با قلبی سنگین و ذهنی پر از نگرانی به سمت در اتاق رفت. الکس در کنارش ایستاده بود و احساس می‌کرد که بار سنگینی بر دوش اوست. وقتی در را باز کرد، صدای مامانش را از اتاق شنید که با صدای بلند و قاطع می‌گفت: "لیسا، باید با من صحبت کنی!"

لیسا نفسش را حبس کرد و به الکس نگاه کرد. او با نگاهی نگران گفت: "برو، من اینجا هستم."

لیسا به آرامی وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. مامانش با چهره‌ای جدی به او نگاه کرد. "چرا جواب تلفن‌ها رو نمی‌دی؟ من نگران تو هستم."

لیسا با صدای لرزان گفت: "مامان، من... من هنوز آماده نیستم."

چهره مامانش به شدت تغییر کرد. "چی؟! تو نمی‌تونی این کار رو به تعویق بندازی. ما به این رابطه نیاز داریم. این تنها راهی‌ست که می‌تونیم از این وضعیت نجات پیدا کنیم."

لیسا احساس کرد که دنیا دورش می‌چرخد. "ولی من نمی‌خوام! من نمی‌تونم این کار رو انجام بدم!"

مامانش با صدای بلندتری گفت: "تو نمی‌فهمی! این فقط یک بازی نیست. این زندگی ماست! اگر تو همکاری نکنی، عواقبش برای همه ما خواهد بود."

لیسا با چشمان اشک‌آلودش به مامانش نگاه کرد. "ولی من نمی‌خوام به این زندگی ادامه بدم. من نمی‌خوام بخشی از این دنیای مافیایی باشم!"

مامانش با خشم گفت: "این انتخاب تو نیست! ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که هیچ راهی جز این نداریم. اگر تو نخواهی، دیگران به جای تو تصمیم می‌گیرند."

لیسا احساس کرد که قلبش می‌شکند. او نمی‌خواست در این بازی خطرناک شرکت کند، اما می‌دانست که خانواده‌اش در خطر است. در همین لحظه، الکس در را باز کرد و با صدای آرام گفت: "لیسا، بیا بیرون."

مامانش به الکس نگاه کرد و با خشم گفت: "تو چه کاره‌ای؟ این موضوع به تو مربوط نیست!"

الکس با صدای قاطع گفت: "اما لیسا به من مربوط است. او حق دارد که انتخاب کند. ما نمی‌خواهیم بخشی از این دنیای تاریک باشیم."

مامانش با چهره‌ای خشمگین به الکس نزدیک شد. "اگر به او کمک کنی، عواقبش برای تو هم خواهد بود."

لیسا با ترس به الکس نگاه کرد. او نمی‌خواست کسی را در خطر بیندازد، اما نمی‌توانست این وضعیت را تحمل کند. "الکس، من نمی‌خوام تو هم آسیب ببینی."

الکس با نگاهی محکم گفت: "من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت. ما با هم از این وضعیت خارج خواهیم شد، حتی اگر به قیمت جانمان باشد."

لیسا با چشمان پر از اشک به او نگاه کرد و احساس کرد که امیدی در دلش جوانه می‌زند. اما در عین حال، می‌دانست که این راه پر از خطر و چالش است. آیا واقعاً می‌توانند از این دنیای مافیایی فرار کنند؟

ادامه دارد
منتظر نظر های قشنگتون هستم 😍
من برای این رمان های خیلی زحمت میکشم خوشحال میشم فالو کنیدو لایک کنی کامنت بزارین🥰
دیدگاه ها (۲)

رمان مافیای عزیز من

سلام بچه ها من به دلیل امتحان نمی توانم رمان بزارم بعد از ام...

رمان مافیای عزیز من

رمان قصر رویایی

وارث سایه‌ها — پارت ۱۱صدای باران روی شیشه‌های بلند عمارت می‌...

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

رویایی واقعی اما مانند دروغ

«نفرت و عشق».  پارت سوم🚬 [از زبان پریسا]ماشین جلوی یه ساختمو...

ادامه پارت ۲۸

قفس سفید مخملی

پارت۲جونگ‌کوک هر روز با خونسردی ازم درباره‌ی جیمین سؤال می‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط