{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی.
پشت تبریزی‌ها ، غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.
پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می‌زند؟

405/06/29
15:48
دیدگاه ها (۰)

شده انتظارم از حد چه شود ز در درآییزِدو دیده خون فشانم ز غمت...

تو آنجا بودی و آنجا نمی‌دانست که چقدر خوشبخت است؛۱۴۰۴/۶/۲۷۰۰...

پارت ۱۴ .... اعتراف

FORCED LOVEPart: 20[سه ساعت بعد]ماشینم را در خیابانی خلوت پا...

FORCED LOVEPart:15───یک ماه از اون شب گذشته بود.ما دیگه همکا...

The Last Shadow

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۳ | «یک تصمیم بزرگ......

*بادکنک!*🎈دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن باد...

P : 25

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. هوسوک با کلافگی در پذیرایی قدم می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط