HATE TO LOVE

HATE TO LOVE²³

HATE TO LOVE²³
کسی که اونجا وایساده بود...

فقط یه گربه بود!

باورم نمیشه...

یه گربه تونست مارو انقدر بترسونه.

اما...

حسم بهم میگه که چیزی درست نیست.

نه یک مسئله...

بلکه تمامی مسئله ها.

اما باید ببینم که حسم درست میگه یا نه؟

شاید این گربه هم حواس پرتی بیش نبود...

و واقعا یکی اینجا بوده.

هوفی کشیدم و آروم به سمت ملکه برگشتم.

نباید این رو فراموش کنم:

هیچکس برای من قابل اعتماد نیست.

حتی چشمام.

+:فقط یک گربه بود،ملکه.

بازدمی آروم سر داد.

بلند شد و دامن لباسش رو صاف کردم.

جین‌وو:بیا بریم عزیزم.
غیاب ما نباید طولانی تر بشه.

سری کوتاه به نشانه ی تایید تکون دادم.

و به آرومی به سمت راهروی اصلی قصر حرکت کردیم.

ملکه درحال صحبت راجب دوران کودکی جونگکوک بود.

من هم شنونده بودم،اما ذهنم جای دیگه سیر می‌کرد...

اگر کسی اونجا حضور داشته کی بوده؟

چقدر از حرف های ما رو شنیده؟

و قدم بعدیش چیه؟

برای همین از این به بعد به قول پدربزرگ:

«ده تا بشنو و یکی حرف بزن.تا تو بقیه‌ رو بشناسی.نه بقیه تو رو.»

چون تا الانش هم تصمیم این اتحاد فقط و فقط بر پایه‌ی نفع و قدرت هست.

و اگر ضعف یا تردید نشون بدی...

از بازی حذف میشی.

با بسته شدن صدای در از غرق شدن بیشتر در افکار نجات پیدا کردم.

جین‌وو:و اینطوری شد که ما جونگکوک رو از لابه لای بوته ها پیداش کردیم.

من هم با لبخند کوچک گفتم:

+:چه جالب.

همین.

نه بیشتر.

نه کمتر.

ملکه هم لبخندی زد...

اما لرزید.

فکر کنم به این پی برده بود که من کم‌کم دارم به به چیزهایی که نباید،پی می‌برم.

برای آخرین بار دستم رو گرفت و فشار داد.

اَه،چقدر بدم میاد یکی همه‌اش می‌خواد بهم دست بزنه.

جین‌وو:وقت ناهار همدیگه رو باز ملاقات میکنیم☺️.

به آرومی دستم رو از دستش کشیدم بیرون...

+:حتما.

کمی از حرکتم جا خورد...

اما سریع به خودش اومد،و به سمت تالار اصلی حرکت کرد.

من هم همانجا ایستادم.

و زمانی که در راهرو پیچید و تا پدید شد،نفسی عمیق کشیدم...

و کمی از تنش شونه هام فروکش کرد.

و زیر لب به خودم گفتم:

+:همه شدن گرگ تو لباس تو گوسفند.
همه می‌خوان سرم رو با پنبه ببرن...
اما نمی‌دونن که تحت سلطه‌ی من هستن.

...:شاهدخت.

تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.

#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#ادواج اجباری
دیدگاه ها (۱)

**پارت ۲۴**به محض اینکه ماشین توی محوطه‌ی تاریک و سنگیِ عمار...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

the missing link part¹⁵سوهی با خودش فکر کرد منطقی به نظر میا...

پارت ۳۴ من و جین‌وو توی آشپزخونه مشغول درست کردن شام بودیم.ـ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

پارت ۴۰

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p40 😢انگشت‌هاش به‌آرومی ...

~🐰🖤 آپدیت | جونگکوک روی جلد Harper’s BAZAAR Malaysia ✨جونگکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط