{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه زمانی، پاییز بدون رب خونگی معنی نداشت...

یه زمانی، پاییز بدون رب خونگی معنی نداشت...
حیاط، دیگ مسی، بخار داغ و صدای ملاقه ای که میخورد به دیگ....
دستایی که با عشق هم میزد، خونه ای که بوی زندگی میداد.
‌


روحت شاد مادر بزرگ
رب کم می پختی بی نظیر بود
دیدگاه ها (۰)

جدایی

دختر بابایی پارت دوازده

#چندپارتیموضوع:(وقتی ازش فرار میکنی)تا ابد و یک، دوست دارم!ج...

گمشده در اعماق جنگلهیونجین/ا.تپارت:۴با سردرد بدی چشماش رو با...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟏بعد از برداشتنش از خونه بیرون رفت و در...

part : 17سعی میکردم بغض توی گلومو از بین ببرم ... دلم برای پ...

سناریو مایکی { جنگل چشمات }8 سالگی))چشماشو باز کرد. مثل همیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط