نویسنده

fatemeh8181


life is a road and you are its passengers so , be careful about the value of your times , maybe you wont be in the road tomorrow
زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم


نویسنده رمان پایان روزهای تلخ و آنوشا
fatemeh_i(فاطمه پور... )
کاربر انجمن یک رمان...

رمان «کابوس‌آن‌شب‌مهتابی» در حال تایپ...

رمان سراب خیال به زودی...

#نویسنده✒
#هنرمند_نقاشی_طراحی🎨

برای هدف‌هام می‌جنگم💪


[به سمت هدف هایی قدم وردار که
بهشون علاقه ای داشته باشی، رفتن به سمت هدف هایی که علاقه ای نداشته باشی مثل این ممیمونه که
راهی رو بری که پایانی نداره...]

[ fatemeh_i ]



آقایون کامنت ممنوع❌

#کپی_ممنوع❌
#هرگونه_کپی_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد

#پارت آخر تمام جریانات رو براش بازگو کردم حتی موضوع مهتاب، اون بخاطر مهتاب خیلی ناراحت شد ولی بیشتر از مامان تشکر کرد که مهتاب رو بزرگ کرد و از خدا خواست به مامان صبری ...

#پارت آخر تمام جریانات رو براش بازگو کردم حتی موضوع مهتاب، اون بخاطر مهتاب خیلی ناراحت شد ولی بیشتر از مامان تشکر کرد که مهتاب رو بزرگ کرد و از خدا خواست به مامان صبری بده که غم دوریه مهتاب رو فراموش کنه! نازگل مامان رو مادر واقعی مهتاب می‌دونست. ...

#پارت۲۲۵ دلم می‌خواست بهش بگم دیدی حال من ذره‌ای برای پسرت اهمیت نداشت؟! دقایقی گذشت؛ انگار نازگل متوجه حال و هوای دمغم شد چون با لبخندی به من، رو به بقیه گفت: بنظرم فعلا دورش ...

#پارت۲۲۵ دلم می‌خواست بهش بگم دیدی حال من ذره‌ای برای پسرت اهمیت نداشت؟! دقایقی گذشت؛ انگار نازگل متوجه حال و هوای دمغم شد چون با لبخندی به من، رو به بقیه گفت: بنظرم فعلا دورش رو خلوت کنیم، نیاز به کمی استراحت و آرامش داره! بهش لبخند تلخی زدم، آرامش؟! ...

#پارت۲۲۴ اشک در چشمان ماهرخ جمع شد، راه فراری نداشت. اشکاش رو پاک کرد و اطراف را از نظر گذراند. ماهرخ در حالی که احساس خفگی داشت و مدام پشت سر هم سرفه می‌کرد بلند ...

#پارت۲۲۴ اشک در چشمان ماهرخ جمع شد، راه فراری نداشت. اشکاش رو پاک کرد و اطراف را از نظر گذراند. ماهرخ در حالی که احساس خفگی داشت و مدام پشت سر هم سرفه می‌کرد بلند گفت: شما برید، لطفا برید نگران من نباشید...خواهش می‌کنم جون خودتون رو نجات بدید. نازگل ...

#پارت۲۲۳ ولی نه، حالا وقتش نیست. نازگل شرایط خوبی ندارد، نباید بیشتر از این ناامید و خسته‌اش کند. همان هنگام ماهرخ کلافه از سر جایش برخاست و گفت: خسته شدم دیگه، الان درست چهار روزه ...

#پارت۲۲۳ ولی نه، حالا وقتش نیست. نازگل شرایط خوبی ندارد، نباید بیشتر از این ناامید و خسته‌اش کند. همان هنگام ماهرخ کلافه از سر جایش برخاست و گفت: خسته شدم دیگه، الان درست چهار روزه که گیر افتادم توی این اتاق، باید فرار کنیم. نازگل: چطور؟ ماهرخ کمی فکر کرد ...

#پارت۲۲۲ .نمی‌دانست حرف شاهرخ را باور کند یا نکند؟ شاهرخ آدم دغل بازی بود، از کجا معلوم این‌ها همه نقشهٔ او نباشند؟! حتما نقشه است، اردشیرخان مطمئن است جنازهٔ سوختهٔ دخترش در آن ماشین بود! ...

#پارت۲۲۲ .نمی‌دانست حرف شاهرخ را باور کند یا نکند؟ شاهرخ آدم دغل بازی بود، از کجا معلوم این‌ها همه نقشهٔ او نباشند؟! حتما نقشه است، اردشیرخان مطمئن است جنازهٔ سوختهٔ دخترش در آن ماشین بود! چه بد ذهنش مشوش شده بود. اردشیرخان لحظاتی بعد از سر جایش برخاست. شاهرخ راست ...

#پارت۲۲۱ شاهرخ خنده‌ای سر داد و گفت: احوال شما اردشیرخان بزرگ؟! ارشیرخان از شدت تعجب حتی نمی‌توانست حرفق بزند. شاهرخ دوباره به حرف آمد و گفت: مطمئنم دورت خیلی شلوغه، برو جای خلوتی که بشه ...

#پارت۲۲۱ شاهرخ خنده‌ای سر داد و گفت: احوال شما اردشیرخان بزرگ؟! ارشیرخان از شدت تعجب حتی نمی‌توانست حرفق بزند. شاهرخ دوباره به حرف آمد و گفت: مطمئنم دورت خیلی شلوغه، برو جای خلوتی که بشه حرف زد! اردشیرخان بدون حرف به باغ رفت. با اخمی درهم و صدایی که هنوز ...

#پارت۲۲۰ پوزخندی زدم و حرصی گفتم: ـ من یه تار موی گندیدهٔ اهورا هم به توی پست ترجیح میدم. فربد پوزخندی زد، دستی توی موهاش کشید و روی صندلی‌ نشست. نگاهش رو به سمت نازگل ...

#پارت۲۲۰ پوزخندی زدم و حرصی گفتم: ـ من یه تار موی گندیدهٔ اهورا هم به توی پست ترجیح میدم. فربد پوزخندی زد، دستی توی موهاش کشید و روی صندلی‌ نشست. نگاهش رو به سمت نازگل گرفت و گفت: می‌بینی همه اهورا رو به من ترجیح میدن حتی تو که هیچوقت ...

#پارت۲۱۹ سرم رو پایین انداختم و با دستام صورت خیس از اشکم رو پوشوندم. لحظاتی بعد دستی نوازش‌وار روی کمرم به حرکت دراومد. نازگل: مطمئنم چیزی که الان برای اهورا مهمه غرورش نیست، حتما نبوده ...

#پارت۲۱۹ سرم رو پایین انداختم و با دستام صورت خیس از اشکم رو پوشوندم. لحظاتی بعد دستی نوازش‌وار روی کمرم به حرکت دراومد. نازگل: مطمئنم چیزی که الان برای اهورا مهمه غرورش نیست، حتما نبوده تو کنارشه! سرم رو بلند کردم و خیره توی چشماش شدم. با حرفی که زد ...

#پارت۲۱۸ زبونم قفل کرد و چشمام گرد شد. دور از تصورم بود که روزی اونم اینجا و توی چنین لحظه‌ای باهاش رو به رو بشم، بخاطر همین هم به جدی شوکه شدم که برای لحظاتی ...

#پارت۲۱۸ زبونم قفل کرد و چشمام گرد شد. دور از تصورم بود که روزی اونم اینجا و توی چنین لحظه‌ای باهاش رو به رو بشم، بخاطر همین هم به جدی شوکه شدم که برای لحظاتی نفس توی سینم حبس شد. قدمی عقب رفتم، ضربان قلبم بالا رفته بود. به چیزی ...

#پارت۲۱۷ الان که دقت می‌کنم خانم‌جون راست می‌گفت؛ این زخم چهره کریهش رو خشن کرده بود. با صدای خندش عصبی شدم، با صدایی لرزون و تقریبا بلندی گفتم: ـ چه بلایی سر نازگل آوردی عوضی؟! ...

#پارت۲۱۷ الان که دقت می‌کنم خانم‌جون راست می‌گفت؛ این زخم چهره کریهش رو خشن کرده بود. با صدای خندش عصبی شدم، با صدایی لرزون و تقریبا بلندی گفتم: ـ چه بلایی سر نازگل آوردی عوضی؟! با حرفم خندش متوقف شد؛ با چشمایی عصبی و ابروهایی به شدت گره خورده نگاهم ...

#پارت۲۱۶ متعجب پرسیدم: ـ واقعا؟ گفت حالش خوب نیست ولی نگفت میره بیمارستان! خدمتکار: یهویی شد. ـ اوم، پدرشون چی، هستن؟ خدمتکار: نخیر آقای محتشم سفر رفتن. با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادن، ...

#پارت۲۱۶ متعجب پرسیدم: ـ واقعا؟ گفت حالش خوب نیست ولی نگفت میره بیمارستان! خدمتکار: یهویی شد. ـ اوم، پدرشون چی، هستن؟ خدمتکار: نخیر آقای محتشم سفر رفتن. با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادن، لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ خیلی خب من منتظرشون می‌مونم. خدمتکار لبخندی زد و ...

#پارت۲۱۵ فربد: خوب که نیستم ولی الان که صدات رو شنیدم بهتر شدم! پوزخندی روی لبم نشست، به صدام کمی نگرانی دادم و گفتم: ـ چرا چیزی شده؟ فربد سرفه‌ای کرد و گفت: مثل اینکه ...

#پارت۲۱۵ فربد: خوب که نیستم ولی الان که صدات رو شنیدم بهتر شدم! پوزخندی روی لبم نشست، به صدام کمی نگرانی دادم و گفتم: ـ چرا چیزی شده؟ فربد سرفه‌ای کرد و گفت: مثل اینکه سرما خوردم، زیاد حالم خوب نیست! اخی عزیزم، الهی بمیری که دلم خنک بشه! ـ ...

#پارت۲۱۴ خانم‌جون: این همه سال با گناه زندگی کردم و کوله باری از گناه رو حمل کردم...دیگه خسته شدم، می‌خوام راحت بمیرم ولی با گناهایی که من مرتکب شدم عذاب سختی در انتظارمه، ماهرخ دخترم ...

#پارت۲۱۴ خانم‌جون: این همه سال با گناه زندگی کردم و کوله باری از گناه رو حمل کردم...دیگه خسته شدم، می‌خوام راحت بمیرم ولی با گناهایی که من مرتکب شدم عذاب سختی در انتظارمه، ماهرخ دخترم برام حلالیت بگیر و کمک کن کمتر عذاب بکشم...کمک کن اون دنیا راحت باشم! حرفش ...

#پارت۲۱۳ خانم‌جون: دقایقی بعد شاهرخ وارد اتاق شد که ما اونجا در انتظار نشسته بودیم، تنها نبود و نوزادی به همراه داشت...متعجب شدم که اون بچه کیه؟!...شاهرخ دستور داد بچه رو به من بدن، متعجب ...

#پارت۲۱۳ خانم‌جون: دقایقی بعد شاهرخ وارد اتاق شد که ما اونجا در انتظار نشسته بودیم، تنها نبود و نوزادی به همراه داشت...متعجب شدم که اون بچه کیه؟!...شاهرخ دستور داد بچه رو به من بدن، متعجب نگاهش کردم و پرسیدم این بچه ماله کیه؟ چرا بچه رو به من دادید؟ شاهرخ ...

#پارت۲۱۲ با این حرف درحالی که خانم‌جون تعجب کرده بود ولی به‌جای پرسش از ماهرخ که این اطلاعات رو از کجا آورده، بخاطر یادآوریِ خاطرات تلخ سالها پیش سرش را به زیر انداخت، اشکانش می‌ریخت ...

#پارت۲۱۲ با این حرف درحالی که خانم‌جون تعجب کرده بود ولی به‌جای پرسش از ماهرخ که این اطلاعات رو از کجا آورده، بخاطر یادآوریِ خاطرات تلخ سالها پیش سرش را به زیر انداخت، اشکانش می‌ریخت و تمام صورتش را خیس از اشک کرده بود. میون اشکانی که آزادانه می‌ریختن گفت: ...

#پارت۲۱۱ اهورا خیره شد به اشکم و گفت: ولی من سوگندی که خوردم رو فراموش نمی‌کنم ماهرخ...قلبم تا ابد برای توهه، فقط تو! حرفش رو زد و رفت. من موندم و کوله‌باری از غم! می‌خواستم ...

#پارت۲۱۱ اهورا خیره شد به اشکم و گفت: ولی من سوگندی که خوردم رو فراموش نمی‌کنم ماهرخ...قلبم تا ابد برای توهه، فقط تو! حرفش رو زد و رفت. من موندم و کوله‌باری از غم! می‌خواستم بیوفتم ولی مانع شدم و روی صندلی نشستم. سعی کردم مقابل فربد اشک نریزم و ...

#پارت۲۱۰ اهورا خیره توی چشمام با پوزخندی که مثل تیری زهر آلود به قلبم بود اشاره به فربد گفت: بخاطر اینه که ازم دور شدی؟ جوابم رو نمیدی؟ پا گذاشتی رو قلب و غرورم تا ...

#پارت۲۱۰ اهورا خیره توی چشمام با پوزخندی که مثل تیری زهر آلود به قلبم بود اشاره به فربد گفت: بخاطر اینه که ازم دور شدی؟ جوابم رو نمیدی؟ پا گذاشتی رو قلب و غرورم تا خوردش کنی؟(با فریاد بلندی که بدنم رو به لرزه درآورد ادامه داد)آره ماهرخ؟! افرادی که ...

#پارت۲۰۹ ماهور: معلوم هست داری چیکار می‌کنی؟! حدس می‌زدم برای چی زنگ زده. خودم رو به به اون راه زدم و پرسیدم: ـ چیکار می‌کنم؟ ماهور: آخه دختر چت‌شده؟ کلافه گفتم: ـ ماهور بسه، خب؟ ...

#پارت۲۰۹ ماهور: معلوم هست داری چیکار می‌کنی؟! حدس می‌زدم برای چی زنگ زده. خودم رو به به اون راه زدم و پرسیدم: ـ چیکار می‌کنم؟ ماهور: آخه دختر چت‌شده؟ کلافه گفتم: ـ ماهور بسه، خب؟ با صدای آروم و دلخوری گفت: باشه، کاری نداری؟ عصبی کلافم رو فشوردم و گفتم: ...

#پارت۲۰۸ قلب من تا ابد مطعلق به اهوراست، اون تمام قلب منو اشغال کرده و تا ابد صاحب قلبمه! گوشیم زنگ خورد. به اسم خانم‌بزرگ خیره موندم و ناراحت صداش رو بستم. اگر خانم‌بزرگ بفهمه ...

#پارت۲۰۸ قلب من تا ابد مطعلق به اهوراست، اون تمام قلب منو اشغال کرده و تا ابد صاحب قلبمه! گوشیم زنگ خورد. به اسم خانم‌بزرگ خیره موندم و ناراحت صداش رو بستم. اگر خانم‌بزرگ بفهمه چه فکری راجب من می‌کنه?! ممکنه ازم متنفر بشه؟! قطعا متنفر میشه. اشک توی چشمام ...

#پارت۲۰۷ از روی صندلی بلند شدم، دست کردم داخل کیفم و جعبه مربی و کوچیک قرمز رنگ رو درآوردم. روی میز گذاشتم و بدون اینکه نگاهش کنم با جدیت و لحنی که به شدت سرد ...

#پارت۲۰۷ از روی صندلی بلند شدم، دست کردم داخل کیفم و جعبه مربی و کوچیک قرمز رنگ رو درآوردم. روی میز گذاشتم و بدون اینکه نگاهش کنم با جدیت و لحنی که به شدت سرد بود گفتم: ـ بخاطر همه چیز ممنونم...خداحافظ! من رفتم و اهورا رو توی شوک و ...