چند پارتی درخواستی
چند پارتی درخواستی
پارت ۸
ا/ت . به محض دیدن پیام سریع رفت پیش استاد تا بهش بگه میخاد بره بیرون و بعد با سرعت اومد پایین که خورد به بنیتا...
بنیتا. کجا با این عجله خانم کیم ...هوایت کجاس؟
ا/ت . تهیونگ بهم پیام داده ...گفت بیا رو به روی هتل ...
بنیتا. واووو...موفق باشی...خنده
ا/ت . لبخند زد و سریع رفت بیرون از هتل و دنبال ماشین تهیونگ می گشت....
تهیونگ. ا/ت رو دید که داره دنبالش میگرده برای همین بوق زد که توجه اش رو جلب کنه .....
ا/ت . تهیونگ رو دید و رفت سمتش و سوار ماشین شد .... ( سلامم
تهیونگ سلامم.....چرا عقب نشستی؟
ا/ت. امم....باید جلو بشینم؟
تهیونگ. نمیدونم هر جا راحتی بشین ...( لبخند
ا/ت. لبخند زد و اوند جلو نشست و بعد به سمت اون محله قدیمی راه افتادن...
ا/ت . میتونم یه سوال ازت بپرسم البته مجبور نیستی بهم جواب بدی...
تهیونگ. بپرس ...بهت جواب میدم...لبخند
ا/ت.تو خیلی وقته دنباله اون دختر میگردی؟
تهیونگ. اره خوب....اگه اسمش یادم میموند قطعا تا الان مال من بود ....
ا/ت. یعنی اون دختر رو دوست داری؟
تهیونگ. معلومه....اون خوش قلب ازین دختری بود که دیدم....زمانی که بچه بودم اون کلی تو درس هام بهم کمک میکرد همیشه باهم بازی میکردیم و کلی خوش میگذروندیم...عمیق دلم میخاد دوباره اون چشمای درشتش رو ببینم...ولی جدا از اینا چشمای تو خیلی بهش شبیه ...
ا/ت . آروم خندید......راستش به اون دختر حسودیم شد...
تهیونگ. آروم خندید....شاید اون دختری که بهش حسودی میکنی خودت تو باشی ... کسی چه میدونه!
ا/ت. تو فکر میکنی اون دختر منم؟
تهیونگ. نمیدونم.....تا چند لحظه دیگه معلوم میشه...ولی ازت خواهش میکنم اگه اون دختر تو نبودی این ماجرا رو مثل یه راز پیش خودت نگه دار...
ا/ت. حتمااا
تهیونگ. خوب رسیدیم به اون محله...پیادشو تا اطراف اینجا رو بهت نشون بدم...
ادامه دارد.......
#تابع_قوانین_ویسگون
پارت ۸
ا/ت . به محض دیدن پیام سریع رفت پیش استاد تا بهش بگه میخاد بره بیرون و بعد با سرعت اومد پایین که خورد به بنیتا...
بنیتا. کجا با این عجله خانم کیم ...هوایت کجاس؟
ا/ت . تهیونگ بهم پیام داده ...گفت بیا رو به روی هتل ...
بنیتا. واووو...موفق باشی...خنده
ا/ت . لبخند زد و سریع رفت بیرون از هتل و دنبال ماشین تهیونگ می گشت....
تهیونگ. ا/ت رو دید که داره دنبالش میگرده برای همین بوق زد که توجه اش رو جلب کنه .....
ا/ت . تهیونگ رو دید و رفت سمتش و سوار ماشین شد .... ( سلامم
تهیونگ سلامم.....چرا عقب نشستی؟
ا/ت. امم....باید جلو بشینم؟
تهیونگ. نمیدونم هر جا راحتی بشین ...( لبخند
ا/ت. لبخند زد و اوند جلو نشست و بعد به سمت اون محله قدیمی راه افتادن...
ا/ت . میتونم یه سوال ازت بپرسم البته مجبور نیستی بهم جواب بدی...
تهیونگ. بپرس ...بهت جواب میدم...لبخند
ا/ت.تو خیلی وقته دنباله اون دختر میگردی؟
تهیونگ. اره خوب....اگه اسمش یادم میموند قطعا تا الان مال من بود ....
ا/ت. یعنی اون دختر رو دوست داری؟
تهیونگ. معلومه....اون خوش قلب ازین دختری بود که دیدم....زمانی که بچه بودم اون کلی تو درس هام بهم کمک میکرد همیشه باهم بازی میکردیم و کلی خوش میگذروندیم...عمیق دلم میخاد دوباره اون چشمای درشتش رو ببینم...ولی جدا از اینا چشمای تو خیلی بهش شبیه ...
ا/ت . آروم خندید......راستش به اون دختر حسودیم شد...
تهیونگ. آروم خندید....شاید اون دختری که بهش حسودی میکنی خودت تو باشی ... کسی چه میدونه!
ا/ت. تو فکر میکنی اون دختر منم؟
تهیونگ. نمیدونم.....تا چند لحظه دیگه معلوم میشه...ولی ازت خواهش میکنم اگه اون دختر تو نبودی این ماجرا رو مثل یه راز پیش خودت نگه دار...
ا/ت. حتمااا
تهیونگ. خوب رسیدیم به اون محله...پیادشو تا اطراف اینجا رو بهت نشون بدم...
ادامه دارد.......
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۵.۹k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط