خب خب
خب خب🪼 ،
یکسری متن هایی نوشته شد تو این پست ( https://wisgoon.com/v/A7PYDF7DFI ) که من اونهارو باهم یک متن کلی کردم و درواقع متصل کردم . * برای این کار خودم جملاتی اضافه کردم 🍀 * :
از فنجانم جرعه ای مرگ مینوشم، در این خاستگاه مطلق، جوهره ی وجودم به تاریکی روشن ترین شب هایم ، میدرخشد و بال و پری سیاه میگیرد. در این گورستان زندگی ، من هرلحظه با نگاه چشمانت میمیرم .... سرم را میچرخانم و نگاه میکنم ، من کجا هستم ؟
در گورستان، کنار یک قبر نشسته بودم و با جوهر روی کاغذی برایش نامه مینوشتم. او مرده بود خیلی وقت پیش. ولی من ارامش نداشتم و هر روز می آمدم و کنارش فنجانی چای میل میکردم..... چرا ؟ چرا من اینجا هستم ؟ چرا خودِ گم کرده ام را هرگاه اینجا مییابم؟
تنم میسوزد ، قلبم پوچ است و چشمانم پر ، تنم آتش است .
من کجا هستم؟
گورستان .
در گورستان وجود ها منتظر یک فنجان قهوه بودن خواسته ی زیادی است ؟ من اینجا میمانم و روزها را به همین منوال میگذرانم تا که ذره ذره از جوهر وجودم کاسته شود . قهوه ام را سریع تر برسانید ،شاید همین امروز در یکی از همین گورها بخوابم . شاید همین روز آنقدر تنم گر بگیرد که حتی خاکسترم هم برای این قبر ها باقی نماند .
آتش هستم ، آتشی که در چشمان او آرام گرفته و خاموش میگشتم .
دارم میسوزم .
سرم را به هرسو تکان میدهم ، من کجا هستم ؟
فنجانی قهوه روی سگ قبر است .
فنجان قهوه را در دست میگیرم و جرعه ای از آن را مینوشم ، نسیمی از انتهای گورستان می آید.
اینجا در بین تمامی آنهایی که دیگر نیستند مینشینم و قهوه میخورم ، کمی میگذرد و جوهر را روی کاغذ به گریستن دعوت میکنم و نخستین کلمه ها را مینویسم
ــــ «ایران زمین»
دیگر نمی توانم ، بدنم شعله ای است که گویی در انتظار اندکی زغال است ، اندکی خاکستر ، خاکستر این گورها کافی است .
سرم ... این سر میسوزد ، از فکر او میسوزد، از فکر زادگاهم میسوزد، آخر من کجا هستم؟
فنجانی در دستم است ، بخار چای است ، پس چرا دهانم گونه ای تلخ است که انگار قهوه نوشیدم؟
از فنجانم کمی چای می نوشم وبه کاغذ جوهری روبه رویم نگاه میکنم اری این تکه کاغذ تنها چیزیست که از گورستان خاطراتم به همراه دارم.
آخ ، آخ ...
این سر آخر مرا به کشتن میدهد، سرم را آخر به دیواری کوفته و از رنگش سرخی دیوار را نظاره میکنم .
من .. کجا هستم؟
به گمانم من .. من قرینِ جوهری بر لبهِ فنجانِ این گورستانم .
نویسنده هایی که بخش هایی از این متن رو نوشتن 🪻 :
_ @remedios , @nikabaniahmadi0 , @atena.nadi , @minjiiiii , @luna.sky .
و در آخر متن افتخاری که یکی از دوستان نوشتن 😭🥰 :
فنجان من گورستان ِ چای هایست که از ترس موشک خود را قهوه ای کرده اند خودکارت را بیاور و از آن ها بنویس ، جوهر ندارد؟ فدای سرت ریدن چای ها که نوشتن ندارد.😉
جدای از هرچی بنظرم اینکه تونست فان بنویسه خیلی باحال بود 🙏🏻
_ ستایش
یکسری متن هایی نوشته شد تو این پست ( https://wisgoon.com/v/A7PYDF7DFI ) که من اونهارو باهم یک متن کلی کردم و درواقع متصل کردم . * برای این کار خودم جملاتی اضافه کردم 🍀 * :
از فنجانم جرعه ای مرگ مینوشم، در این خاستگاه مطلق، جوهره ی وجودم به تاریکی روشن ترین شب هایم ، میدرخشد و بال و پری سیاه میگیرد. در این گورستان زندگی ، من هرلحظه با نگاه چشمانت میمیرم .... سرم را میچرخانم و نگاه میکنم ، من کجا هستم ؟
در گورستان، کنار یک قبر نشسته بودم و با جوهر روی کاغذی برایش نامه مینوشتم. او مرده بود خیلی وقت پیش. ولی من ارامش نداشتم و هر روز می آمدم و کنارش فنجانی چای میل میکردم..... چرا ؟ چرا من اینجا هستم ؟ چرا خودِ گم کرده ام را هرگاه اینجا مییابم؟
تنم میسوزد ، قلبم پوچ است و چشمانم پر ، تنم آتش است .
من کجا هستم؟
گورستان .
در گورستان وجود ها منتظر یک فنجان قهوه بودن خواسته ی زیادی است ؟ من اینجا میمانم و روزها را به همین منوال میگذرانم تا که ذره ذره از جوهر وجودم کاسته شود . قهوه ام را سریع تر برسانید ،شاید همین امروز در یکی از همین گورها بخوابم . شاید همین روز آنقدر تنم گر بگیرد که حتی خاکسترم هم برای این قبر ها باقی نماند .
آتش هستم ، آتشی که در چشمان او آرام گرفته و خاموش میگشتم .
دارم میسوزم .
سرم را به هرسو تکان میدهم ، من کجا هستم ؟
فنجانی قهوه روی سگ قبر است .
فنجان قهوه را در دست میگیرم و جرعه ای از آن را مینوشم ، نسیمی از انتهای گورستان می آید.
اینجا در بین تمامی آنهایی که دیگر نیستند مینشینم و قهوه میخورم ، کمی میگذرد و جوهر را روی کاغذ به گریستن دعوت میکنم و نخستین کلمه ها را مینویسم
ــــ «ایران زمین»
دیگر نمی توانم ، بدنم شعله ای است که گویی در انتظار اندکی زغال است ، اندکی خاکستر ، خاکستر این گورها کافی است .
سرم ... این سر میسوزد ، از فکر او میسوزد، از فکر زادگاهم میسوزد، آخر من کجا هستم؟
فنجانی در دستم است ، بخار چای است ، پس چرا دهانم گونه ای تلخ است که انگار قهوه نوشیدم؟
از فنجانم کمی چای می نوشم وبه کاغذ جوهری روبه رویم نگاه میکنم اری این تکه کاغذ تنها چیزیست که از گورستان خاطراتم به همراه دارم.
آخ ، آخ ...
این سر آخر مرا به کشتن میدهد، سرم را آخر به دیواری کوفته و از رنگش سرخی دیوار را نظاره میکنم .
من .. کجا هستم؟
به گمانم من .. من قرینِ جوهری بر لبهِ فنجانِ این گورستانم .
نویسنده هایی که بخش هایی از این متن رو نوشتن 🪻 :
_ @remedios , @nikabaniahmadi0 , @atena.nadi , @minjiiiii , @luna.sky .
و در آخر متن افتخاری که یکی از دوستان نوشتن 😭🥰 :
فنجان من گورستان ِ چای هایست که از ترس موشک خود را قهوه ای کرده اند خودکارت را بیاور و از آن ها بنویس ، جوهر ندارد؟ فدای سرت ریدن چای ها که نوشتن ندارد.😉
جدای از هرچی بنظرم اینکه تونست فان بنویسه خیلی باحال بود 🙏🏻
_ ستایش
- ۵.۸k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط