پتو را تا زیر چانه بالا کشیدی و پلکهایت را به هم فشار دا
پتو را تا زیر چانه بالا کشیدی و پلکهایت را به هم فشار دادی، وانمود کردی که خوابت برده است.
چند دقیقه گذشت. اتاق آرام بود، آنقدر که فکر کردی او خوابیده یا از تو دست کشیده. اما ناگهان صدای آهستهی در را شنیدی. تهیونگ از اتاق بیرون رفت.
زمان برایت کند شد. چشمهایت را باز نکردی، ولی قلبت تند میزد. چند دقیقه بعد، صدای باز شدن دوبارهی در آمد. بوی شیر کاکائوی گرم به مشامت رسید.
به آهستگی چشم باز کردی. تهیونگ روبهرویت ایستاده بود. بدون هیچ کلام اضافهای، آرام پایین آمد و درست مقابلت زانو زد. لیوان بخارگرفته را جلو آورد، نگاهش جدی اما نه مثل همیشه سرد بود.
تهیونگ (آرام، کوتاه): «بخور.»
نور ملایم چراغ کنار تخت روی بخار شیر میلرزید. دستش ثابت مانده بود، منتظر تو.
آرام از زیر پتو بیرون آمدی. بدنت هنوز خسته بود، اما چیزی در نگاه تهیونگ تو را مجبور میکرد برخیزی. روی تخت نیمخیز نشستی، دستت لرزان به سمت لیوان رفت. با تردید آن را گرفتی؛ گرمای شیر از دیوارهی شیشه به انگشتانت نشست.
سرت را کمی پایین انداختی، جرأت نداشتی مستقیم نگاهش کنی. صدایت آرام، خجالتی و لرزان از میان لبهایت بیرون آمد:
تو: «...ممنون.»
تهیونگ لحظهای ساکت ماند، نگاهش رویت سنگینی میکرد. نه چیزی گفت و نه تکان خورد؛ فقط زانو زده بود و نگاهت میکرد، انگار میخواست مطمئن شود که واقعاً شیر را مینوشی.
بخار شیر روی صورتت نشست، و تو جرعهی کوچکی نوشیدی. مزهی شیر کاکائو، ساده و شیرین، آرامشی عجیب در دلت پخش کرد. انگار برای لحظهای تمام سختیها محو شدند.
جرعهای دیگر از لیوان نوشیدی. گرمایش درونت نشست، آرامتر شدی. وقتی سرت را کمی بالا آوردی، دیدی تهیونگ دیگر زانو نزده. آرام و بیصدا از کنارت بلند شده بود.
روی تختش دراز کشید، بیآنکه چیزی بگوید. سرش را روی بالش گذاشت، نگاهش حتی لحظهای به سمتت برنگشت. فقط شانههای پهنش در تاریکی نیمهروشن اتاق پیدا بود.
به پهلو چرخید و رویش را از تو برگرداند. نفسهایش سنگین و منظم شد، انگار که دیگر هیچ حرفی باقی نمانده باشد.
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت. تنها صدای آرام تیکتاک ساعت و نفسهای او فضای شب را پر میکرد. تو با لیوانی نیمهپر در دست، روی تخت خودت نشسته بودی، و نمیدانستی این حرکتش نشانهی بیتفاوتی بود یا شاید راهی پنهان برای آرام کردنت.
چند دقیقه گذشت. اتاق آرام بود، آنقدر که فکر کردی او خوابیده یا از تو دست کشیده. اما ناگهان صدای آهستهی در را شنیدی. تهیونگ از اتاق بیرون رفت.
زمان برایت کند شد. چشمهایت را باز نکردی، ولی قلبت تند میزد. چند دقیقه بعد، صدای باز شدن دوبارهی در آمد. بوی شیر کاکائوی گرم به مشامت رسید.
به آهستگی چشم باز کردی. تهیونگ روبهرویت ایستاده بود. بدون هیچ کلام اضافهای، آرام پایین آمد و درست مقابلت زانو زد. لیوان بخارگرفته را جلو آورد، نگاهش جدی اما نه مثل همیشه سرد بود.
تهیونگ (آرام، کوتاه): «بخور.»
نور ملایم چراغ کنار تخت روی بخار شیر میلرزید. دستش ثابت مانده بود، منتظر تو.
آرام از زیر پتو بیرون آمدی. بدنت هنوز خسته بود، اما چیزی در نگاه تهیونگ تو را مجبور میکرد برخیزی. روی تخت نیمخیز نشستی، دستت لرزان به سمت لیوان رفت. با تردید آن را گرفتی؛ گرمای شیر از دیوارهی شیشه به انگشتانت نشست.
سرت را کمی پایین انداختی، جرأت نداشتی مستقیم نگاهش کنی. صدایت آرام، خجالتی و لرزان از میان لبهایت بیرون آمد:
تو: «...ممنون.»
تهیونگ لحظهای ساکت ماند، نگاهش رویت سنگینی میکرد. نه چیزی گفت و نه تکان خورد؛ فقط زانو زده بود و نگاهت میکرد، انگار میخواست مطمئن شود که واقعاً شیر را مینوشی.
بخار شیر روی صورتت نشست، و تو جرعهی کوچکی نوشیدی. مزهی شیر کاکائو، ساده و شیرین، آرامشی عجیب در دلت پخش کرد. انگار برای لحظهای تمام سختیها محو شدند.
جرعهای دیگر از لیوان نوشیدی. گرمایش درونت نشست، آرامتر شدی. وقتی سرت را کمی بالا آوردی، دیدی تهیونگ دیگر زانو نزده. آرام و بیصدا از کنارت بلند شده بود.
روی تختش دراز کشید، بیآنکه چیزی بگوید. سرش را روی بالش گذاشت، نگاهش حتی لحظهای به سمتت برنگشت. فقط شانههای پهنش در تاریکی نیمهروشن اتاق پیدا بود.
به پهلو چرخید و رویش را از تو برگرداند. نفسهایش سنگین و منظم شد، انگار که دیگر هیچ حرفی باقی نمانده باشد.
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت. تنها صدای آرام تیکتاک ساعت و نفسهای او فضای شب را پر میکرد. تو با لیوانی نیمهپر در دست، روی تخت خودت نشسته بودی، و نمیدانستی این حرکتش نشانهی بیتفاوتی بود یا شاید راهی پنهان برای آرام کردنت.
- ۲۵.۱k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط