Part پیشی ملوس من
Part: 1. ~پیشی ملوس من~
از دید ا/ت:
با صدای الارم گوشی بیدار شدم. با چشم های خسته و خواب الود و خستگی زیاد، زیر لب گفتم:
«سگم سر صبحی بیدار نمیشه. چرا باید من سر کله سحر بیدار شم؟ آفتاب هم طلوع نکرده. خدایا چه غلطی کردمم؟؟؟ مگه خروسمم؟؟؟ از این زندگی مزخرفی که هیجان نداره متنفرم.
کاشکی هیجانی بود به غیر از امتحاناتم، اخه کی امتحان دوست داره؟ من؟ یا معلم کچلم؟»
وقتی که غر میزدم به برنامه ی فردا نگاهی انداختم.
«ریاضی، فارسی، علوم»
زیر لب، زمزمه کردم:
«سگ هم اینارو نمیخونه.»
بعد با اعصبانیت و ناراحتی شروع به درس خوندن کردم. صفحه به صفحه ی ریاضی، فارسی و علوم، انقدر داشتم میخوندم که حواسم به ساعت نبود. ساعت ها برای من مثله ثانیه میگذشت. برام مهم نبود ساعت چند است؟ واسم مهم بود که نمرمو بگیرم و از شر درس و امتحانات خلاص بشم.وقتی که کلی مرور کردم نگاهی به ساعت کردم. ساعت 01:08 دقیقه بود. والدینم هم خواب بودن و من نمیتونستم بیدارشون کنم. پس یک بطری اب معدنی دیگه از کنارم برداشتم و قلوپ قلوپ خوردم. چشمامو بستم ولی به جای اینکه تاریکی ببینم در آغوش زنی بودم که تازه بچشو به دنیا اورده بود. سریع چشممو باز کردم و رنگم مثله گچ دیوار شده بود. دوباره چشممو بستم و سعی کردم که دوباره تصویر را ببینم ولی نشد. وقتی که خواستم راه برم حس کردم افتادم توی دنیایی عجیب که سر ازش در اوردم. چشمامو باز کردم. از تعجب سر جام یخ زدم و کتاب توی دستم افتاد سر کلاس ریاضی بودم. معلم به ژاپنی یک چیزی را گفت و برعکس فهمیدم چی گفته. معلمم یک خانم زیبا و خوشگل بود البته برکت هاش ماشالله بودن که با نگرانی پرسید:
«عزیزم حالت خوبه؟ میخوای جواب معادله را ننویسی؟»
ممنم نگاهش کردم که کردم مسئله را میگه که از تعجب دهنم باز شد و با لبخند ضایه ای گفتم:
«من خوبم فقط یک لحظه خشکم زد ولی جواب و مینویسم.»
معلم لبخندی در قبال این حرف من زد و گفت:«خب پس من منتظر میمونم.»
بعد شروع به تصیح کردن برگه های امتحان کرد. با شوک و تعجب قبل که انگار کلی کوه روی دوش من بود جواب هارو مینوشتم، یک نگاه سنگینی به خودم حس میکردم. برگشتم و دیدم باجی کیوسکه نگاهم میکنه تو دلم داشتم عر میزدم باجی چقدر شبیه پیشی های ملوسه. ناخودآگاه لبخندی بهش زدم و ادامه ی سوال ها را نوشتم. وقتی که کامل نوشتم رو به خانم گفتم:«همشونو حل کردم.» معلم نگاهی به من کرد و گفت:«افرین عزیزم، درسته هرروز بهتر و بهتر میشی. بهت افتخار میکنم.» بعد گفتم:«مرسی لطف شمارو میرسونه.» تعظیم کردم به معلمم. نگاهی به جام کردم که کنار باجی بود که از عر زدن در درونم میخواستم خوشحالی کنم. سر جام نشستم که زنگ خورد. به به شانس ریدنی من ولی خوش شانسم که زنگ ریاضی اخر بود خیلی حس خوبی میداد. حس ازادی، شور و شوق فراوان ولی چیزی که ازارم میداد این بود چجوری با باجی رفتار میکردم. وسایلم را جمع کردم و بلند شدم که برم، دیدم باجی دستم و گرفته و کشوند منو به جایی که مثله سگ خلوت بود. به چشماش خیره شدم. تو سیاهی چشمام غرق شدم که متوجه نیشگون گرفتنش شدم که گفتم:
«آخخ چته مرض داری؟»
نگاهم کرد و گفت:
«آره، مرض توجه نکردن تو به خودم را دارم.»
با این حرفش تو دلم عروسی به پا شد که من داشتم از خوشحالی عر میزدم، با نگاهی سرخ شده نگاهمو ازش دزدیدم که ناگهان با سرعت دستش راستش را گذاشت کنار صورتم و وادارم کرد بهش نگاه کنم. بهم نگاه کرد و گفت:
«نگاهتو ندزد.»
با این حرفش ناخودآگاه دلم قیلی ویلی رفت و گفتم:
«ددلم قیلی ولی رفت برای حرفتتت»
بعد با صورتی که بشدت شبیه ابول شد نگاهمو دزدیدم و فرار کردم. سر جاش خشک شد و نگاهش در هم رفت. ولی نمیدونم میش خودش چی گفت ولی مطمئنم که سرجاش وایستاده و حرفی تو دلش میزنه.
از دید باجی:
«الان دختری که از من بدش میومد عاشق من شده؟ برای چی؟ انتظار داشتم وه سیلی محکمی مهمونم کنه پس...(ادمین درحال عر زدن است که چرا همچین کراشی تو زندگیش نیست.) دوستم داره.»
با حس و حال خوب نگاهی به جلو کردم و دیدم از دیدم خارج شده. ولی جایی که لمس کردم هنوز رو دستمه، به سمت خونه حرکت کردم و چیفویو را دیدم.....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
منتظر پارت بعد باشید. اگه لایک ها بالای 7 تا باشن پارت میزارم.
از دید ا/ت:
با صدای الارم گوشی بیدار شدم. با چشم های خسته و خواب الود و خستگی زیاد، زیر لب گفتم:
«سگم سر صبحی بیدار نمیشه. چرا باید من سر کله سحر بیدار شم؟ آفتاب هم طلوع نکرده. خدایا چه غلطی کردمم؟؟؟ مگه خروسمم؟؟؟ از این زندگی مزخرفی که هیجان نداره متنفرم.
کاشکی هیجانی بود به غیر از امتحاناتم، اخه کی امتحان دوست داره؟ من؟ یا معلم کچلم؟»
وقتی که غر میزدم به برنامه ی فردا نگاهی انداختم.
«ریاضی، فارسی، علوم»
زیر لب، زمزمه کردم:
«سگ هم اینارو نمیخونه.»
بعد با اعصبانیت و ناراحتی شروع به درس خوندن کردم. صفحه به صفحه ی ریاضی، فارسی و علوم، انقدر داشتم میخوندم که حواسم به ساعت نبود. ساعت ها برای من مثله ثانیه میگذشت. برام مهم نبود ساعت چند است؟ واسم مهم بود که نمرمو بگیرم و از شر درس و امتحانات خلاص بشم.وقتی که کلی مرور کردم نگاهی به ساعت کردم. ساعت 01:08 دقیقه بود. والدینم هم خواب بودن و من نمیتونستم بیدارشون کنم. پس یک بطری اب معدنی دیگه از کنارم برداشتم و قلوپ قلوپ خوردم. چشمامو بستم ولی به جای اینکه تاریکی ببینم در آغوش زنی بودم که تازه بچشو به دنیا اورده بود. سریع چشممو باز کردم و رنگم مثله گچ دیوار شده بود. دوباره چشممو بستم و سعی کردم که دوباره تصویر را ببینم ولی نشد. وقتی که خواستم راه برم حس کردم افتادم توی دنیایی عجیب که سر ازش در اوردم. چشمامو باز کردم. از تعجب سر جام یخ زدم و کتاب توی دستم افتاد سر کلاس ریاضی بودم. معلم به ژاپنی یک چیزی را گفت و برعکس فهمیدم چی گفته. معلمم یک خانم زیبا و خوشگل بود البته برکت هاش ماشالله بودن که با نگرانی پرسید:
«عزیزم حالت خوبه؟ میخوای جواب معادله را ننویسی؟»
ممنم نگاهش کردم که کردم مسئله را میگه که از تعجب دهنم باز شد و با لبخند ضایه ای گفتم:
«من خوبم فقط یک لحظه خشکم زد ولی جواب و مینویسم.»
معلم لبخندی در قبال این حرف من زد و گفت:«خب پس من منتظر میمونم.»
بعد شروع به تصیح کردن برگه های امتحان کرد. با شوک و تعجب قبل که انگار کلی کوه روی دوش من بود جواب هارو مینوشتم، یک نگاه سنگینی به خودم حس میکردم. برگشتم و دیدم باجی کیوسکه نگاهم میکنه تو دلم داشتم عر میزدم باجی چقدر شبیه پیشی های ملوسه. ناخودآگاه لبخندی بهش زدم و ادامه ی سوال ها را نوشتم. وقتی که کامل نوشتم رو به خانم گفتم:«همشونو حل کردم.» معلم نگاهی به من کرد و گفت:«افرین عزیزم، درسته هرروز بهتر و بهتر میشی. بهت افتخار میکنم.» بعد گفتم:«مرسی لطف شمارو میرسونه.» تعظیم کردم به معلمم. نگاهی به جام کردم که کنار باجی بود که از عر زدن در درونم میخواستم خوشحالی کنم. سر جام نشستم که زنگ خورد. به به شانس ریدنی من ولی خوش شانسم که زنگ ریاضی اخر بود خیلی حس خوبی میداد. حس ازادی، شور و شوق فراوان ولی چیزی که ازارم میداد این بود چجوری با باجی رفتار میکردم. وسایلم را جمع کردم و بلند شدم که برم، دیدم باجی دستم و گرفته و کشوند منو به جایی که مثله سگ خلوت بود. به چشماش خیره شدم. تو سیاهی چشمام غرق شدم که متوجه نیشگون گرفتنش شدم که گفتم:
«آخخ چته مرض داری؟»
نگاهم کرد و گفت:
«آره، مرض توجه نکردن تو به خودم را دارم.»
با این حرفش تو دلم عروسی به پا شد که من داشتم از خوشحالی عر میزدم، با نگاهی سرخ شده نگاهمو ازش دزدیدم که ناگهان با سرعت دستش راستش را گذاشت کنار صورتم و وادارم کرد بهش نگاه کنم. بهم نگاه کرد و گفت:
«نگاهتو ندزد.»
با این حرفش ناخودآگاه دلم قیلی ویلی رفت و گفتم:
«ددلم قیلی ولی رفت برای حرفتتت»
بعد با صورتی که بشدت شبیه ابول شد نگاهمو دزدیدم و فرار کردم. سر جاش خشک شد و نگاهش در هم رفت. ولی نمیدونم میش خودش چی گفت ولی مطمئنم که سرجاش وایستاده و حرفی تو دلش میزنه.
از دید باجی:
«الان دختری که از من بدش میومد عاشق من شده؟ برای چی؟ انتظار داشتم وه سیلی محکمی مهمونم کنه پس...(ادمین درحال عر زدن است که چرا همچین کراشی تو زندگیش نیست.) دوستم داره.»
با حس و حال خوب نگاهی به جلو کردم و دیدم از دیدم خارج شده. ولی جایی که لمس کردم هنوز رو دستمه، به سمت خونه حرکت کردم و چیفویو را دیدم.....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
منتظر پارت بعد باشید. اگه لایک ها بالای 7 تا باشن پارت میزارم.
- ۴۱۳
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط