I love you...
I love you...
But I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:18(106)
(ویو:جونگکوک)
متئو:خب،تو اول باید از ساختار خانواده خبردار بشی.
_:ساختار؟(سوالی،به همراه کمی تعجب.)
آروم سری تکون داد...
متئو:بله ساختار.
_:خب چیه؟
متئو:پانزده سال پیش،مینسو عاشق یه زن به اسم ههرین میشه.
و بعد از اینکه مینسو تونست نظر ههرین رو جلب کنه،و گذروندن سختی هایی با مخالفت های پدر و مادر ههرین،باهاش ازدواج میکنه.
اونا کنار هم خوشحال بودن،و مینسو هرروز بیشتر از دیروز،عاشق ههرین میشد.
تا اینکه یه روز...
با دقت به حرف هاش گوش میدادم...
_:خب؟
کمی،مردد موند...
ولی ادامه داد.
متئو:تا اینکه یه روز،ههرین حامله میشه و خبرش رو به مینسو میده.
مینسو هم خیلی خوشحال میشه.
و بعد از چهار ماه که معلوم شد بچه دختره،هردو بیشتر شاد شدن،و با تمام وجودشون...
برای دختر کوچولوشون که اسمش میرا شد،صبر کردن...
اتاق رو باهم رنگ کردن...
سیسمونی خریدن...
و از اینجور کار ها.
تا اینجا که چیزی مشکوک و مشکل به نظر نمیرسید...
به غیر از اسم مادر یاقوت...
چون با اون زن اون روزی،تو مراسم ختم...
فرق داشت!
که لحن متئو کنی از عادی به ترکیبی ناشناخته تبدیل شد...
متئو:ولی روز به دنیا اومدن بچه...
مکث کرد...
_:؟؟؟(نگاه سوالی)
متئو:ولی روز به دنیا اومدن میرا...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
But I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:18(106)
(ویو:جونگکوک)
متئو:خب،تو اول باید از ساختار خانواده خبردار بشی.
_:ساختار؟(سوالی،به همراه کمی تعجب.)
آروم سری تکون داد...
متئو:بله ساختار.
_:خب چیه؟
متئو:پانزده سال پیش،مینسو عاشق یه زن به اسم ههرین میشه.
و بعد از اینکه مینسو تونست نظر ههرین رو جلب کنه،و گذروندن سختی هایی با مخالفت های پدر و مادر ههرین،باهاش ازدواج میکنه.
اونا کنار هم خوشحال بودن،و مینسو هرروز بیشتر از دیروز،عاشق ههرین میشد.
تا اینکه یه روز...
با دقت به حرف هاش گوش میدادم...
_:خب؟
کمی،مردد موند...
ولی ادامه داد.
متئو:تا اینکه یه روز،ههرین حامله میشه و خبرش رو به مینسو میده.
مینسو هم خیلی خوشحال میشه.
و بعد از چهار ماه که معلوم شد بچه دختره،هردو بیشتر شاد شدن،و با تمام وجودشون...
برای دختر کوچولوشون که اسمش میرا شد،صبر کردن...
اتاق رو باهم رنگ کردن...
سیسمونی خریدن...
و از اینجور کار ها.
تا اینجا که چیزی مشکوک و مشکل به نظر نمیرسید...
به غیر از اسم مادر یاقوت...
چون با اون زن اون روزی،تو مراسم ختم...
فرق داشت!
که لحن متئو کنی از عادی به ترکیبی ناشناخته تبدیل شد...
متئو:ولی روز به دنیا اومدن بچه...
مکث کرد...
_:؟؟؟(نگاه سوالی)
متئو:ولی روز به دنیا اومدن میرا...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
- ۱.۶k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط