گابریل نشست روی مبلو آهی از خستگی کشید
گابریل نشست روی مبل،و آهی از خستگی کشید
۱۰۰ ساله که زندست و فقط میتونه مرگ دوستان و معشوق
هاشو تماشا کند بخاطر همین به خودش اجازه نمیدهد که هرگز عاشق شود
نه بعد از عشق اولش مینوس،اون دختر با موهای بلوند و چشمای سبز که زمانی
که تنها ۲۹ سالش
بود عاشقش بود،ولی گابریل یک نامیرا بود و مینوس یک انسان ساده
گابریل سالها با مینوس زندگی کرد و پیر شدن مینوس و مرگ مینوس را دید، بعد از آن دیگر هرگز عاشق نشد و اجازه عاشق شدن را به خودش نداد،از روی مبل بلند شد و رفت به سمت کتاب خانه تا حداقل یک کتاب بگیره تا بخوانه شاید کمی سرگرم شود،وقتی رفت توی کتاب خانه قصر شمالی
با چیزی جز. رمان های عاشقانه با پایان های قابل پیش بینی ندید آه کشید و بیشتر گشت،که ناگهان یک پسر را با موهای قهوهای و چشمان سبز درحال خواندن کتاب طلسم هست کمی دقت کرد و دید اون یک نیمه حیوان هست از نوع خون خوار هست؟یا شاید اهلی،دید دست اون پسر یک کتاب هست همان کتابی که خودش دنبالش میگشت مردد شد و سپس با تردید به سمت پسر رفت گلو اش را صاف کرد و بعد با صدای یکی گفت:
«اهم....بخشید میشه این کتاب رو بدین من؟یعنی وقتی تمومش کردین»
پسر نگاه سردی کرد و گفت
«بیا برای خودت خیلی مزخرفه»
اخم هامو کشیدم در هم این کتاب موردعلاقه من از سالها پیش هست
با اخم های درهم تنیده گفتم:
«از چه نظر مسخرست؟؟»
پسر با پوزخندی گستاخانه گفت:
«میدونی زیادی قدیمی و کلیشه ای هست شخصیت اصلی داستان یه دختره که با تمام وجود عاشق یه مرد عوضیه که بهش خیانت میکنه در نهایت با قدرت عشق اون مرد خودشو میندازه تو دهن یه اژدها تا دختر رو نجات بده؟مسخره!»
آه کشیدم و نشستم کنارش
و گفتم:
«بچه ای مثل تو چی میدونه از عشق؟»
پسر با تعجب نگاهم کرد
و گفت:
«چی؟مثل پدربزرگ ها حرف میزنی من ۲۵ سالمه!»
با پوزخند و تحقیر
گفتم:
«خب منم ۱۰۰ سالمه»
با خنده
گفت:
«وای پس یه نامیرا بدبختی؟»
با تعجب
گفتم:
«بدبخت؟»
شانه ای بالا انداخت و با بیخیالی
گفت:
«کی دلش میخواد از همه عزیزانش بیشتر زندگی کنه؟اصلا حوصله سربره!هروز به یه روال میگذره تا ابد زنده موندن رو مخه نه ترسی داری نه آرزویی»
ابرو درهم تنیدم
و گفتم:
«از کجا میدونی شاید رازی باشم»
با خنده ای بیخیال
گفت:
«خودتم میدونی داری دروغ میگی»
چیزی نگفتم دیگه فقط آه کشیدم راست میگه....
واقعا رازی نیستم
پسر نگاهی بهم کرد
و بعد
گفت:
«بیخیال بابابزرگ!بازم با اینکه یه پیر احمقی هنوز چروکیده نشدی هنوز جونی کی پیر میشی»
با قیافه ای احمقانه
گفتم:
«چی؟خب ما پیر نمیشیم همیشه خوشگلیم»
با قیافه ای که ازش میبارید داره میگه مغرور
گفت:
«باشه حالا تعریف کردم دلداریت بدم همچین جذاب هم نیستی»
آه کشیدم و خندیدم و گفتم:
«بیخیال کن گابریل ام تو اسمت چیه؟»
پسر آه کشید سرشو گذاشت روی میز و گفت:
«رومئو تاکاهاشی»
ابرو بالا انداختم و گفتم:
«تاکاهاشی؟رومئو؟ژاپنی هستی یا یونانی؟»
خنده تلخی کرد و گفت:
«مادرم یونانی بود و پدرم ژاپنی»
ابرو بالا انداختم و گفتم:
«دورگه هستی؟»
خندید و گفت:
«دورگه منظورت از نظر اصالته یا اینکه نیمه حیونم؟»
خندیدم راست میگه منظورم واضح نبود
گفتم:
«خب...هردوش دیگه برام واضح شده»
پسر بلند شد خودشو مرتب کرد و گفت:
«خب دیگه پیرمرد من میرم»
ابرو بالا انداختم و گفتم:
«باشه رومئو به امید دیدار»
خندید و رفت من سالهاست با آدم ها رفت و آود دارم و میتونم به راحتی بفهمم چه کسی غم دارد و چه کسی وانمود میکند غمگین است ولی این پسر پیچیده بود
نمیدونم چرا بوی زیاد خون می آمد
نظر نمیدین؟
۱۰۰ ساله که زندست و فقط میتونه مرگ دوستان و معشوق
هاشو تماشا کند بخاطر همین به خودش اجازه نمیدهد که هرگز عاشق شود
نه بعد از عشق اولش مینوس،اون دختر با موهای بلوند و چشمای سبز که زمانی
که تنها ۲۹ سالش
بود عاشقش بود،ولی گابریل یک نامیرا بود و مینوس یک انسان ساده
گابریل سالها با مینوس زندگی کرد و پیر شدن مینوس و مرگ مینوس را دید، بعد از آن دیگر هرگز عاشق نشد و اجازه عاشق شدن را به خودش نداد،از روی مبل بلند شد و رفت به سمت کتاب خانه تا حداقل یک کتاب بگیره تا بخوانه شاید کمی سرگرم شود،وقتی رفت توی کتاب خانه قصر شمالی
با چیزی جز. رمان های عاشقانه با پایان های قابل پیش بینی ندید آه کشید و بیشتر گشت،که ناگهان یک پسر را با موهای قهوهای و چشمان سبز درحال خواندن کتاب طلسم هست کمی دقت کرد و دید اون یک نیمه حیوان هست از نوع خون خوار هست؟یا شاید اهلی،دید دست اون پسر یک کتاب هست همان کتابی که خودش دنبالش میگشت مردد شد و سپس با تردید به سمت پسر رفت گلو اش را صاف کرد و بعد با صدای یکی گفت:
«اهم....بخشید میشه این کتاب رو بدین من؟یعنی وقتی تمومش کردین»
پسر نگاه سردی کرد و گفت
«بیا برای خودت خیلی مزخرفه»
اخم هامو کشیدم در هم این کتاب موردعلاقه من از سالها پیش هست
با اخم های درهم تنیده گفتم:
«از چه نظر مسخرست؟؟»
پسر با پوزخندی گستاخانه گفت:
«میدونی زیادی قدیمی و کلیشه ای هست شخصیت اصلی داستان یه دختره که با تمام وجود عاشق یه مرد عوضیه که بهش خیانت میکنه در نهایت با قدرت عشق اون مرد خودشو میندازه تو دهن یه اژدها تا دختر رو نجات بده؟مسخره!»
آه کشیدم و نشستم کنارش
و گفتم:
«بچه ای مثل تو چی میدونه از عشق؟»
پسر با تعجب نگاهم کرد
و گفت:
«چی؟مثل پدربزرگ ها حرف میزنی من ۲۵ سالمه!»
با پوزخند و تحقیر
گفتم:
«خب منم ۱۰۰ سالمه»
با خنده
گفت:
«وای پس یه نامیرا بدبختی؟»
با تعجب
گفتم:
«بدبخت؟»
شانه ای بالا انداخت و با بیخیالی
گفت:
«کی دلش میخواد از همه عزیزانش بیشتر زندگی کنه؟اصلا حوصله سربره!هروز به یه روال میگذره تا ابد زنده موندن رو مخه نه ترسی داری نه آرزویی»
ابرو درهم تنیدم
و گفتم:
«از کجا میدونی شاید رازی باشم»
با خنده ای بیخیال
گفت:
«خودتم میدونی داری دروغ میگی»
چیزی نگفتم دیگه فقط آه کشیدم راست میگه....
واقعا رازی نیستم
پسر نگاهی بهم کرد
و بعد
گفت:
«بیخیال بابابزرگ!بازم با اینکه یه پیر احمقی هنوز چروکیده نشدی هنوز جونی کی پیر میشی»
با قیافه ای احمقانه
گفتم:
«چی؟خب ما پیر نمیشیم همیشه خوشگلیم»
با قیافه ای که ازش میبارید داره میگه مغرور
گفت:
«باشه حالا تعریف کردم دلداریت بدم همچین جذاب هم نیستی»
آه کشیدم و خندیدم و گفتم:
«بیخیال کن گابریل ام تو اسمت چیه؟»
پسر آه کشید سرشو گذاشت روی میز و گفت:
«رومئو تاکاهاشی»
ابرو بالا انداختم و گفتم:
«تاکاهاشی؟رومئو؟ژاپنی هستی یا یونانی؟»
خنده تلخی کرد و گفت:
«مادرم یونانی بود و پدرم ژاپنی»
ابرو بالا انداختم و گفتم:
«دورگه هستی؟»
خندید و گفت:
«دورگه منظورت از نظر اصالته یا اینکه نیمه حیونم؟»
خندیدم راست میگه منظورم واضح نبود
گفتم:
«خب...هردوش دیگه برام واضح شده»
پسر بلند شد خودشو مرتب کرد و گفت:
«خب دیگه پیرمرد من میرم»
ابرو بالا انداختم و گفتم:
«باشه رومئو به امید دیدار»
خندید و رفت من سالهاست با آدم ها رفت و آود دارم و میتونم به راحتی بفهمم چه کسی غم دارد و چه کسی وانمود میکند غمگین است ولی این پسر پیچیده بود
نمیدونم چرا بوی زیاد خون می آمد
نظر نمیدین؟
- ۲۳۰
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط