{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غمگین بودم وخسته...

غمگین بودم وخسته...
لنگان لنگان درپارک قدم می زدم...
هوانسبتاسردوکمی بادی بود
روی نیمکت چوبی پارک نشستم
پس ازلحظه ای...
برگی به آرامی روی نیمکت فرودامد...
وپس ازلحظه ای کوتاه...
بازهمسفرنسیم شدنیمکت راترک کرد...
شایدمیهمان نیمکت دیگری بود...
خوب است گاهی ازطبیعت بیاموزیم
ازیک برگ...
من آموختم...
ازبرگ...برگی که ازشاخه اش جداشده بود...
اما له نشده بود...
گاهی خوب است مثل برگ خودرابه دستان بادبسپاریم...
هرچه بادا باد...!
دیدگاه ها (۲)

یکرنگ که باشی زود چشمشان را میزنی خسته میشوند از رنگ تکراریت...

دیشب داشتم مشق هایم رامی نوشتم... تمیزومرتب...بی اشتباه نقطه...

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره ب...

درسفـــــر بـــــودم سفـــــری دررویـــــا برکه ای دیـــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط