اسم رمان<<
اسم رمان<<
افسانه هاگوارتز >>🔮(🍓🍓🍓)
پارت یک(۱)✨️
خیلی ها هاگوارتز می شناسید که چقدر.....
جادویی است و هری پاتر هم دیدی که در مورد یک ،
پسر بچه هستش امروز می خواهم داستان یک دختر
بچه تعریف کنم.
این دختر بچه ، در دریاچه سیاه پیدا شده که میدانید
که سال اولیا برای اینکه وارد هاگوارتز بشن از، این دریاچه رد، میشن این بچه کوچولو پدر و مادرش به، دلایلی اون رها می کنند در این درپاچه این بچه بااین
که، فقط فقط یک، سالش بود رها شده بود.
خوب کسی ،که اون رو پیدا کرد گریست هاگرید بود اون بچه رو برود پیش مدیر هاگوارتز که اسمش رابرت دسمارت بود وهمسر، رابرت دسمارت ، الیزابت دسمارت بود.
هاگرید گفت: من، این بچه رو پیدا کردم در دریاچه سیاه
پیداش کردم انگار، پدر و مادرش اون رو رها کرده اند با، این بچه چیکار کنیم؟؟
خانم دسمارت بچه رو از هاگرید گرفت و به آن بچه نگاهی کرد و لب خند زیبایی در لبانش دیده شد هست.
و آقای دسمارت به فکر فرو رفت و با خود، گفت: به نظرت ، بچه نگهداری کنیم یا نه ما که سنی از ما گذشته است و پیر شدیم . آقای دسمارت هی باخودش گفتمال می کرد وبه هیچ چیز نتیجه ای نمیرسید.
که یهو همسرش،پرید و گفت:........:(
رمان ادامه دارد.... اگر می خواهی بدونی چیشد دکمه ی فالو برن تا ادامه رمان بخوانی و گم نکنی
ممنون میشم نظرت بگید و ( کامنت کنی )
لایک کن اگر خوشت اومد ممنون میشم حمایت کنی♥️
و برای دوستانت بفرست تا اون ها هم این رمان از دست ندن🌸
منتظر پارت دو(۲).......... ؛(بمون)✨️
افسانه هاگوارتز >>🔮(🍓🍓🍓)
پارت یک(۱)✨️
خیلی ها هاگوارتز می شناسید که چقدر.....
جادویی است و هری پاتر هم دیدی که در مورد یک ،
پسر بچه هستش امروز می خواهم داستان یک دختر
بچه تعریف کنم.
این دختر بچه ، در دریاچه سیاه پیدا شده که میدانید
که سال اولیا برای اینکه وارد هاگوارتز بشن از، این دریاچه رد، میشن این بچه کوچولو پدر و مادرش به، دلایلی اون رها می کنند در این درپاچه این بچه بااین
که، فقط فقط یک، سالش بود رها شده بود.
خوب کسی ،که اون رو پیدا کرد گریست هاگرید بود اون بچه رو برود پیش مدیر هاگوارتز که اسمش رابرت دسمارت بود وهمسر، رابرت دسمارت ، الیزابت دسمارت بود.
هاگرید گفت: من، این بچه رو پیدا کردم در دریاچه سیاه
پیداش کردم انگار، پدر و مادرش اون رو رها کرده اند با، این بچه چیکار کنیم؟؟
خانم دسمارت بچه رو از هاگرید گرفت و به آن بچه نگاهی کرد و لب خند زیبایی در لبانش دیده شد هست.
و آقای دسمارت به فکر فرو رفت و با خود، گفت: به نظرت ، بچه نگهداری کنیم یا نه ما که سنی از ما گذشته است و پیر شدیم . آقای دسمارت هی باخودش گفتمال می کرد وبه هیچ چیز نتیجه ای نمیرسید.
که یهو همسرش،پرید و گفت:........:(
رمان ادامه دارد.... اگر می خواهی بدونی چیشد دکمه ی فالو برن تا ادامه رمان بخوانی و گم نکنی
ممنون میشم نظرت بگید و ( کامنت کنی )
لایک کن اگر خوشت اومد ممنون میشم حمایت کنی♥️
و برای دوستانت بفرست تا اون ها هم این رمان از دست ندن🌸
منتظر پارت دو(۲).......... ؛(بمون)✨️
- ۴۵
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط