{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از دور دوستش داشتم

از دور دوستش داشتم
‎و با آن همه شلوغی
‎دوست داشتنم به چشمش نمی آمد
‎صبح چشمانم را به یادش باز میکردم و
‎شب روی هم میگذاشتم
‎گاهی میشد ساعتها مینشستم پشتِ میز کافه
‎و از دور تمامِ حرکاتش را زیرِ نظر میگرفتم
‎میخندید
میخندیدم
‎اخم میکرد
درهم میرفتم ....
‎بالاخره یک روز دوست داشتنم را جمع کردم
تمام قد روبه رویش ایستادم
و یکجا به پایش ریختم
‎جوابِ من مرسی نبود
‎اما شنیدم
‎جوابِ من پوزخند نبود
‎اما دیدم
‎آنجا بود که فهمیدم
چرا دور بودنهای ‎نزدیک را
بیشتر دوست دارم
دیدگاه ها (۱۴)

تـــــو را . . .بــه اســــم تقــدیــــر . .از مـــن گرفـت...

به مـَن شلیــک کــــُن . . .قبـــل از اینکـــــه . . .بــه د...

چیــز زیــادی یــادم نیســـت . . .حتـــی یـــادم نیســــت . ...

لعنــت بـــه روزگــــار . . .کـــه از خـــاطــرات مــــن . ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط