پارت
پارت ۱
پرنسس کوچولوی گم شده در طوفان
در یکی از روز های اکوستریا ، پونی کوچولو ی پگاسوسی (بال دار) به دنیا آمد
او بسیار زیبا و درخشان بود و نامش لوسیو شد ، او یک نکته ی عجیب داشت، با اینکه پرنسس نبود بال های نسبت به خودش بزرگ داشت
درست بعد سه ساعت از تولد لوسیو ، طوفانی بزرگ آمد
آنقدر بزرگ که همه جا ممکن بود ویران شود!
پدر لوسیو که قدرت اصلیش کنترل طوفان بود
تلاش کرد تا طوفان را آرام کند اما آن طوفان معمولی نبود
پدر می دانست که اگر به جنگ طوفان برود ممکن است بمیرد اما برای تمام کل پونی ها مجبور شد
او قبل از اینکه برود نیاز به کسی پاک و منتخب نیرومند و شجاع نیاز داشت که جا نشین او شود تا بتواند قدرت خود را به او بدهد
کسی آنقدر قدرت نگهبان بودن دنیا را نداشت بجز یک نفر
لوسیو
هر چند که کوچک و نوزاد بود اما قدرت پنهان درونش بسیار زیاد بود
پدر با بال هایش تمام قدرت را به لوسیو داد و از خانواده خدا حافظی کرد
فلش سنتری برادر بزرگ تر لوسیو گفت : بابا، برمیگردی؟
پدر لبخند زد و گفت: حتما
ولی خواهرت مرا باید بر گرداند
فلش: اون که خیلی کوچک است
پدر گفت: الان کوچک است ، روزی پرنسسی بزرگ و نیرومند میشود
از خواهر و مادرت مراقبت کن
فلش: چشم بابا
پدر رفت در دل طوفان
بعد از چند ساعت
طوفان ناپدید شد
اما پدر بر نگشت.......
ادامه پارت بعد
پرنسس کوچولوی گم شده در طوفان
در یکی از روز های اکوستریا ، پونی کوچولو ی پگاسوسی (بال دار) به دنیا آمد
او بسیار زیبا و درخشان بود و نامش لوسیو شد ، او یک نکته ی عجیب داشت، با اینکه پرنسس نبود بال های نسبت به خودش بزرگ داشت
درست بعد سه ساعت از تولد لوسیو ، طوفانی بزرگ آمد
آنقدر بزرگ که همه جا ممکن بود ویران شود!
پدر لوسیو که قدرت اصلیش کنترل طوفان بود
تلاش کرد تا طوفان را آرام کند اما آن طوفان معمولی نبود
پدر می دانست که اگر به جنگ طوفان برود ممکن است بمیرد اما برای تمام کل پونی ها مجبور شد
او قبل از اینکه برود نیاز به کسی پاک و منتخب نیرومند و شجاع نیاز داشت که جا نشین او شود تا بتواند قدرت خود را به او بدهد
کسی آنقدر قدرت نگهبان بودن دنیا را نداشت بجز یک نفر
لوسیو
هر چند که کوچک و نوزاد بود اما قدرت پنهان درونش بسیار زیاد بود
پدر با بال هایش تمام قدرت را به لوسیو داد و از خانواده خدا حافظی کرد
فلش سنتری برادر بزرگ تر لوسیو گفت : بابا، برمیگردی؟
پدر لبخند زد و گفت: حتما
ولی خواهرت مرا باید بر گرداند
فلش: اون که خیلی کوچک است
پدر گفت: الان کوچک است ، روزی پرنسسی بزرگ و نیرومند میشود
از خواهر و مادرت مراقبت کن
فلش: چشم بابا
پدر رفت در دل طوفان
بعد از چند ساعت
طوفان ناپدید شد
اما پدر بر نگشت.......
ادامه پارت بعد
- ۸۸۲
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط