[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁹
آلیس ابرویی بالا انداخت و با یه پوزخند شیطون نگاهی به نینا کرد:
«لوله کردن چیه؟ تازه یکم گردگیریش کردم! دفعه بعد پررویی کنه کلاً جمعش میکنم میذارمش کنار.»
نینا زد زیر خنده و با ذوق دست آلیس رو گرفت:
«واای دختر، تو فوقالعادهای! کلاً از وقتی اومدی این عمارت حس و حالش عوض شده. بیا بریم توی اتاقم، کلی حرف داریم!»
آلیس که از انرژی مثبت و مهربونی نینا خوشش اومده بود، رد درخوآستش نکرد. با هم رفتن طبقه بالا توی اتاق نینا.
اتاق نینا پر از وسایل صورتی، پوستر و دکورهای گوگولی بود. نینا آلیس رو نشوند روی مبل و خودش هم شبیه داناها رفت بالای تخت نشست:
«ببین آلیس... توی این خونه همه دنبال قدرت و پولن. عمه بومی و دخترش سوهوی روز و شب نقشه میکشن چطوری سوهوی رو بکنن توی پاچه داداش من! لوک هم که خودت دیدی چه جوریه. ولی هیچکس جرات نداره رو حرف داداشم یا بابا حرف بزنه.»
آلیس با بیخیالی تکیه داد و چشمهای خاکستریش رو باریک کرد:
«داداشت کلاً اینقدر بیمحله یا امشب فاز برداشته بود؟ حتی زحمت نداد یه نگاه بندازه ببینه کی اینجاست!»
نینا کلافه خندید:
«جونکوک کلاً همینه! مثل کوه یخ میمونه. هیچکس تا حالا ندیده لبخند بزنه یا احساسات نشون بده. بزرگترین مافیای شهره و همه از اسمش میترسن. از اجبار هم متنفرتر از هرچیزیه. برای همین وقتی بابا گفت قرارداد ازدواج دارید، کلاً بیخیال رد شد و رفت.»
آلیس پوزخند زد و با همون لحن لجبازش گفت:
«چه بهتر! انگار من کشتهمردهی ازدواج با یه تکه یخام. منم فقط منتظرم یه فرجی بشه از اینجا بزنم بیرون.»
همونطور که داشتن حرف میزدن، صدای چند تا تقه به در اتاق پیچید و بعد، قامت بلند و پرجذبهی جونکوک دم در ظاهر شد...
ادامه دارد...
#شرط_ها ←3۰ لایکـ ــ ۳۰ کامنت
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁹
آلیس ابرویی بالا انداخت و با یه پوزخند شیطون نگاهی به نینا کرد:
«لوله کردن چیه؟ تازه یکم گردگیریش کردم! دفعه بعد پررویی کنه کلاً جمعش میکنم میذارمش کنار.»
نینا زد زیر خنده و با ذوق دست آلیس رو گرفت:
«واای دختر، تو فوقالعادهای! کلاً از وقتی اومدی این عمارت حس و حالش عوض شده. بیا بریم توی اتاقم، کلی حرف داریم!»
آلیس که از انرژی مثبت و مهربونی نینا خوشش اومده بود، رد درخوآستش نکرد. با هم رفتن طبقه بالا توی اتاق نینا.
اتاق نینا پر از وسایل صورتی، پوستر و دکورهای گوگولی بود. نینا آلیس رو نشوند روی مبل و خودش هم شبیه داناها رفت بالای تخت نشست:
«ببین آلیس... توی این خونه همه دنبال قدرت و پولن. عمه بومی و دخترش سوهوی روز و شب نقشه میکشن چطوری سوهوی رو بکنن توی پاچه داداش من! لوک هم که خودت دیدی چه جوریه. ولی هیچکس جرات نداره رو حرف داداشم یا بابا حرف بزنه.»
آلیس با بیخیالی تکیه داد و چشمهای خاکستریش رو باریک کرد:
«داداشت کلاً اینقدر بیمحله یا امشب فاز برداشته بود؟ حتی زحمت نداد یه نگاه بندازه ببینه کی اینجاست!»
نینا کلافه خندید:
«جونکوک کلاً همینه! مثل کوه یخ میمونه. هیچکس تا حالا ندیده لبخند بزنه یا احساسات نشون بده. بزرگترین مافیای شهره و همه از اسمش میترسن. از اجبار هم متنفرتر از هرچیزیه. برای همین وقتی بابا گفت قرارداد ازدواج دارید، کلاً بیخیال رد شد و رفت.»
آلیس پوزخند زد و با همون لحن لجبازش گفت:
«چه بهتر! انگار من کشتهمردهی ازدواج با یه تکه یخام. منم فقط منتظرم یه فرجی بشه از اینجا بزنم بیرون.»
همونطور که داشتن حرف میزدن، صدای چند تا تقه به در اتاق پیچید و بعد، قامت بلند و پرجذبهی جونکوک دم در ظاهر شد...
ادامه دارد...
#شرط_ها ←3۰ لایکـ ــ ۳۰ کامنت
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۵۵۸
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط