part45
part45
.
.
با صدای دست و پا زدن بوم همه بهشون خیره شدن
°هیونگ! چرا اینکارو کردی؟
یونجون سریع توی آب شیرجه زد و سمت بوم رفت، البته که پیدا کردن یه پسر که مثل ماهی داره دست و پا میزنه بین جمعیت آسون بود!
اب وارد دهنش شده بود و نفساش به شمار افتاده بود و تقلاهاشم بیشتر، حس میکرد چشماش داره سیاهی میره که دوتا دست محکم دور کمرش حس و سریع به چیز یا بهتره بگم فرد مقابلش چنگ زد و بغلش کرد و سعی کرد سرشو از آب بیرون بیاره و با انجامش حجم زیادی از اکسیژنو داخل ریه هاش فرستاد.... هیچوقت فکر نمیکرد اب به اون قشنگی بتونه اینقدر ترسناک باشه! محکم به گردن یونجون چسبیده بود و پاهاشو دو طرف کمرش حلقه کرده بود یون هم دستاشو دور شونه بوم محکم گرفته بود.. خب جوری بهم چسبیده بودن که اگه یکی فکرای بد هم میکرد حق داشت..
_هیششش... چیزی نیست من اینجام
یونجون دم گوشش زمزمه کرد، نفساش هنوز نامنظم بودن و قلبش تند میزد، یه مدت که برای هردوشون ارام بخش بود گذشت و بوم گرذن یونجون رو رها کرد وقتی یونجون بوم رو لبه اسخر برد و کمرشو به دیوار چسبوند. هردو به چشمای هم خیره شدن..
(چجوری یه نفر میتونه هم تا لب مرگ ببرتت و هم نجاتت بده؟ فاک این موجود دیگه ته دیوونگیه)
+عوضی... داشتم خفه میشدم
_میدونم.. فکر نمیکردم در این حد نتونی شنا کنی
+عوضی...!
×بوما! حالت خوبه؟
بوم سعی کرد با چسبیدن از لبه آب با اینکه پاهاش به کف نمیرسید روی اب بمونه
+اره هیونگ خوبم ولی واقعا وحشتناک بود..
~شنا بلد نیستی؟
مریس با کنجکاوی پرسید
+چی؟ چراا! ولی این عوضی یهو هلم داد برا همین کنترلمو از دست دادم و..
_اوه همینطوره ایشون یه شناگر ماهره!
+ وسط حرفم نپر! از توکه خیلی بهترم نظرت چیه شرط ببندیم؟
_بازم شرط میبندی؟ علاقه زیادی به باختن داری نه؟
+ هه باختن؟ همتون شاهد باشید اخر کی این حرفو میزنه
_ قبوله! پس چطوره از اینجا تا اونور مسابقه بدیم؟ هرکی زودتر رسید برندست
+حله
با توجه به چیزایی که یی هیون بهش یاد داده بود بلد بود شنا کنه و علاوه اون حالا حس میکرد اب میتونه براش مفید باشه! هردو دستشونو رو دیواره استخر گذاشتن و منتظر سوت کریس شدن
~شروع!
بوم پاهاشو حرکت داد و شروع به حرکت کرد خوشبختانه ایندفعه گوش گیر و عینک و دماغگیرشو زده بود و شنا راحت تر بود
حس کرد یونجون داره ازش رد میشه پس سرعتشو بیشتر کرد نه... نباید اجازه میداد اون پسر تخس به خواستش برسه!
با تمام توان شورع کرد به شناکردن فقط یکم به خط پایان مونده بود و یونجون پشتش بود که حس کرد بازم صدای سوت تو گوشش پیچید.. سرشو دو طرف تکون داد تا صدا قطع بشه ولی اثر نداشت.. تصاویری رو میدید و باعث شد سرعتش کم بشه... چشماشو باز و بسته کرد
"هی هیونگ دیدی من بردم؟"
"خوشحال نباش دفعه بعدی من میبرم!"
"عمرا بتونی"
میتونست چهره خودشو کنار اون پسر ببینه ولی اون کی بود؟
صدای سوت تبدیل به صدای خنده شده بود.. چیزی جز صدای نفس و ضربان قلبش و خنده نمیشنید... همین تعلل باعث شد یونجون جلوتر بزنه،
بوم سرشو تکون داد تا به خودش بیاد صداها کمرنگ تر شدن.. ولی بی فایده بود چون یونجون به اخر خط رسید و مشتی به اب کوبید
_یسس! دیدی؟ حالا کی برد؟ ها؟
هنوزم گیج بود.. اون پسر کی بود؟ ربطی به زندگی داشت که فراموش کرده بود؟
+ اینبار تو بردی چوی یونجون! بالاخره عوض اون دفعه رو دراوردی..
بوم زیر لب گفت و پوزخند یونجون محو شد
(منظورش از ایندفعه چی بود؟ این اولین باره مسابقه میدیم.. نیست..؟)
.
.
با صدای دست و پا زدن بوم همه بهشون خیره شدن
°هیونگ! چرا اینکارو کردی؟
یونجون سریع توی آب شیرجه زد و سمت بوم رفت، البته که پیدا کردن یه پسر که مثل ماهی داره دست و پا میزنه بین جمعیت آسون بود!
اب وارد دهنش شده بود و نفساش به شمار افتاده بود و تقلاهاشم بیشتر، حس میکرد چشماش داره سیاهی میره که دوتا دست محکم دور کمرش حس و سریع به چیز یا بهتره بگم فرد مقابلش چنگ زد و بغلش کرد و سعی کرد سرشو از آب بیرون بیاره و با انجامش حجم زیادی از اکسیژنو داخل ریه هاش فرستاد.... هیچوقت فکر نمیکرد اب به اون قشنگی بتونه اینقدر ترسناک باشه! محکم به گردن یونجون چسبیده بود و پاهاشو دو طرف کمرش حلقه کرده بود یون هم دستاشو دور شونه بوم محکم گرفته بود.. خب جوری بهم چسبیده بودن که اگه یکی فکرای بد هم میکرد حق داشت..
_هیششش... چیزی نیست من اینجام
یونجون دم گوشش زمزمه کرد، نفساش هنوز نامنظم بودن و قلبش تند میزد، یه مدت که برای هردوشون ارام بخش بود گذشت و بوم گرذن یونجون رو رها کرد وقتی یونجون بوم رو لبه اسخر برد و کمرشو به دیوار چسبوند. هردو به چشمای هم خیره شدن..
(چجوری یه نفر میتونه هم تا لب مرگ ببرتت و هم نجاتت بده؟ فاک این موجود دیگه ته دیوونگیه)
+عوضی... داشتم خفه میشدم
_میدونم.. فکر نمیکردم در این حد نتونی شنا کنی
+عوضی...!
×بوما! حالت خوبه؟
بوم سعی کرد با چسبیدن از لبه آب با اینکه پاهاش به کف نمیرسید روی اب بمونه
+اره هیونگ خوبم ولی واقعا وحشتناک بود..
~شنا بلد نیستی؟
مریس با کنجکاوی پرسید
+چی؟ چراا! ولی این عوضی یهو هلم داد برا همین کنترلمو از دست دادم و..
_اوه همینطوره ایشون یه شناگر ماهره!
+ وسط حرفم نپر! از توکه خیلی بهترم نظرت چیه شرط ببندیم؟
_بازم شرط میبندی؟ علاقه زیادی به باختن داری نه؟
+ هه باختن؟ همتون شاهد باشید اخر کی این حرفو میزنه
_ قبوله! پس چطوره از اینجا تا اونور مسابقه بدیم؟ هرکی زودتر رسید برندست
+حله
با توجه به چیزایی که یی هیون بهش یاد داده بود بلد بود شنا کنه و علاوه اون حالا حس میکرد اب میتونه براش مفید باشه! هردو دستشونو رو دیواره استخر گذاشتن و منتظر سوت کریس شدن
~شروع!
بوم پاهاشو حرکت داد و شروع به حرکت کرد خوشبختانه ایندفعه گوش گیر و عینک و دماغگیرشو زده بود و شنا راحت تر بود
حس کرد یونجون داره ازش رد میشه پس سرعتشو بیشتر کرد نه... نباید اجازه میداد اون پسر تخس به خواستش برسه!
با تمام توان شورع کرد به شناکردن فقط یکم به خط پایان مونده بود و یونجون پشتش بود که حس کرد بازم صدای سوت تو گوشش پیچید.. سرشو دو طرف تکون داد تا صدا قطع بشه ولی اثر نداشت.. تصاویری رو میدید و باعث شد سرعتش کم بشه... چشماشو باز و بسته کرد
"هی هیونگ دیدی من بردم؟"
"خوشحال نباش دفعه بعدی من میبرم!"
"عمرا بتونی"
میتونست چهره خودشو کنار اون پسر ببینه ولی اون کی بود؟
صدای سوت تبدیل به صدای خنده شده بود.. چیزی جز صدای نفس و ضربان قلبش و خنده نمیشنید... همین تعلل باعث شد یونجون جلوتر بزنه،
بوم سرشو تکون داد تا به خودش بیاد صداها کمرنگ تر شدن.. ولی بی فایده بود چون یونجون به اخر خط رسید و مشتی به اب کوبید
_یسس! دیدی؟ حالا کی برد؟ ها؟
هنوزم گیج بود.. اون پسر کی بود؟ ربطی به زندگی داشت که فراموش کرده بود؟
+ اینبار تو بردی چوی یونجون! بالاخره عوض اون دفعه رو دراوردی..
بوم زیر لب گفت و پوزخند یونجون محو شد
(منظورش از ایندفعه چی بود؟ این اولین باره مسابقه میدیم.. نیست..؟)
- ۶۹
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط