{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، ثروتمند مغروری به او رسید و

کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، ثروتمند مغروری به او رسید و با تکبر گفت:
بکار، که از تو کاشتن است و از ما خوردن!

کشاورز نگاه معناداری به او انداخت و گفت:
دارم یونجه میکارم!
دیدگاه ها (۱)

تبریک سال نو از ویکتور هوگواول از همه برایت آرزومندم که عاشق...

امیدوارم امسال سالی بشه پر از خوشیاما نه یه خوشی زود گذریه خ...

ﺣﺘﯽ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﻠﻤﻪ ‏"ﻏﯿﺮ"ﻣﻤﮑﻦ"ﯾﻪ "ﻣﻤﮑﻦ "ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩهیچ چیز "نشد" ند...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁴صدای آروم پرنده‌ها با صحبت‌های دور می...

نام: قرارداد نفرتPart:⁵⁰چند ساعت بعد...ا/ت و جونگکوک خریدهاش...

خورشید امروز هم طلوع کرد تا به ما یادآوری کند...امید، هرگز غ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ نگاهش رو س...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 23ویولت تمام مسیر برگشت را به نامه ف...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۱ | ناهاربالاخره بعد از چند ساعت کار مدا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۰ | «مهمان ناخوانده، رئیس...

#اونـ_مالـ_منهـ ᏢᎪᏒᏆ16کوک:همچنینو رفتیم داخل رو مبل نشسته بو...

پارت ششمحدود چند مین بعد ویو تهیونگ: همین طوری به در آوردی ک...

پارت جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط