{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨
_بخش اول_
هرگاه زنی با تلالوی زیبا و سرمستی اش، ‏با خنده هایش بتواند ‏عقل از سرتان بیرون کند اگر چشم هایش ‏راز چشم های تان را بخواند، ‏اگر بتواند ‏اندوه و شادمانى تان را شریک شود، بی شک آن زن شراب شماست.
-نزار قبانی
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ری_
ساعد دست چپم کمی سوخته.ولی به سوروس چیزی نگفته ام‌.از دالان که بیرون رفتیم یک کوله پشتی کوچک روی یک شاخه درخت بود.آن را باز کردم و با دو دست لباس تمیز که احتمالا از چمدان خودمان برداشته اند،آب و پد بهداشتی مواجه شدم.می‌خواستم از خوشحالی جیغ بکشم.هرکسی لباس خودش را برداشت و در جنگل متفرق شد تا بپوشد.حالا پشت یک درخت بزرگ ایستاده ام و دارم لباس می‌پوشم.یک تیشرت سبز طرحدار این را از لندن خریدم و یک شلوار راحت تر از جنس کتان.هورا!موهایم را کمی‌مرتب می‌کنم و دوباره می‌بندم و بعد از پشت درخت بیرون می‌آیم.سوروس کمی آن طرف تر ایستاده‌.تیشرت سفید طرحدار و شلوار لی سرمه ای.خوشتیپ!
"بالاخره وود موفق شد سیاه از تنت دربیاره!"
برمی‌گردد که نگاهم ‌کند.چشم هایش برق می‌زند"اوه"
می‌خندم"اوه؟"
"اوه...یعنی تو...فکر کنم ربطی به لباسا نداشته باشه چون فکر کنم اگه گونی هم بپوشی همین قدر شگفت زده بشم"
پلک هایم را با حالت نمایشی به هم می‌زنم"از خوشگلیم؟"
"نه"
"دستتو خوندم سی."
"خوبه"
ناگهان نگاهش رویم متمرکز می‌شود و با لحنی جدی می‌گوید"ببینم دستتو"
"کدوم دستم؟"
دست چپم را می‌گیرد و بالا می‌آوردش.از درد کمی چهره در هم می‌کشم که از چشمش دور نمی‌ماند.دستش را از روی سوختگی برمی‌دارد"باید همین الان ضدعفونی‌ش کنم و ببندمش...صبر کن"
یک تعداد برگ عجیب و یک سنگ و یک تخته چوب می‌آورد و همه را با باقی مانده ذخیره آبی که داشتیم می‌شوید و برگ ها را با سنگ روی تخته چوب له می‌کند و بعد آن را روی زخم دستم می‌گذارد.امیدوارم در آتش جهنم بسوزی سوروس اسنیپ!دستم مثل سگ دارد می‌سوزد!چهره در
هم می‌کشم.دست دیگرش را روی کمرم می‌گذارد"تموم شد..."
از پایین تیشرت قبلی ام از جایی که خون نبرد رویش نیست یک تکه پاره می‌کند و دور ساعدم می‌پیچد و گره می‌زند.دست بلندش را نزدیک شاخه می‌کند و یک سیب می‌چند و دستم می‌دهدش"فشارت میوفته اینجوری.‌"دست توی جیبش می‌کند و یک شیشه خیلی کوچک معجون در می‌آورد."اون چیه قهرمان؟"
"ضدعفونت.هر شیش ساعت سه قطره.دهنتو باز کن"
شیشه را از دستش می‌گیرم"لازم نکرده.خودم می‌تونم"
سه قطره از معجون توی گلویم می‌چکانم.مزه خاصی ندارد.طعم برگ و کاه می‌دهد.لعنتی من تا حالا کاه نخوردم ولی خب...
"باورم نمی‌شه برای یکم سوختگی انقدر کولی بازی درآوردی سی‌!"
"مگه چکار کردم؟"
"نمی‌دونم.خوشم اومد"
"باشه."
"همین؟"
"آره خب"
"عزیزم تو واقعاً رمانتیکی"
توی چشمم نگاه می‌کند"رمانتیک دوست داری؟!"
می‌خندم"وای نه.یکم ترسناک پرسیدی.نه از رمانتیکها بدم میاد."
او هم می‌خندد.یکم"ببخشید.قصد نداشتم ترسناک باشم"
ولی چه اهمیتی دارد؟من حالا می‌توانم به تماشای این چشم های درشت مشکی که از خنده چین می‌خورند،به چال گونه هایش و به دندان های مرواریدفامش که با خنده اش نمایان شده اند بنشینم...وای!چیزی بیشتر از این ندارم که بگویم...خوشحالم.خیلی خوشحالم.دلیل این خوشحالی اوست.تمام و کمال.
دیدگاه ها (۰)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش دوم_"دوست دارم سوروس"دوبا...

تابستان به ایستگاه اخرش رسید؛ اما سوز آن زمستان دردناک هنوز ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨_بخش دوم_مرد با قطره چکانی چند...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑧_بخش اول_ او مظهرِ واقعی یک تص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط