#عشق در سایه انتقام
#عشق در سایه انتقام
《پارت یک》
__
سلام من ا/ت هستم ۱۷ سالمه ی دختر خیلی شیطونی هستم
با دوستام ی جشن بعد از تعطیل شدن مدرسه ها رفتیم کافه کلی خوراکی گرفتیم خوردیم
ب ساعت گوشیم نگا کردم دیدم ساعت ۶ عصره دیرم شده بلند شدم روبه دوستام گفتم
ا/ت:بچه ها من دیرم شده دیگه باید برم خونه وگرنه بابام عصبی میشه
بعد از خدافظی از دوستام ی تاکسی گرفتم رفتم راهی خونه شدم
بعد از چن دقیقه رسیدم خونه درو باز کردم با چهره عصبی بابام مواجه شدم بابام سمتم اومد ی سیلی محکم زد توی گوشم و گف:
هان (بابای ا/ت): تا این ساعت کجا بودی مگه بت نگفتم اون بیرون کسایی هستن ک دنبال ی فرصت ب دست اوردن ت هستن؟
ا/ت:.......
__
من تازه شروع کردم امیدوارم خوشتون بیاد🙃👐🏻
《پارت یک》
__
سلام من ا/ت هستم ۱۷ سالمه ی دختر خیلی شیطونی هستم
با دوستام ی جشن بعد از تعطیل شدن مدرسه ها رفتیم کافه کلی خوراکی گرفتیم خوردیم
ب ساعت گوشیم نگا کردم دیدم ساعت ۶ عصره دیرم شده بلند شدم روبه دوستام گفتم
ا/ت:بچه ها من دیرم شده دیگه باید برم خونه وگرنه بابام عصبی میشه
بعد از خدافظی از دوستام ی تاکسی گرفتم رفتم راهی خونه شدم
بعد از چن دقیقه رسیدم خونه درو باز کردم با چهره عصبی بابام مواجه شدم بابام سمتم اومد ی سیلی محکم زد توی گوشم و گف:
هان (بابای ا/ت): تا این ساعت کجا بودی مگه بت نگفتم اون بیرون کسایی هستن ک دنبال ی فرصت ب دست اوردن ت هستن؟
ا/ت:.......
__
من تازه شروع کردم امیدوارم خوشتون بیاد🙃👐🏻
- ۶۸
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط