شبی دیوانه وار از سدِ دستانت، گذر کردم
شبی دیوانه وار از سدِ دستانت، گذر کردم
از این کابوسِ تنهایی به هر راهی حذر کردم
تو حیران تر، در آغوشم گرفتی تا بدانی من
همانم کز دو چشمِ تر به چشمانت، نظر کردم
چُنان بیخود شدم از من، شدی تنپوشِ آغوشم
بر این غمزارِ دلتنگی، چه بی پروا خطر کردم
سکوتت را شکستم من، تو فریادم زدی آخر
بر این آلامِ بی درمان، چو دارویی اثر کردم
هزاران غم بسویت آمد و در سینه منحل شد
چه دانستی که من هر آرزویم را سپر کردم
از این شبها چه میدانی؟ غزل! رویا! پریشانی!
تو در خوابی و من دیوانه وار، شب را سحر کردم
مرا رزمی است بی پایان در این شبهای تنهایی
نفس گر لحظه ای جاریست خدا داند هنر کردم...ا
از این کابوسِ تنهایی به هر راهی حذر کردم
تو حیران تر، در آغوشم گرفتی تا بدانی من
همانم کز دو چشمِ تر به چشمانت، نظر کردم
چُنان بیخود شدم از من، شدی تنپوشِ آغوشم
بر این غمزارِ دلتنگی، چه بی پروا خطر کردم
سکوتت را شکستم من، تو فریادم زدی آخر
بر این آلامِ بی درمان، چو دارویی اثر کردم
هزاران غم بسویت آمد و در سینه منحل شد
چه دانستی که من هر آرزویم را سپر کردم
از این شبها چه میدانی؟ غزل! رویا! پریشانی!
تو در خوابی و من دیوانه وار، شب را سحر کردم
مرا رزمی است بی پایان در این شبهای تنهایی
نفس گر لحظه ای جاریست خدا داند هنر کردم...ا
- ۳۴۷
- ۱۸ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط