P6
P6
هوا ابری بود ولی بادی نمی وزد،هوا بوی نم میداد،جیمین داشت به سمت خروجی حیاط روی سنگفرش ها حرکت میکرد که جینا از پشت صداش زد و باعث شد جیمین برگرده و به اون نگاه کنه،جینا نزدیک اومد و گفت:جیمین لطفاً به اون ا/ت خانوم بگو امروز بیاد اینجا چون دیگه آچا نمیتونه باهام بازی کنه،نوعی میشه گفت ا/ت رو به من ترجیح میده.جیمین لبخندی زد،انگار جینا حرف دلش رو خونده بود و پیش قدم شده بود،با لبخند گفت:حتما.وسط های ظهر بود،جلساتش تموم شده بود و مشغول نوشیدن آب معدنی بود،مردی که مسئول بخش کافه رستوران کمپانی بود گفت:چیزی لازم دارین آقای پارک؟جیمین لبخندی زد و گفت:نه ممنونم.همون لحظه ا/ت وارد بخش کافه رستوران شد،معلوم بود عجله داشت،رو به مسئول بخش گفت:اوپا آب هویج و کرفس من حاضره؟مسئول لبخندی زد و گفت:توی یخچاله وایسا بیارم.ا/ت تازه متوجه جیمین شد و تعظیمی کرد و گفت: ببخشید آقای پارک متوجه نشدم اینجایین.جیمین آروم گفت:راحت باش.بعد با یادآوری مطلبی گفت: میشه امشب اگه شد بیای خونه من؟ا/ت که تعجب کرده بود گفت:میشه دلیل این دعوت رو بدونم؟جیمین گفت:دلیل اصلی آچا هست،چند وقتی هست که نمیتونه با خواهرم بازی کنه چون اون روز که باهات بازی کرده دیگه بهت عادت کرده.ا/ت آروم گفت: لطفاً لوکیشن بفرستین،عصر بعد کمپانی میام.عصر بود و هوا کمی آرام تر شده بود،ا/ت مقابل ویلای بزرگ جیمین ایستاده بود،نفس عمیقی کشید و آیفون رو زد،بلافاصله در خرمایی رنگ حیاط باز شد و ا/ت وارد شد،حیاط پر درخت کاج قدیمی بود،گوشه حیاط خونه یک زمین بازی کوچولو بود که تاب و سرسره داشت،اخر حیاط یک ویلای بزرگ بود که جلوی در آن یک خانوم تقریباً همسن با جیمین با جیمین و آچا ایستاده بود،ا/ت نزدیک رفت و مقابلشون ایستاد و گفت:سلام من ا/ت هستم از آشنایی شما خوشوقتم.جینا لبخندی زد و گفت:سلام عزیزم من جینا هستم خواهر بزرگتر جیمین.جیمین هم با لبخند سلام کرد و آچا ا/ت رو بغل کرد،مشغول خوردن شام شدند،جینا در دقیقه یکبار به ا/ت و جیمین نگاه میکرد و لبخند میزد،آچا هم داشت از روزی که در مهدکودک گزرونده میگفت،یهو آچا گفت: امروز مامان دوستم برام کیک آورده بود،منم تشکر کردم.جیمین لبخند آرومی زد،ا/ت گفت:منم وقتی همسن تو بودم مامان های دوستام برام کیک میاوردن چون من که نمیتونستم کیک درست کنم بابام هم بلد نبود.ا/ت بعد گفتن این جمله خندید،جینا گفت:شنیدم تو هم مامانتو از دست دادی عزیزم.ا/ت خونسرد گفت:خب،بله وقتی بچه بودم مریض شد و از دنیا رفت. جیمین آروم گفت: متأسفیم نمیخواستیم ناراحت بشی.ا/ت زیر لب گفت: مشکلی نیست.بعد شام آچا ا/ت رو به اتاقش برد تا اتاقشو نشون بده،جیمین پایین پله ها ایستاده بود و گاهی با شنیدن صدای خنده های آن دو لبخند میزد،جینا نزدیکش شد و آروم گفت:ا/ت واقعاً خوبه.جیمین آروم گفت: آره،چطور مگه؟جینا گفت:هیچ،همینجوری،ببینم جیمین،تو یجوری با ا/ت رفتار میکنی،بهش احترام میزاری و زیاد به فکرشی و نوعی میشه گفت رفتارت با بقیه کارآموزان و ا/ت متفاوته.جیمین چپ چپ به جینا نگاه کرد،جینا گفت:خر که نیستم میفهمم.جیمین گفت:باشه حق با تو.جینا لبخندی زد و سرش رو نزدیک گوش جیمین برد و گفت:نسبت بهش حس داری؟جیمین سرش رو برگردوند،چشماش لو داد،جینا فهمید جیمین عاشق ا/ت شده ولی حس میکنه که احساساتش غلط و خطرناکه.جیمین آروم گفت:توهم نزن،بس کن.جیمین زود سمت حیاط رفت و درو بست،جینا لبخندی زد و گفت: خر خودتی جیمین،تو عاشقشی و اون عاشق تو هست،حالا ببینیم کی پیشقدم میشه.
🔮🔮🔮
هوا ابری بود ولی بادی نمی وزد،هوا بوی نم میداد،جیمین داشت به سمت خروجی حیاط روی سنگفرش ها حرکت میکرد که جینا از پشت صداش زد و باعث شد جیمین برگرده و به اون نگاه کنه،جینا نزدیک اومد و گفت:جیمین لطفاً به اون ا/ت خانوم بگو امروز بیاد اینجا چون دیگه آچا نمیتونه باهام بازی کنه،نوعی میشه گفت ا/ت رو به من ترجیح میده.جیمین لبخندی زد،انگار جینا حرف دلش رو خونده بود و پیش قدم شده بود،با لبخند گفت:حتما.وسط های ظهر بود،جلساتش تموم شده بود و مشغول نوشیدن آب معدنی بود،مردی که مسئول بخش کافه رستوران کمپانی بود گفت:چیزی لازم دارین آقای پارک؟جیمین لبخندی زد و گفت:نه ممنونم.همون لحظه ا/ت وارد بخش کافه رستوران شد،معلوم بود عجله داشت،رو به مسئول بخش گفت:اوپا آب هویج و کرفس من حاضره؟مسئول لبخندی زد و گفت:توی یخچاله وایسا بیارم.ا/ت تازه متوجه جیمین شد و تعظیمی کرد و گفت: ببخشید آقای پارک متوجه نشدم اینجایین.جیمین آروم گفت:راحت باش.بعد با یادآوری مطلبی گفت: میشه امشب اگه شد بیای خونه من؟ا/ت که تعجب کرده بود گفت:میشه دلیل این دعوت رو بدونم؟جیمین گفت:دلیل اصلی آچا هست،چند وقتی هست که نمیتونه با خواهرم بازی کنه چون اون روز که باهات بازی کرده دیگه بهت عادت کرده.ا/ت آروم گفت: لطفاً لوکیشن بفرستین،عصر بعد کمپانی میام.عصر بود و هوا کمی آرام تر شده بود،ا/ت مقابل ویلای بزرگ جیمین ایستاده بود،نفس عمیقی کشید و آیفون رو زد،بلافاصله در خرمایی رنگ حیاط باز شد و ا/ت وارد شد،حیاط پر درخت کاج قدیمی بود،گوشه حیاط خونه یک زمین بازی کوچولو بود که تاب و سرسره داشت،اخر حیاط یک ویلای بزرگ بود که جلوی در آن یک خانوم تقریباً همسن با جیمین با جیمین و آچا ایستاده بود،ا/ت نزدیک رفت و مقابلشون ایستاد و گفت:سلام من ا/ت هستم از آشنایی شما خوشوقتم.جینا لبخندی زد و گفت:سلام عزیزم من جینا هستم خواهر بزرگتر جیمین.جیمین هم با لبخند سلام کرد و آچا ا/ت رو بغل کرد،مشغول خوردن شام شدند،جینا در دقیقه یکبار به ا/ت و جیمین نگاه میکرد و لبخند میزد،آچا هم داشت از روزی که در مهدکودک گزرونده میگفت،یهو آچا گفت: امروز مامان دوستم برام کیک آورده بود،منم تشکر کردم.جیمین لبخند آرومی زد،ا/ت گفت:منم وقتی همسن تو بودم مامان های دوستام برام کیک میاوردن چون من که نمیتونستم کیک درست کنم بابام هم بلد نبود.ا/ت بعد گفتن این جمله خندید،جینا گفت:شنیدم تو هم مامانتو از دست دادی عزیزم.ا/ت خونسرد گفت:خب،بله وقتی بچه بودم مریض شد و از دنیا رفت. جیمین آروم گفت: متأسفیم نمیخواستیم ناراحت بشی.ا/ت زیر لب گفت: مشکلی نیست.بعد شام آچا ا/ت رو به اتاقش برد تا اتاقشو نشون بده،جیمین پایین پله ها ایستاده بود و گاهی با شنیدن صدای خنده های آن دو لبخند میزد،جینا نزدیکش شد و آروم گفت:ا/ت واقعاً خوبه.جیمین آروم گفت: آره،چطور مگه؟جینا گفت:هیچ،همینجوری،ببینم جیمین،تو یجوری با ا/ت رفتار میکنی،بهش احترام میزاری و زیاد به فکرشی و نوعی میشه گفت رفتارت با بقیه کارآموزان و ا/ت متفاوته.جیمین چپ چپ به جینا نگاه کرد،جینا گفت:خر که نیستم میفهمم.جیمین گفت:باشه حق با تو.جینا لبخندی زد و سرش رو نزدیک گوش جیمین برد و گفت:نسبت بهش حس داری؟جیمین سرش رو برگردوند،چشماش لو داد،جینا فهمید جیمین عاشق ا/ت شده ولی حس میکنه که احساساتش غلط و خطرناکه.جیمین آروم گفت:توهم نزن،بس کن.جیمین زود سمت حیاط رفت و درو بست،جینا لبخندی زد و گفت: خر خودتی جیمین،تو عاشقشی و اون عاشق تو هست،حالا ببینیم کی پیشقدم میشه.
🔮🔮🔮
- ۷۹
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط