{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دنیای کاغذیم را...

دنیای کاغذیم را...
سپردم دست قلم هایی که...
رقص روی سفیدی کاغذ را آموخته بودند...!!
دنیای خاکیم را..
سپردم دست پاهایی که...
دویدن را روی آن  را خوب بلد بودند..!!
دنیای بیهودگی ام را..
سپردم دست خیال های باطلی که ..
شب را به روز خوب میدانستند چطور باید رساند..!!
دنیای گناهکاریم را...
سپردم دست خدایی که...
بخشیدن را خوب می دانست..!!
و دنیای دلدادگیم را...
سپردم دست تو که...
که..؟؟
که میدانی باید چه کرد با آن..؟؟
که میدانی...
بی وفا باشی میمرد دنیای بیچاره من..؟؟
دنیای کوچکی بود ولی پر از خواستن...
پر از خواهش... پر از بودن...پر از انتظار و بیقراری...!!!
دیدگاه ها (۳)

من دلم میخواهد ‎باتو به سرزمین احساسم سفرکنم‎برایت عاشقانه ب...

بی تو تنهایی مرا بدجور تنها کرده است عاشقی دیوانه ومجنون وشی...

در کوی خرابات مرا عشق کشان کردآن دلبر عیار مرا دید نشان کردم...

"وتو کـاش می دانستیﮐﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﺍﺕ...ﺩﻧﯿـاﯼ ﻣـن ﺍﺳﺖ...ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻫﺖ......

پس از ان همه شیطان را مقصر دانستنداما آن لیوان ها توسط تو چی...

پارت ۱۴نیمه های شب، جایی که فقط نور نقره ای و ضعیف ستاره ها ...

پارت ۱۸سوناده راحت توی وان بزرگ لم داد.آب گرم، صابون های معط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط