{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم — شایعه

پارت هشتم — شایعه

چند روز بعد، یورا و سوآ دوباره در بازار بودند.

همه‌چیز مثل همیشه بود، تا اینکه یورا متوجه شد مردم آرام‌تر از معمول حرف می‌زنند.

سوآ هم متوجه شد.

ـ «چیزی شده؟»

یکی از فروشنده‌ها با صدای آهسته گفت:

ـ «شنیدم بین خاندان مین و چو دوباره اختلاف افتاده.»

سوآ سریع نگاهش کرد.

ـ «بلند حرف نزن.»

یورا پرسید:

ـ «چرا؟»

فروشنده به اطراف نگاه کرد.

ـ «چون کسی نمی‌دونه این اختلاف آخرش به کجا می‌رسه.»

یورا کنجکاو شد.

ـ «سر چی اختلاف دارن؟»

مرد شانه بالا انداخت.

ـ «حرف‌های مختلفی می‌زنن. بعضیا می‌گن خاندان چو می‌خواد نفوذ بیشتری توی ارتش پیدا کنه.»

سوآ دست یورا را گرفت.

ـ «بیا بریم.»

وقتی از بازار دور شدند، یورا پرسید:

ـ «خاندان چو هم مثل خاندان مینه؟»

ـ «قدرتمنده، ولی بیشتر نفوذشون توی دربار و سیاستیه.»

یورا چند لحظه سکوت کرد.

ـ «پس بینشون رقابته.»

ـ «تقریباً.»

یورا دوباره به بازار شلوغ پشت سرش نگاه کرد.

تا همین چند هفته قبل، بزرگ‌ترین مشکلش این بود که نمی‌دانست کجاست.

حالا داشت اسم خاندان‌هایی را می‌شنید که حتی مردم عادی هم از درگیری‌شان می‌ترسیدند.

اما چیزی که یورا نمی‌دانست این بود که در همان لحظه، در عمارت خاندان چو، زنی جوان مشغول خواندن نامه‌ای بود.

نامه‌ای درباره‌ی مین یونگی.

زن نامه را آرام تا کرد.

لبخند خیلی کمرنگی زد و زیر لب گفت:

ـ «پس بالاخره پیدات کردم...»

نام آن زن هنوز برای هیچ‌کس مهم نبود.

اما خیلی زود قرار بود باشد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۹ — یک اتفاق سادهچند روز دیگه هم گذشت.یورا کم‌کم داشت ب...

پارت ۱۰ — این بار بدون دعوادو سه روز بعد، یورا دوباره به باز...

پارت هفتم — فقط یک آشنای عجیبیورا بعد از آن روز، دیگر یونگی ...

پارت ششم — دوبارهچند روز گذشت.یورا کم‌کم به بازار و کوچه‌های...

پارت پنجم — خاندان مینسوآ هنوز هم با ناباوری به یورا نگاه می...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط