{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان

رمــــــ📚ـــــان
🍃💞از جهنــ🔥ــم تا
بهشـــــ🌈ـــــت💞🍃

#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_بیست_دوم

رو به مامان گفتم
_ مامان، من دارم میرم
امیرعلی_ ببخشید بانو. میتونم بپرسم کجا تشریف میبرید؟ البته اگه فضولی نیستاااااا😉😃
_ اختیار دارید حاج آقا. دارم تشریف میبرم مسجد راز و نیاز کنم دعا کنم یه عقلی به تو بده.😄😜

وای کاش مسجدو نمیگفتم😥
الان میفهمه مسخرش کردم ناراحت میشه یه وقت.
امیرعلی_ مچکرم خواهر. مارو هم از دعای خیرتون محروم نفرمایید.😃

بله طبق معمول خان داداش ما از مسخره شدن توسط دیگران ناراحت نشد. 😇😊 اوووووف البته خوبه ها.

_ باشه.افتخار میدم که بدونی کجا تشریف میبرم. داریم با بر و بچ میریم دربند.😌
امیرعلی_خواهری دربند محیطش خوب نیست به خصوص برای چندتا دختر تنها. 😥کاش هماهنگ میکردی باهم میرفتیم یه سری.

_ امیر داداش اولا که ضد حال نزن. 😕 بعدشم دوستای من همه آشنان ؛ یاسی و شقایق و نجمه. الان بیا بریم.
امیرعلی_ الان که نمیتونم قرار دارم.
_ پس بابای
امیرعلی_ حانیه😥
_ تانیا هستم. 😐
امیرعلی_ خواهری مواظب خودت باش.😥

این دل نگرانی های برادرانشو دوست داشتم؛ اما ارزو به دلم موند یه بار تانیا صدام کنه. 🙁 کلا تو فامیل همه حانیه صدام میکردن ، اسمی که ازش متنفر بودم....

#ادامه_دارد...
#کپی_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_الهی_دارد
✍🏻نویسنده ح سادات کاظمی
دیدگاه ها (۰)

رمــــــ📚ـــــان🍃💞از جهنــ🔥ــم تا بهشـــــ🌈ـــــت💞🍃#عاشقانه_...

سلام دوستان 👋🏻شبتون بخیر 🌙✨با دوتا خبر اومدم 2⃣ی خبر خوش 😍 و...

رمــــــ📚ـــــان🍃💞از جهنــ🔥ــم تا بهشـــــ🌈ـــــت💞🍃#عاشقانه_...

رمــــــ📚ـــــان🍃💞از جهنــ🔥ــم تا بهشـــــ🌈ـــــت💞🍃#عاشقانه_...

رمــــــ📚ـــــان🍃💞از جهنــ🔥ــم تا بهشـــــ🌈ـــــت💞🍃#عاشقانه_...

رمــــــ📚ـــــان🍃💞از جهنــ🔥ــم تا بهشـــــ🌈ـــــت💞🍃#عاشقانه_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط