پارت ۱
پارت ۱
جانی و لیا بیرون تو کافه قرار داشتن
و لیا نشسته بود رو صندلی و منتظر جانی دوست پسرش بود
جانی رسید
لیا: سلام عشقم
جانی: سلام (با لحنی سرد)
جانی نشست
لیا: اتفاقی افتاده قلبم تو که اینجوری نبودی
جانی: حالا هستم به تو ربطی نداره، اومدم بگم رابطه ما از همین الان تمومه، کات میکنیم
لیا: چی؟ اخه چرا؟(در حال اشک ریختن) من عاشقت بودم یه دنیا دوست داشتم چرا اینکارو میکنی چرا اون روز صدام کردی، عاشقم کردی، به اوج رسوندی بعدش ولم کردی اخه چرا بی معرفت 😭😭😭😭 تو عزیز ترین شخص من بودی
جانی: ببند شیر آبه چشماتو، من خودم دوست دختر دارم هم زیبا هم هم مهربون هم پولدار به تو نیازی ندارم بدبخت عشق ما بچگی بود دیوونگی بود ماهم که رابطه سنگین نداشتیم فقط عشق بود بینمون همین و تموم شد بعد پاشد و رفت
ویو لیا
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر گریه همونجا کلی گریه کردم
بعد پاشدم و سوار ماشین شدم و رفت عمارتمون
و لنا تنها خونه بود
لنا: اجی چرا گریه میکنی چی شده دختر؟
تو سریع رفتی بغلش و گفتی لنا جانی.......(همه چیزو گفتی)
لنا بغلت کرد و بهت دلداری داد
لیا: فراموشش میکنم مرتیکه ی آشغال، دیگه برام مهم نیست
لنا: ....
رفتی صورتت رو شستی و لباسات عوض کردی و داشتین با لنا فیلم میدیدین که پدرتون اومد خونه
پدر لیا: با نفس نفس و کت شلوار خاکی شده گفت لیاااا لیااااا
لیا: ب بله پدر
پدر لیا گفت گمشو برو بیرون (با داد ولی یکم ناراحت بود)
لیا: چی چیشده؟
پدر لیا: باختم، تو قمار باختمت برو بیرون منتظرته............
جانی و لیا بیرون تو کافه قرار داشتن
و لیا نشسته بود رو صندلی و منتظر جانی دوست پسرش بود
جانی رسید
لیا: سلام عشقم
جانی: سلام (با لحنی سرد)
جانی نشست
لیا: اتفاقی افتاده قلبم تو که اینجوری نبودی
جانی: حالا هستم به تو ربطی نداره، اومدم بگم رابطه ما از همین الان تمومه، کات میکنیم
لیا: چی؟ اخه چرا؟(در حال اشک ریختن) من عاشقت بودم یه دنیا دوست داشتم چرا اینکارو میکنی چرا اون روز صدام کردی، عاشقم کردی، به اوج رسوندی بعدش ولم کردی اخه چرا بی معرفت 😭😭😭😭 تو عزیز ترین شخص من بودی
جانی: ببند شیر آبه چشماتو، من خودم دوست دختر دارم هم زیبا هم هم مهربون هم پولدار به تو نیازی ندارم بدبخت عشق ما بچگی بود دیوونگی بود ماهم که رابطه سنگین نداشتیم فقط عشق بود بینمون همین و تموم شد بعد پاشد و رفت
ویو لیا
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر گریه همونجا کلی گریه کردم
بعد پاشدم و سوار ماشین شدم و رفت عمارتمون
و لنا تنها خونه بود
لنا: اجی چرا گریه میکنی چی شده دختر؟
تو سریع رفتی بغلش و گفتی لنا جانی.......(همه چیزو گفتی)
لنا بغلت کرد و بهت دلداری داد
لیا: فراموشش میکنم مرتیکه ی آشغال، دیگه برام مهم نیست
لنا: ....
رفتی صورتت رو شستی و لباسات عوض کردی و داشتین با لنا فیلم میدیدین که پدرتون اومد خونه
پدر لیا: با نفس نفس و کت شلوار خاکی شده گفت لیاااا لیااااا
لیا: ب بله پدر
پدر لیا گفت گمشو برو بیرون (با داد ولی یکم ناراحت بود)
لیا: چی چیشده؟
پدر لیا: باختم، تو قمار باختمت برو بیرون منتظرته............
- ۵۵
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط