من تمام شب را بیدار ماندم ،و با چشمانی که رگ های قرمزش بر
من تمام شب را بیدار ماندم ،و با چشمانی که رگ های قرمزش برجسته شده بود آناکارنینا را میخواندم ،بعد قهوه ای سرد بد مزه را نوشیدم و هرکار کردم تا نخوابم اما نشد چشمانم به شدت میسوخت رفتن به رختخواب را فریاد میزد ... انگار نخوابیدن من لازم بود که حس شود !
به سراغ گوشی ام رفتم و تمام عکس هایت را مرور کردم ؛
دیگر وقتی پلک میزدم چشمانم نمیسوخت رد خوابالودگی به طرز وحشتناکی فرار کرده بود !
دیدی چه شد از چاله افتادم به چاه!
خوابالودگی جایش را به فکرو خیال تو داده بود و من دست تنها باید با آن می جنگیدم ...و مثل همیشه تو پیروز میشدی و من با چشمهای باز به دنیای خیالی که کاراکتر های اصلیش تو و من بودیم میرفتم .
به سراغ گوشی ام رفتم و تمام عکس هایت را مرور کردم ؛
دیگر وقتی پلک میزدم چشمانم نمیسوخت رد خوابالودگی به طرز وحشتناکی فرار کرده بود !
دیدی چه شد از چاله افتادم به چاه!
خوابالودگی جایش را به فکرو خیال تو داده بود و من دست تنها باید با آن می جنگیدم ...و مثل همیشه تو پیروز میشدی و من با چشمهای باز به دنیای خیالی که کاراکتر های اصلیش تو و من بودیم میرفتم .
- ۳۹۵
- ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط