پارت
#پارت ۴_
(ددی من)
کمی به دازای نزدیک میشه و صورتش رو به صورت دازای نزدیک میکنه....دازای کمی عقب میره و میوفته رو تخت و چویا از فرصت استفاده میکنه و روش خیمه میزنه...
_هوی..چیکار داری میکنی
+چیه ؟..نکنه ترسیدی؟
_از روم بلند شو
+نه...تو حق نداری بهم بگی چیکار کنم امگا کوچولو
ناکاهارا گاز محکمی از گردن دازای گرفت...(بقیشو خودتون تصور کنید...من نمیتونم هنتای بنویسم)
*صبح روز بعد
دازای با درد زیادی بیدار میشه..و نگاهی به بدن کبودش میندازه....اشک تو چشماش جمع میشه ...زیر لب زمزمه میکنه:《ازت متنفرم ناکاهارا.....کاش میمردم ...ولی این بلا سرم نمیومد......کاش هيچوقت بدنیا نمیومدم....》
اشک هاش از روی گونه ش سر میخوردن و روی بالشت میریختن...
همون لحظه در اتاق زده شد ...و اکوتاگاوا وارد اتاق شد
اکوتاگاوا: دازای سان حالتون خوبه؟
_با این وضعیتم فک میکنی حالم خوبه؟
اکوتاگاوا: زنگ بزنم به دکتر عمارت؟
_نه ...نیازی نیست...بگو چرا اومدی ؟
اکوتاگاوا: ارباب گفتن که بیام بهتون بگم امشب یه مهمونی خانوادگی هست و شما هم باید باشید....بهتره آماده بشید
_باشه...کیا قراره بیان؟؟...
اکوتاگاوا: سوگا سان و ارباب بزرگ(پدر چویا)
_اها...خب برو بیرون تا برم حموم
اکوتاگاوا: چشم...چیزی لازم داشتید صدام کنید
بعد از رفتن اکوتاگاوا به حموم رفت....بعد از حموم ..موهاش رو با حوله خشک و از اتاق بیرون رفت....
سوگا روی مبل نشسته بود و مشغول کتاب خوندن بود...با دیدن دازای نیشخند زد
☆بح بح...دازای بلاخره از اتاق اومدی بیرون
_اوم....ناکاهارا کجاست؟
☆چند تا کار داشت ...رفت بهشون رسیدگی کنه
_اها...
☆حالت خوبه؟؟...
_اره...چطور؟؟
☆رنگت پریده...
_نه خوبم
تا خواست قدمی برداره...چشماش سیاهی رفت و بیهوش شد....و روی زمین افتاد
اینم از پارت جدید)
شاید دیگه ادامه ش ندم....البته هنو تصمیم نگرفتم )
لایک و کامنت یادتون نره)
(ددی من)
کمی به دازای نزدیک میشه و صورتش رو به صورت دازای نزدیک میکنه....دازای کمی عقب میره و میوفته رو تخت و چویا از فرصت استفاده میکنه و روش خیمه میزنه...
_هوی..چیکار داری میکنی
+چیه ؟..نکنه ترسیدی؟
_از روم بلند شو
+نه...تو حق نداری بهم بگی چیکار کنم امگا کوچولو
ناکاهارا گاز محکمی از گردن دازای گرفت...(بقیشو خودتون تصور کنید...من نمیتونم هنتای بنویسم)
*صبح روز بعد
دازای با درد زیادی بیدار میشه..و نگاهی به بدن کبودش میندازه....اشک تو چشماش جمع میشه ...زیر لب زمزمه میکنه:《ازت متنفرم ناکاهارا.....کاش میمردم ...ولی این بلا سرم نمیومد......کاش هيچوقت بدنیا نمیومدم....》
اشک هاش از روی گونه ش سر میخوردن و روی بالشت میریختن...
همون لحظه در اتاق زده شد ...و اکوتاگاوا وارد اتاق شد
اکوتاگاوا: دازای سان حالتون خوبه؟
_با این وضعیتم فک میکنی حالم خوبه؟
اکوتاگاوا: زنگ بزنم به دکتر عمارت؟
_نه ...نیازی نیست...بگو چرا اومدی ؟
اکوتاگاوا: ارباب گفتن که بیام بهتون بگم امشب یه مهمونی خانوادگی هست و شما هم باید باشید....بهتره آماده بشید
_باشه...کیا قراره بیان؟؟...
اکوتاگاوا: سوگا سان و ارباب بزرگ(پدر چویا)
_اها...خب برو بیرون تا برم حموم
اکوتاگاوا: چشم...چیزی لازم داشتید صدام کنید
بعد از رفتن اکوتاگاوا به حموم رفت....بعد از حموم ..موهاش رو با حوله خشک و از اتاق بیرون رفت....
سوگا روی مبل نشسته بود و مشغول کتاب خوندن بود...با دیدن دازای نیشخند زد
☆بح بح...دازای بلاخره از اتاق اومدی بیرون
_اوم....ناکاهارا کجاست؟
☆چند تا کار داشت ...رفت بهشون رسیدگی کنه
_اها...
☆حالت خوبه؟؟...
_اره...چطور؟؟
☆رنگت پریده...
_نه خوبم
تا خواست قدمی برداره...چشماش سیاهی رفت و بیهوش شد....و روی زمین افتاد
اینم از پارت جدید)
شاید دیگه ادامه ش ندم....البته هنو تصمیم نگرفتم )
لایک و کامنت یادتون نره)
- ۱.۶k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط