{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌙سقوط هانتریکس

🌙سقوط هانتریکس

باران شدیدی روی شهر سئول میبارید.
نور های نئون در خیابان ها بسیار زیبا میدرخشید.
همه ی مردم برای اجرای گروه هانتریکس منتظر بودند و مرتب اسم گروه رو صدا میزدند.

پشت صحنه
رومی: وایی یه چیزی درست نیست.
میرا سلاحشو محکم توی دستش میگیره رو میگه: منم همین فکرو میکنم.
اما من به آسمان خیره شدم.
ناگهان ابر هایی سیاه دور آسمان گرفته میشوند و صدای خنده ای در فضا پیچیده می شود .
ناگهان در بلند ترین ساختمان شهر اعضای گروه ساجا بویز ظاهر میشن
رهبر گروه ساجا بویز: امشب پایان گروه هانتریکسه.
مردم وحشت کردن.
قبل از اینکه هانتریکس بتواند وارد عمل شوند ؛موج عظیمی از نیروی تاریکی به روی صحنه میخورد.
کنسرت متوقف میشود.
رومی فریاد زد :همه آماده شید!!
نبرد آغاز شد .
میرا با تمام قدرت حمله کرد ولی یکی از اعضای ساجا بویز حمله را دفع کرد.
رومی تلاش کرد سپر نوری ایجاد کند ولی انرژی تاریک شکستش داد.
من وارد حمله شدم.
نور بنفش در اطراف چرخید و با قدرت حمله کردم.
اما ساجا بویز قوی تر از همیشه بودند.
هر بار که هانتریکس حمله میکرد .
ساجا بویز یک قدم جلو تر بودند.
چند دقیقه بعد
رومی دیگه نتوانست ادامه دهد.
میرا نفس نفس میزد.
من آخرین نفر بودم.
رهبر ساجا بویز :زویی تو نتونستی دفاع کنی و حالا شکست خوردی.
من آخرین حملرو انجام دادم و دیگه نور بنفشی در کار نبود.
ساجا بیوز پیروز شده بود و هانتریکس روی زمین بود.
مردم با ناباوری نگاه میکردند.
اما قبل از رفتن رهبر ساجا بویز روبه من کرد و گفت: این تازه شروع ماجراست زویی.
و من فهمیدم که تازه داستان شروع شده.
پایان فصل اول....
دیدگاه ها (۰)

بچه ها واقعا ببخشید رمان قبلی نصف نیمه موند

سلاممیخوام امروز رمانی رو منتشر کنم که فصلیه و قسمتی نیست

خدمت شما

دنیای مد و موسیقی !کیم یونا: طراح لباسی که قرار است مجموعه ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط