گرسنه اش بود .

گرسنه اش بود .

به نانوا گفت : "گشنمه ، یه نون به من میدی ؟"

چپ چپ براندازش کرد و گفت : "چن سالته ، ننه بابات کجان ؟"

گفت : "نه سال . بابام مرده ، ننم خونس".

نانوا گفت : "ده تا از اون کیسه ها وردار بذار تو دکون ، تا دوتا نون بهت بدم".

به خانه که رسید تاریک شده بود ، نا نداشت . مادرش خواب بود. یواش ، نان ها را در چادر مادرش پیچید.

کنار مادرش دراز کشید ، به خودش میپیچید ، دلش درد میکرد.

دستش را روی بازوی مادرش گذاشت.

مادرش از سردی دست او بیدار شد ، اما او از گرمی دست مادرش بیدار نشد.
دیدگاه ها (۵)

تف تو این روزگار لعنتی.......گرسنه اش بود،به نانوا گفت ؛ "گش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط