داخل خانه ی بی پنجره ام
داخل خانه ی بی پنجره ام
امشب از تنهائی
شکل یک شاخه ی خشکی شده ام
شکل یک ناله که از حنجر جغدی آید ، غمگینم
مثل یک مرغ اسیر قفس و زنجیرم
امشب از تنهائی
مثل یک مار بخود میپیچم
نفسم میگیرد
گوشهایم داغ است
غرق یک فکر عجیبی شده ام
با خودم می گویم
عشق هم وصله ی ناجوری بود
روی پیراهن بی رنگ دلم
همه ی آبادی فهمیدند
که چقدر مجنونم
امشب از تنهائی
روح من رنجور است
حس یک آدم بیکس دارم
کاسه ی حوصله ام لبریز است
من گمان میکردم یار فراوان دارم
لیک امشب همه چیز روشن شد
تنهائی
من به تنهائی خود پی بردم
تنهائی ...!
امشب از تنهائی
شکل یک شاخه ی خشکی شده ام
شکل یک ناله که از حنجر جغدی آید ، غمگینم
مثل یک مرغ اسیر قفس و زنجیرم
امشب از تنهائی
مثل یک مار بخود میپیچم
نفسم میگیرد
گوشهایم داغ است
غرق یک فکر عجیبی شده ام
با خودم می گویم
عشق هم وصله ی ناجوری بود
روی پیراهن بی رنگ دلم
همه ی آبادی فهمیدند
که چقدر مجنونم
امشب از تنهائی
روح من رنجور است
حس یک آدم بیکس دارم
کاسه ی حوصله ام لبریز است
من گمان میکردم یار فراوان دارم
لیک امشب همه چیز روشن شد
تنهائی
من به تنهائی خود پی بردم
تنهائی ...!
- ۳۵۹
- ۱۲ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط