پارت یازدهم
پارت یازدهم
پشت در، کسی منتظرم بود
«اگر میخوای زنده بمونی... به من اعتماد نکن.»
آرینا نفسش را حبس کرد.
صدای خودش بود.
اما نه صدای خودش در زمان حال.
صدای همان دختر هفتساله.
آرینا آرام گفت:
«من اینو... قبلاً گفتم.»
سایرس به او خیره شد.
برای اولین بار، ترس واقعی در چشمانش دیده میشد.
«یادت اومد؟»
آرینا سرش را تکان داد.
«نه... فقط یه تکهش.»
درد ناگهانی در سرش پیچید.
دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
تصاویر یکییکی ظاهر شدند.
اتاق سفید.
آینه.
دختربچهای که گریه میکرد.
و سایرس...
که جلوی در ایستاده بود.
اما این بار چیزی متفاوت بود.
سایرس جوان تنها نبود.
مردی پشت سرش ایستاده بود.
مردی با کت مشکی.
صورتش مشخص نبود.
اما صدایش واضح بود:
«وقتشه انتخاب کنه.»
آرینا با وحشت چشمهایش را باز کرد.
«تو تنها نبودی.»
سایرس چیزی نگفت.
«اون مرد کی بود؟»
سکوت.
«سایرس!»
او بالاخره گفت:
«پدرم.»
آرینا خشکش زد.
«پدرت؟»
سایرس نگاهش را پایین انداخت.
«اون کسی بود که تو رو به اینجا آورد.»
آرینا یک قدم عقب رفت.
«پس چرا گفتی برای محافظت از من اینجا بودی؟»
سایرس آرام جواب داد:
«چون هر دو درست بود.»
«یعنی چی؟»
«من اول مأمور بودم مراقبت باشم...»
چشمانش به آینهی شکسته افتاد.
«اما بعد فهمیدم اونا میخوان با تو چه کار کنن.»
آرینا زمزمه کرد:
«چه کار؟»
سایرس جواب نداد.
دختربچهای که انتهای راهرو ایستاده بود، شروع به خندیدن کرد.
آرینا به سمتش برگشت.
اما دیگر آنجا نبود.
به جایش...
یک در سفید در انتهای راهرو ظاهر شده بود.
روی در نوشته شده بود:
ROOM 07
آرینا آرام جلو رفت.
سایرس دستش را گرفت.
«اونجا نرو.»
آرینا به دستش نگاه کرد.
«چرا؟»
«چون آخرین باری که وارد اون اتاق شدی...»
مکث کرد.
«من نتونستم نجاتت بدم.»
آرینا دستش را از دست او بیرون کشید.
«پس این بار خودم میرم.»
در را باز کرد.
اتاق سفید بود.
همان اتاقی که در آینه دیده بود.
وسط اتاق...
یک صندلی قرار داشت.
و روی صندلی...
یک دفترچه.
آرینا نزدیک شد.
روی جلد دفترچه با خطی آشنا نوشته شده بود:
ARINA — MEMORY LOG
قلبش فرو ریخت.
دفترچه را باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«اگر این دفتر را میخوانی، یعنی حافظهات برگشته.»
آرینا صفحه را ورق زد.
صفحهی دوم:
«به سایرس اعتماد نکن.»
صفحهی سوم:
«اما از او دور هم نشو.»
آرینا با تعجب زمزمه کرد:
«این دیگه چه معنیای داره؟»
صفحهی بعدی را باز کرد.
این بار دستخط کاملاً متفاوت بود.
«سایرس دشمن تو نیست.»
صفحهی بعد:
«اما چیزی که درون اوست، هست.»
آرینا متوقف شد.
صدای سایرس از پشت سرش آمد:
«دفتر رو ببند.»
آرینا آرام برگشت.
«چیزی درون تو هست؟»
سایرس جواب نداد.
چشمانش برای چند ثانیه تغییر کرد.
تیرهتر.
غیرطبیعیتر.
آرینا یک قدم عقب رفت.
«سایرس...؟»
او با صدایی که دیگر کاملاً صدای خودش نبود گفت:
«آرینا...»
لبخند عجیبی روی لبش نشست.
«من بهت گفتم به من اعتماد نکنی.»
چراغ اتاق خاموش شد.
و در تاریکی...
صدای همان مرد از پشت سر آرینا شنیده شد:
«حالا وقتشه حقیقت رو بهش بگی.»
سایرس سرش را بالا آورد.
و برای اولین بار...
آرینا دید که چشمهایش کاملاً سیاه شدهاند.
((پایان پارت یازده))
خیلی ناراحتم کردید با این کارتون باهاتون قهرم و دیگه رمان نمینویسم
پشت در، کسی منتظرم بود
«اگر میخوای زنده بمونی... به من اعتماد نکن.»
آرینا نفسش را حبس کرد.
صدای خودش بود.
اما نه صدای خودش در زمان حال.
صدای همان دختر هفتساله.
آرینا آرام گفت:
«من اینو... قبلاً گفتم.»
سایرس به او خیره شد.
برای اولین بار، ترس واقعی در چشمانش دیده میشد.
«یادت اومد؟»
آرینا سرش را تکان داد.
«نه... فقط یه تکهش.»
درد ناگهانی در سرش پیچید.
دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
تصاویر یکییکی ظاهر شدند.
اتاق سفید.
آینه.
دختربچهای که گریه میکرد.
و سایرس...
که جلوی در ایستاده بود.
اما این بار چیزی متفاوت بود.
سایرس جوان تنها نبود.
مردی پشت سرش ایستاده بود.
مردی با کت مشکی.
صورتش مشخص نبود.
اما صدایش واضح بود:
«وقتشه انتخاب کنه.»
آرینا با وحشت چشمهایش را باز کرد.
«تو تنها نبودی.»
سایرس چیزی نگفت.
«اون مرد کی بود؟»
سکوت.
«سایرس!»
او بالاخره گفت:
«پدرم.»
آرینا خشکش زد.
«پدرت؟»
سایرس نگاهش را پایین انداخت.
«اون کسی بود که تو رو به اینجا آورد.»
آرینا یک قدم عقب رفت.
«پس چرا گفتی برای محافظت از من اینجا بودی؟»
سایرس آرام جواب داد:
«چون هر دو درست بود.»
«یعنی چی؟»
«من اول مأمور بودم مراقبت باشم...»
چشمانش به آینهی شکسته افتاد.
«اما بعد فهمیدم اونا میخوان با تو چه کار کنن.»
آرینا زمزمه کرد:
«چه کار؟»
سایرس جواب نداد.
دختربچهای که انتهای راهرو ایستاده بود، شروع به خندیدن کرد.
آرینا به سمتش برگشت.
اما دیگر آنجا نبود.
به جایش...
یک در سفید در انتهای راهرو ظاهر شده بود.
روی در نوشته شده بود:
ROOM 07
آرینا آرام جلو رفت.
سایرس دستش را گرفت.
«اونجا نرو.»
آرینا به دستش نگاه کرد.
«چرا؟»
«چون آخرین باری که وارد اون اتاق شدی...»
مکث کرد.
«من نتونستم نجاتت بدم.»
آرینا دستش را از دست او بیرون کشید.
«پس این بار خودم میرم.»
در را باز کرد.
اتاق سفید بود.
همان اتاقی که در آینه دیده بود.
وسط اتاق...
یک صندلی قرار داشت.
و روی صندلی...
یک دفترچه.
آرینا نزدیک شد.
روی جلد دفترچه با خطی آشنا نوشته شده بود:
ARINA — MEMORY LOG
قلبش فرو ریخت.
دفترچه را باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«اگر این دفتر را میخوانی، یعنی حافظهات برگشته.»
آرینا صفحه را ورق زد.
صفحهی دوم:
«به سایرس اعتماد نکن.»
صفحهی سوم:
«اما از او دور هم نشو.»
آرینا با تعجب زمزمه کرد:
«این دیگه چه معنیای داره؟»
صفحهی بعدی را باز کرد.
این بار دستخط کاملاً متفاوت بود.
«سایرس دشمن تو نیست.»
صفحهی بعد:
«اما چیزی که درون اوست، هست.»
آرینا متوقف شد.
صدای سایرس از پشت سرش آمد:
«دفتر رو ببند.»
آرینا آرام برگشت.
«چیزی درون تو هست؟»
سایرس جواب نداد.
چشمانش برای چند ثانیه تغییر کرد.
تیرهتر.
غیرطبیعیتر.
آرینا یک قدم عقب رفت.
«سایرس...؟»
او با صدایی که دیگر کاملاً صدای خودش نبود گفت:
«آرینا...»
لبخند عجیبی روی لبش نشست.
«من بهت گفتم به من اعتماد نکنی.»
چراغ اتاق خاموش شد.
و در تاریکی...
صدای همان مرد از پشت سر آرینا شنیده شد:
«حالا وقتشه حقیقت رو بهش بگی.»
سایرس سرش را بالا آورد.
و برای اولین بار...
آرینا دید که چشمهایش کاملاً سیاه شدهاند.
((پایان پارت یازده))
خیلی ناراحتم کردید با این کارتون باهاتون قهرم و دیگه رمان نمینویسم
- ۱۰۸
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط