{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دآل بآی یک آل

-«؏دآلٺ بـڕآی یک ﭰآٺل»-
p⁹
-«آیرا»-
ترجیحم این بود که سکوت کنم چون نمیدونستم چی بگم. وقتی آکیتو-سان رو به اتاقش بردم زیر چشمی نگاهی به اقامتگاه اش کردم. لوکس. مجلل. مدرن. این دقیقا برازنده خواهر رئیس یک مافیاست. به هر حال این چیزا به من مربوط نمیشه.
داشتم به سمت اتاقم بر میگشتم که یکی از کارمندای بخش حسابرسی بهم گفت یک جلسه ضروری برای رده بالا ها برگزار شده و من هم باید داخلش شرکت کنم. وقتی داخل آسانسور رفتم یاد اتفاق عصر افتادم. گر گرفتم و به شدت گرمم شده بود. نباید به این چیز ها اهمیت میدادم. ولی دادم و بیش از اندازه رویش تمرکز کرده بودم. اگر یکی از اعضای اصلی مثل کاکوچو یا ران از این موضوع خبر دار میشد بدون لحظه ای وقفه من و خواهرم با عذاب زیادی زیر شکنجه می مردیم. خودم رو جمع و جور کردم و از آسانسور بیرون اومدم. به سمت اتاق جلسات وفتم و یکی از پیشخدمت های اونجا،درحالی که یک سینی شراب و تعداد زیادی لیوان در دستش بود من رو دید و به سمت اتاق راهنماییم کرد. وقتی وارد شدم حس خفه کننده ای اتاق رو پر کرده بود. سرد، تاریک وبه طرز عجیبی ترسناک. وارد شدم و اون پیشخدمت بعد از گذاشتن سینی روی میز صندلی من رو عقب کشید و من هم به اون جمع خشک و سرد اضافه شدم. لحظه ای که او داشت از اتاق بیرون میرفت سانزو صدایش زد:
[برگرد توکا...]
اسمش توکابود. از اسمش خوشم اومد. به نظر خیلی مهربون میومد. اما داشتم ترس توی بدنش رو حس میکردم وقتی برگشت. ظاهرش چیزی رو نشون نمیداد و انگار برای این مدل حرف زدن طراحی شده بود!
[مشکلی پیش اومده قربان؟]
[تستش کن]
[ب.. بله؟]
[مگه کری؟ گفتم ازش بخور!]
جوری داد زد انگار جرم سنگین و نابخشودنی مرتکب شده. توکا با لرز برگشت و یکی از جام ها رو پر کرد و خورد. میخواست از اتاق بیرون بره اما سانزو مچ دستشو گرفت و...
[بمون اینجا]
[قربان من همچین جسارتی ندارم که-]
[وقتی بهت میگم بمون، یعنی بمون]
دلیل این رفتارش رو نمیدونم. اما لحظه ای بعد توکا که دستش روی سینی بود افتاد و سینی و بطری شراب به همراه تمام جام ها روی زمین افتادن و شکستن.سینی نقره ای رنگش را به خون و شراب آلوده کرد. شروع کرد به مقدار وحشتناکی سرفه کردن و خون بالا اوردن. همه با نگاه های هیجان زده نگاهش میکردن و با افتخار به جون دادنش خیره شدن. حالا فهمیدم... سم بود. میخواست اون سم رو به خورد همه مون بده. اگه سانزو نفهمیده بود...*بی اختیار دستم روی گلوم رفت*_چرم سرد دستکش را روی گلوم حس کردم_ ممکن بود به جای اون من الان روی زمین افتاره بودم. بعد از اون مایکی دستور داد خورده شیشه ها رو جمع، زمین رو تمیز و جسد رو آتش بزنند. چه بی رحمانه! بعد از چند دقیقه مایکی شروع کرد به صحبت:
[خب،اولین نفری نبود که سعی در این کار داشت، امیدوارم تاثیر بدی روت نزاشته باشه... آیرا.]
به خودم اومدم. یا دستپاچگی گفتم
[ها؟ چ... چی؟ اصلا! خب.... خودتونم میدونین من اولین بارم نیست از این صحنه ها میبینم...]
مایکی نگاهش رو از روی من برداشت و زیر لب حرفی زد که متوجه او نشدم. جلسه شروع شد. همانطور که فکر میکردم. قاچاق مواد مخدر و یک عالمه پول. اون عدد انقدر صفر داشت که فکر نکنم بتوانم آن را بخوانم!جلسه بعد از نقشه های مکرر به پایان رسید و سر انجام من و هاجیمه و ریندو، با یک کشتی تفریحی به مرز کشور میرفتیم. آنجا ران و سانزو به ما ملحق میشدن و.... بالاخره ساعت یک همه به اتاق هایشان برگشتند. من هم تو راه اتاقم بودم که...
دیدگاه ها (۰)

نظرتونه کلا پستامو پاک کنمو فقط فن فیک و سناریو ها رو بزا_؟

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط