🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
P.15 | اولین صبح در سئول
صبح شده
آلارم صدا میده
یی یی با چشم های نیمه باز میره دستشویی
[ویو کوک]
صبح شد؟امروز اولین روز کارآموزیمه
یکم استرس دارم اما مطمئنم میتونم
وای باید الان برم مدرسه
ای کاش اصن مدرسه نرم فقط برم شرکت...
[ویو یی یی]
اوووف خوابم میاد
امروز اولین روز مدرسست
باید همه تلاشمو بکنم تا بهترین باشم
منتظرم باش پزشکی من دارم میااام
...
🐇:صبونه چی داریم؟
یئون سو ظرف نوتلا رو گرفت بالا و با لحن پر افتخاری گفت
🌸:نوتلااااااااا
🐇:آها ولی من خوب مزه اش رو احساس نمیکنم فقط میخورمش
🌸:تو تقریبا مزه هیچ غذایی رو درست متوجه نمیشی آخیییی
نام نام نام
صدای خوردن این دوتا سکوت خونه نقلیشون رو به هم زد
گویی دو خرگوش کوچک چیز میخوردند
صحنه زیبایی بود
...
یی یی جلوی در وایساده و کوک داره بند کفشش رو میبنده
🌸:کیف؟
🐇:چک شد
🌸:لباس رقصت؟
🐇:چک شد
🌸:کلید خونه؟
🐇:چک شد
🌸:گوشی هامون؟
🐇:چک شد
یی یی سرش رو میخارونه و میگه
🌸:پس دیگه چی مونده؟کلیدو برداشتی دیگه؟
🐇:ای بابا بسه دیگه همه چی رو برداشتیم خیالت راحت
🌸:آخه احساس میکنم یه چیزی یادمون رفته
🐇:ولش کن بابا احساسن که همیشه درست نیست من رفتم پایینا
🌸:راس میگی وایساااا منم بیام
اما درواقع احساس یی یی اشتباه نبود
او چیزی را فراموش کرده بود
مهمترین بخش زندگی اش گوشه اتاق خاک میخورد
ادمین:بابا مثل آدم بگو دیگه چرا ادبی و راز آلود حرف میزنی
*:راوی دوست داره مگه راوی نیستم؟میخوام جوری تعریف کنم که راز آلود و باحال به نظر بیاد
نظر شما چیه؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🍀 𝄞 🍀 ִֶָ˖ ࣪ 𓂃
♧ادامه دارد...♧
P.15 | اولین صبح در سئول
صبح شده
آلارم صدا میده
یی یی با چشم های نیمه باز میره دستشویی
[ویو کوک]
صبح شد؟امروز اولین روز کارآموزیمه
یکم استرس دارم اما مطمئنم میتونم
وای باید الان برم مدرسه
ای کاش اصن مدرسه نرم فقط برم شرکت...
[ویو یی یی]
اوووف خوابم میاد
امروز اولین روز مدرسست
باید همه تلاشمو بکنم تا بهترین باشم
منتظرم باش پزشکی من دارم میااام
...
🐇:صبونه چی داریم؟
یئون سو ظرف نوتلا رو گرفت بالا و با لحن پر افتخاری گفت
🌸:نوتلااااااااا
🐇:آها ولی من خوب مزه اش رو احساس نمیکنم فقط میخورمش
🌸:تو تقریبا مزه هیچ غذایی رو درست متوجه نمیشی آخیییی
نام نام نام
صدای خوردن این دوتا سکوت خونه نقلیشون رو به هم زد
گویی دو خرگوش کوچک چیز میخوردند
صحنه زیبایی بود
...
یی یی جلوی در وایساده و کوک داره بند کفشش رو میبنده
🌸:کیف؟
🐇:چک شد
🌸:لباس رقصت؟
🐇:چک شد
🌸:کلید خونه؟
🐇:چک شد
🌸:گوشی هامون؟
🐇:چک شد
یی یی سرش رو میخارونه و میگه
🌸:پس دیگه چی مونده؟کلیدو برداشتی دیگه؟
🐇:ای بابا بسه دیگه همه چی رو برداشتیم خیالت راحت
🌸:آخه احساس میکنم یه چیزی یادمون رفته
🐇:ولش کن بابا احساسن که همیشه درست نیست من رفتم پایینا
🌸:راس میگی وایساااا منم بیام
اما درواقع احساس یی یی اشتباه نبود
او چیزی را فراموش کرده بود
مهمترین بخش زندگی اش گوشه اتاق خاک میخورد
ادمین:بابا مثل آدم بگو دیگه چرا ادبی و راز آلود حرف میزنی
*:راوی دوست داره مگه راوی نیستم؟میخوام جوری تعریف کنم که راز آلود و باحال به نظر بیاد
نظر شما چیه؟
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🍀 𝄞 🍀 ִֶָ˖ ࣪ 𓂃
♧ادامه دارد...♧
- ۱۸۰
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط