نانسی رفت تو اتاق خودش و نزد زیر گریه بلکه یکم چهرش درست
نانسی رفت تو اتاق خودش و نزد زیر گریه بلکه یکم چهرش درست درمون کرد و اشکاش رو پاک کرد و تو دلش با خودش گفت که
+ ای دختره ی احمق چرا فکر کردی این آقا قرار نیست تورو بزنه کتک خوردن مثل شستن صورتته کتک خوردن برای تو مقرر شده تو که انقد دل نازک نبودی که با یه سیلی اینجوری بهم بریزی
و بعد هم گرفتی و آروم خوابیدی
صبح شد لباس هات رو پوشیدی و دوباره رفتی سر کار همه داشتن از ماموریت دیشب بانتن صحبت میکردن
افراد : آره میگن مبارزه دیشب خیلی سخت بود
..اما به هر حال اون ها برنده شدن
..چندین نفر مردن
..همشون به دست اعضای بانتن کشته شدن
..برای اونا آدم کشتن مثل آب خوردنه
+ که اینطور پس اونا دیشب تو یه مبارزه بودن پس آقای سانزو هم برای همین خسته و خونی بود.
.. صبح بخیر نانسی
+ صبح بخیر
.. نانسی آقای سانزو گفته باید بری پیشش باهات کاری داره
نانسی مردمک چشمانش گرد شد و دستش لرزید اما سرش را بالا گرفت و گفت چشم حتما همین الان میرم پیششون
.وقتی داشتی میرفتی اون خانم از پشت دستت رو گرفت و بغل گوشت به چیزی زمزمه کرد
.. بزار یه چیزی رو خوب بهت بگم. زیاد با آقای سانزو نپر اینجوری فقط هم خودت و هم آقای سانزو رو تو دردسر میندازی باهاش میخوابی ؟
بهتره این کارات رو تموم کنی دختر جون
+ چی؟ ما هیچ... چیچوقت این کارو انجام ندادیم
لطفا چیز های مسخره نگید
.. به هر حال گفتم حواست باشه
+ بله حواسم هست
.. خوبه حالا برو
+ چ.. چشم
رفتی به سمت اتاق سانزو نه اتاق کارش بلکه اتاق خوابش گفته بودن برو اونجا
وقتی وارد اتاق شدی دیدی سانزو با یه لباس راحتی مشکی رو تخت دراز کشیده و دستش رو گذاشته روی سرش و با دست دیگش سیگار بین لبش رو گرفته و سیگار میکشه
_ اوه بلاخره اومدی راستش من
+ سلام قربان. امیدوارم دیشب تونسته پاشید خوب بخوابید
_ نه راستش نتونستم خوب بخوابم
+ اوه که اینطور
_ تو چرا سرد رفتار میکنی؟
+ من سرد نیستم فقط فاصله م رو با شما حفط میکنم
_ فاصله؟
سانزو با یه حرکت سریع نانسی رو رو دل انداخت روی تخت و از پشت روی تو دراز کشید تمام بدنش بدنت رو لمس میکرد
_ ببینم حالا هم فاصله بینمون هست؟
دستش و برد بالا کراواتشو باز کرد و گردنت رو محکم گاز گرفت و همین باعث شد خفیف ناله کنی
+ ای.. آخ.. یی
_ وقتی ناله میکنی بیشتر تحریک میشم تا بکنم توت
_ راستش آوردمت اینجا تا یه چیزی بهت بگم من دیشب تورو زدم اینجوری نیست که مست کرده باشم یا چیز دیگه ای فقط خیلی از ماموریت خسته بودم و این باعث شد عصبانیتم از اون حرومی هارو سر تو خالی کنم
نمیخوام منو ببخشی چون برام مهم نیست توبه هر حال مال منی و هیچی غلطی نمیتونی بکنی اما خواستم بگم که یه وقت فکر غلطی دربارم نکنی که آدمی هستم که بی دلیل رو دختر ها دست بلند می کنم و روی حرفم نمی ایستم
دیگه تکرار نمیشه من زدمت و از خودم یه تصور بدی تو ذهن تو به جا گذاشتم و این کار دیگه تکرار نمیشه همین
ویو فکر سانزو
چه کصی دارم میگم آخه؟
اصن مگه برام مهمه اون چجوری دربارم فکر میکنه
پس چرا دهنم خود به خود این کلمات رو میگه دلم میخواد توسط اونن بخشیده بشه
ویو راوی
سانزو حرفاش رو زد و منتظر جواب نانسی بود
نانسی با چهره ای که سرخ شده بود برگشت
+ من میدونم که اون اتفاقی بود و مرسی که این تصور بد رو بهم زدین * بریده بریده
سانزو برای لحظه ای جا خورد و انگار بدنش آزاد شده بود و چماش برق می زد
_ آها پس یعنی الان دیگه وقتشه تورو کاملا مال خودم بکنمت
+ چی مگه من تا الان مال شما نبودم
( نانسی : وای خدا این چی بود من گفتم)
_ لبخند زدن * راست میگی تو مال منی و اینو خودتم خوب میدونی پس هرکاری دلم خواست باهات میکنم
دوستان پارت بعد هنتای هست مرسی که گزارش نمیکنی
یا دوست نداشتی نخون مشتی
مرسی که حمایت میکنید 🎀
+ ای دختره ی احمق چرا فکر کردی این آقا قرار نیست تورو بزنه کتک خوردن مثل شستن صورتته کتک خوردن برای تو مقرر شده تو که انقد دل نازک نبودی که با یه سیلی اینجوری بهم بریزی
و بعد هم گرفتی و آروم خوابیدی
صبح شد لباس هات رو پوشیدی و دوباره رفتی سر کار همه داشتن از ماموریت دیشب بانتن صحبت میکردن
افراد : آره میگن مبارزه دیشب خیلی سخت بود
..اما به هر حال اون ها برنده شدن
..چندین نفر مردن
..همشون به دست اعضای بانتن کشته شدن
..برای اونا آدم کشتن مثل آب خوردنه
+ که اینطور پس اونا دیشب تو یه مبارزه بودن پس آقای سانزو هم برای همین خسته و خونی بود.
.. صبح بخیر نانسی
+ صبح بخیر
.. نانسی آقای سانزو گفته باید بری پیشش باهات کاری داره
نانسی مردمک چشمانش گرد شد و دستش لرزید اما سرش را بالا گرفت و گفت چشم حتما همین الان میرم پیششون
.وقتی داشتی میرفتی اون خانم از پشت دستت رو گرفت و بغل گوشت به چیزی زمزمه کرد
.. بزار یه چیزی رو خوب بهت بگم. زیاد با آقای سانزو نپر اینجوری فقط هم خودت و هم آقای سانزو رو تو دردسر میندازی باهاش میخوابی ؟
بهتره این کارات رو تموم کنی دختر جون
+ چی؟ ما هیچ... چیچوقت این کارو انجام ندادیم
لطفا چیز های مسخره نگید
.. به هر حال گفتم حواست باشه
+ بله حواسم هست
.. خوبه حالا برو
+ چ.. چشم
رفتی به سمت اتاق سانزو نه اتاق کارش بلکه اتاق خوابش گفته بودن برو اونجا
وقتی وارد اتاق شدی دیدی سانزو با یه لباس راحتی مشکی رو تخت دراز کشیده و دستش رو گذاشته روی سرش و با دست دیگش سیگار بین لبش رو گرفته و سیگار میکشه
_ اوه بلاخره اومدی راستش من
+ سلام قربان. امیدوارم دیشب تونسته پاشید خوب بخوابید
_ نه راستش نتونستم خوب بخوابم
+ اوه که اینطور
_ تو چرا سرد رفتار میکنی؟
+ من سرد نیستم فقط فاصله م رو با شما حفط میکنم
_ فاصله؟
سانزو با یه حرکت سریع نانسی رو رو دل انداخت روی تخت و از پشت روی تو دراز کشید تمام بدنش بدنت رو لمس میکرد
_ ببینم حالا هم فاصله بینمون هست؟
دستش و برد بالا کراواتشو باز کرد و گردنت رو محکم گاز گرفت و همین باعث شد خفیف ناله کنی
+ ای.. آخ.. یی
_ وقتی ناله میکنی بیشتر تحریک میشم تا بکنم توت
_ راستش آوردمت اینجا تا یه چیزی بهت بگم من دیشب تورو زدم اینجوری نیست که مست کرده باشم یا چیز دیگه ای فقط خیلی از ماموریت خسته بودم و این باعث شد عصبانیتم از اون حرومی هارو سر تو خالی کنم
نمیخوام منو ببخشی چون برام مهم نیست توبه هر حال مال منی و هیچی غلطی نمیتونی بکنی اما خواستم بگم که یه وقت فکر غلطی دربارم نکنی که آدمی هستم که بی دلیل رو دختر ها دست بلند می کنم و روی حرفم نمی ایستم
دیگه تکرار نمیشه من زدمت و از خودم یه تصور بدی تو ذهن تو به جا گذاشتم و این کار دیگه تکرار نمیشه همین
ویو فکر سانزو
چه کصی دارم میگم آخه؟
اصن مگه برام مهمه اون چجوری دربارم فکر میکنه
پس چرا دهنم خود به خود این کلمات رو میگه دلم میخواد توسط اونن بخشیده بشه
ویو راوی
سانزو حرفاش رو زد و منتظر جواب نانسی بود
نانسی با چهره ای که سرخ شده بود برگشت
+ من میدونم که اون اتفاقی بود و مرسی که این تصور بد رو بهم زدین * بریده بریده
سانزو برای لحظه ای جا خورد و انگار بدنش آزاد شده بود و چماش برق می زد
_ آها پس یعنی الان دیگه وقتشه تورو کاملا مال خودم بکنمت
+ چی مگه من تا الان مال شما نبودم
( نانسی : وای خدا این چی بود من گفتم)
_ لبخند زدن * راست میگی تو مال منی و اینو خودتم خوب میدونی پس هرکاری دلم خواست باهات میکنم
دوستان پارت بعد هنتای هست مرسی که گزارش نمیکنی
یا دوست نداشتی نخون مشتی
مرسی که حمایت میکنید 🎀
- ۳۳۹
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط