با تو از شب ها
با تو از شب هاے
سرد بے کسے مےگویم
از التهاب اشک
، از عبور سنگین لحظه ها
و سکوت مرگ آور حسرت،
در این صحراے بےپایان،
به روے ماسه هاےسرنوشت
خویش مے بارم
نه ناےرفتن دارم،
نه تاب ماندن
آرام و سنگین قدم بر مےدارم،
به کدامین سو،
نمےدانم
سر به سوےآسمان مےکنم،
معبودا!
از این همه گذشتن خسته ام،
پناهم ده امشب،
که از خویشتن گسسته ام،
به راه خود ادامه مےدهم،
چشمانم به دوردست هاخیره مانده،
گام هایم،
آرام و
آرام تر مےشوند،
دیگر سرما
تمام وجودم را گرفته
نفس هایم به شماره افتاده
و دیگر توان ایستادن ندارم،
هواے پریدن به سرم زده،
ندایے در من نجوا مےکند،
باور کن فردا خواهد آمد...
سرد بے کسے مےگویم
از التهاب اشک
، از عبور سنگین لحظه ها
و سکوت مرگ آور حسرت،
در این صحراے بےپایان،
به روے ماسه هاےسرنوشت
خویش مے بارم
نه ناےرفتن دارم،
نه تاب ماندن
آرام و سنگین قدم بر مےدارم،
به کدامین سو،
نمےدانم
سر به سوےآسمان مےکنم،
معبودا!
از این همه گذشتن خسته ام،
پناهم ده امشب،
که از خویشتن گسسته ام،
به راه خود ادامه مےدهم،
چشمانم به دوردست هاخیره مانده،
گام هایم،
آرام و
آرام تر مےشوند،
دیگر سرما
تمام وجودم را گرفته
نفس هایم به شماره افتاده
و دیگر توان ایستادن ندارم،
هواے پریدن به سرم زده،
ندایے در من نجوا مےکند،
باور کن فردا خواهد آمد...
- ۸۸۹
- ۲۲ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط