{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خب به درخواست پیشی یه فیک درباره مینسونگ میخوام بنویس

خب به درخواست پیشی.... یه فیک درباره مینسونگ میخوام بنویسم... ولی تاریخی هستش...
My sexy crown prince is about to be crushed under my feet.
ولیعهد سکسیم قراره زیر پاهام له بشه



قصر پادشاهی - تالار تمرینات نظامی

خورشید تازه طلوع کرده بود و مه نازکی روی سنگ‌فرش‌های حیاط قصر نشسته بود. هان جیسونگ، ولیعهد جوان و سرکش، با بی‌حوصلگی روی صندلی چوبی‌اش لم داده بود. لباس‌های حریر زرد و سرخش زیر نور صبحگاهی می‌درخشید، اما چهره‌اش نشانی از شکوه نداشت؛ فقط کلافگی بود.

او به محافظ قبلی‌اش که به خاطر یک اشتباه کوچک اخراج شده بود، حتی فکر هم نمی‌کرد. برای هان، محافظ‌ها فقط سایه‌هایی بودند که آزادی‌اش را محدود می‌کردند.

پدرش، پادشاه، با صدای بلند اعلام کرد: «جیسونگ! این بار کسی رو برات انتخاب کردم که نه تنها بهترین شمشیرزنِ امپراتوریه، بلکه کسیه که می‌تونه زبونِ تند تو رو هم مهار کنه.»

هان پوزخندی زد و بادبزنش را باز کرد. «پدر، قبلی‌ها هم همین رو می‌گفتن. همه‌شون جلوی من زانو می‌زنن و جرئت ندارن حتی توی چشمام نگاه کنن.»

اما همان لحظه، صدای قدم‌های محکم و سنگینی از انتهای تالار شنیده شد. مردی با لباس رزم مشکی و چرمی وارد شد. شمشیر بلندی با دسته‌ای از طلا و سنگ یشم به کمر داشت. برخلاف بقیه، او سرش را پایین نینداخته بود.

او لی مینهو بود.

مینهو ایستاد. چشمانش مثل چشمان یک گربه، تیز و براق بود. او به جای اینکه بلافاصله تعظیم کند، نگاهی خونسرد و سرتاسری به هان انداخت؛ نگاهی که انگار داشت تمامِ ضعف‌های ولیعهد را زیر آن لباس‌های گران‌قیمت می‌سنجید.

هان از این نگاهِ گستاخانه جا خورد. بادبزنش را بست و صاف نشست. «تو... چطور جرئت می‌کنی اینطوری به من نگاه کنی؟»

مینهو بالاخره یک تعظیمِ کوتاه و نمایشی کرد، اما وقتی سرش را بالا آورد، گوشه‌ی لبش به یک لبخندِ کج و تمسخرآمیز مایل شد. صدای بم و مردانه‌اش در تالار پیچید: «من اینجام تا از جونِ شما محافظت کنم، سرورم. و برای اینکه بدونم از چی محافظت می‌کنم، باید خوب براندازتون می‌کردم... حتی اگه چیزی که می‌بینم، فقط یه شاهزاده‌ی لوس و بی‌قرار باشه.»

نفس در سینه‌ی هان حبس شد. هیچ‌کس تا به حال جرئت نکرده بود با او اینطور حرف بزند. صورت هان از عصبانیت و چیزی شبیه به هیجان، سرخ شد. «تو... تو فقط یه محافظی! حق نداری...»

مینهو یک قدم جلوتر آمد. حالا آنقدر نزدیک بود که هان می‌توانست بوی چرم و فلز و رایحه‌ی تلخِ عودِ تن او را حس کند. مینهو کمی خم شد و مستقیماً توی چشم‌های لرزان هان زل زد.

«از امروز به بعد، من سایه‌ی شمام. هر جا برید، من اونجام. هر کاری کنید، من می‌بینم. و اگه بخواید از قوانین قصر فرار کنید...» مینهو دستش را به سمت قبضه‌ی شمشیرش برد و با انگشت شستش کمی تیغه را بیرون کشید که صدای فلزیِ ترسناکی داد. «...اون وقت مجبور می‌شم با روش‌های خودم شما رو سر جاتون بشونم. فرقی نمی‌کنه ولیعهد باشید یا نه.»

هان آب دهانش را قورت داد. او همیشه فکر می‌کرد قدرت در دست اوست، اما نگاهِ مینهو... نگاهِ مینهو به او فهماند که از این به بعد، قفسِ طلایی‌اش یک نگهبانِ بسیار خطرناک و مسلط پیدا کرده.

خب هورنی های قشنگم نگران نباشین قراره دارک بشه☺️🎀
دیدگاه ها (۱۰)

........ 🤧

بومگیو جیش نکنه من میمیرم🤣.. اهم خب سسشعر بسه.. پارت ۴my fuc...

BL مینسونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط