LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ²
اون چهره زیبا و معصوم...خیلی آشنا به نظر میرسه ولی...کجا دیدتش ؟! سعی کرد چهره شو به یاد بیاره اما انگار هیچ جایی ندیدتش
تهیونگ : ا...اشکالی نداره
صداش اون سردیه همیشگی رو نداشت ، اینبار به چیزی نرم تر و مهربون تر تبدیل شده بود . پسر کمی تعظیم کرد و رد شد بی خبر از تهیونگ که همونطوری بهش خیره مونده بود....
بعد از ناپدید شدن پسر میان جمعیت بلاخره به خودش اومد و گوشیش رو از توی جیبش درآورد و به منشیش زنگ زد ، بعد از دوتا بوق بلاخره جواب داد
تهیونگ : همین الان یه ماشین بفرست ، میرم خونه
_ بله حتما
دوباره گوشیش رو توی جیبش گذاشت و همونجا منتظر موند تا ماشین برسه . بعد از چند دقیقه ماشین رولز رویس مشکی جلوش پارک کرد ، سوار شد و ماشین به سمت عمارتش حرکت کرد ( راننده داره ) .
.......
یکم دیرش شده بود برای همین داشت با عجله به سمت کافه میرفت که به مردی برخورد کرد
جونگکوک : اوه ، معذرت میخوام حواسم نبود
تهیونگ : ا...اشکالی نداره
آروم از کنار مرد رد شد و به راهش ادامه داد ، بلاخره به کافه رسید و درحالی که نفس نفس میزد وارد شد . به سمت رختکن رفت و لباساشو عوض کرد و مشغول کاراش شد
~~~~~~~
بلاخره کاراش تموم شد و بعد از خدافظی از همکاراش از کافه بیرون اومد و به سمت خونه حرکت کرد ، آفتاب تقریبا رفته بود و موقع غروب آفتاب شده . کلید رو توی در انداخت و وارد خونه شد. مامانش برای خرید رفته بود پس تنهاست ، روی کاناپه ولو شد و تلویزیون رو روشن کرد .
...........
روی تخت ولو شده بود و توی افکارش بود ، شاید به اون پسری که صبح بهش برخورد کرده بود فکر میکرد با شاید به خوابایی که هرشب میدید فکر میکرد ، کم کم خوابش برد و خوابای تکراریش شروع شد....
۷ مارس ۱۵۲۳
جلوی پیرمردی وایساده بود که احتمالا پدرشه و عصبانی به نظر میرسید ، دو مرد دستاشو گرفته بودن و اجازه نمیدادن حرکت کنه
_ بهت گفته بودم به اون خدمتکاره هرزه نزدیک نشو
از صدایش عصبانیت میچکید
تهیونگ : راجبش درست صحبت کن
صدای فریادش توی اتاق پیچید
_ حالا دیگه صداتو برای من بلند میکنی ؟! تو یه اشراف زاده ای و اون فقط یه خدمتکاره ، گفته بودم اگه یه بار دیگه بهش نزدیک بشی به حساب جفتتون میرسم
تهیونگ : جرات داری بهش نزدیک شو تا سرتو از تنت جدا کنم
از بین دندون های به هم قفل شده اش زمزمه کرد و خواست حرکت کنه ولی اون دوتا مرد خیلی محکم سرجایش نگهش داشتن
_ خیلی شجاع شدی ، خب پس باید بهت نشون بدم قدرت دست کیه ! فردا صبح با طلوع آفتاب جلوی چشم همه اعدامش میکنم
جمله آخر رو با قاطعیت گفت . تهیونگ میخواست بهش حمله کنه اما نمیتونست حرکت کنه
تهیونگ : نمیزارم بلایی سرش بیاری
فریاد زد و صداش توی عمارت مرمری طنین انداز شد
( صحنه عوض میشه و فردا صبح میشه خوابا که میدونین چجوریه دیگه نمیفهمی چجوری صحنه عوض میشه )
تقریبا موقع طلوع آفتاب بود ، پسرک خدمتکار ( جونگکوک ) با لباسای پاره و بدنی زخمی روی زمین زانو زده بود ، چشماش رو با پارچه ای بسته بودن و مرد هیکلی ای با شمشیری بزرگ کنارش وایساده بود . مردم روستا دورشون حلقه زده بودن و تهیونگ هم اونجا بود ، دستاشو با طناب بسته بودن و چند نفر محکم نگهش داشته بودن تا نتونه حرکت کنه . فریاد میزد و اشک گونه هاتو خیس کرده بود
تهیونگ : ولش کنین ، تقصیر اون نیست
فریاد زد ولی بی فایده بود چون هیچکس بهش گوش نمیداد . با بالا اومدن خورشید و روشن شدن هوا جلاد شمشیرش رو برداشت ، صدای فریاد های تهیونگ بالا رفت
تهیونگ : نه ، جرات نکن بهش آسیب بزنی
فریاد زد و سعی کرد تکون بخوره . بدن جونگکوک از ترس میلرزید و میدونست دیگه راه فراری نداره و کارش تمومه ، چیزی نمیتونست ببینه اما صدای فریاد های تهیونگ رو میشنید . جلاد شمشیرش رو بالا برد
تهیونگ : قول میدم توی زندگی بعدیمون پیدات میکنم ، هر طور شده پیدات میکنم
فریاد زد و این آخرین چیزی بود که جونگکوک شنید ، شمشیر جلاد پایین اومد و خون همه جا پاشید
ناگهان تهیونگ از خواب پرید ، نفس نفس میزد و اشک گونه هاشو خیس کرده بود. نشست و لیوان آب رو از روی میز کنار تخت برداشت و یکم ازش خورد و اشک هارو از روی گونه هاش پاک کرد و به تاج تخت تکیه داد . هنوز اون صحنه ها توی ذهنش بود ، با اینکه نمیدونست چه اتفاقی افتاده اما نمیتونست اونا رو از ذهنش بیرون کنه ناگهان چهره اون پسری که صبح بهش برخورد کرده بود اومد توی ذهنش و متوجه شد هیچ فرقی با پسری که توی خواب دیده بود نداشت....
...ادامه دارد
نه بابا من که گریه نکردم
PART : ²
اون چهره زیبا و معصوم...خیلی آشنا به نظر میرسه ولی...کجا دیدتش ؟! سعی کرد چهره شو به یاد بیاره اما انگار هیچ جایی ندیدتش
تهیونگ : ا...اشکالی نداره
صداش اون سردیه همیشگی رو نداشت ، اینبار به چیزی نرم تر و مهربون تر تبدیل شده بود . پسر کمی تعظیم کرد و رد شد بی خبر از تهیونگ که همونطوری بهش خیره مونده بود....
بعد از ناپدید شدن پسر میان جمعیت بلاخره به خودش اومد و گوشیش رو از توی جیبش درآورد و به منشیش زنگ زد ، بعد از دوتا بوق بلاخره جواب داد
تهیونگ : همین الان یه ماشین بفرست ، میرم خونه
_ بله حتما
دوباره گوشیش رو توی جیبش گذاشت و همونجا منتظر موند تا ماشین برسه . بعد از چند دقیقه ماشین رولز رویس مشکی جلوش پارک کرد ، سوار شد و ماشین به سمت عمارتش حرکت کرد ( راننده داره ) .
.......
یکم دیرش شده بود برای همین داشت با عجله به سمت کافه میرفت که به مردی برخورد کرد
جونگکوک : اوه ، معذرت میخوام حواسم نبود
تهیونگ : ا...اشکالی نداره
آروم از کنار مرد رد شد و به راهش ادامه داد ، بلاخره به کافه رسید و درحالی که نفس نفس میزد وارد شد . به سمت رختکن رفت و لباساشو عوض کرد و مشغول کاراش شد
~~~~~~~
بلاخره کاراش تموم شد و بعد از خدافظی از همکاراش از کافه بیرون اومد و به سمت خونه حرکت کرد ، آفتاب تقریبا رفته بود و موقع غروب آفتاب شده . کلید رو توی در انداخت و وارد خونه شد. مامانش برای خرید رفته بود پس تنهاست ، روی کاناپه ولو شد و تلویزیون رو روشن کرد .
...........
روی تخت ولو شده بود و توی افکارش بود ، شاید به اون پسری که صبح بهش برخورد کرده بود فکر میکرد با شاید به خوابایی که هرشب میدید فکر میکرد ، کم کم خوابش برد و خوابای تکراریش شروع شد....
۷ مارس ۱۵۲۳
جلوی پیرمردی وایساده بود که احتمالا پدرشه و عصبانی به نظر میرسید ، دو مرد دستاشو گرفته بودن و اجازه نمیدادن حرکت کنه
_ بهت گفته بودم به اون خدمتکاره هرزه نزدیک نشو
از صدایش عصبانیت میچکید
تهیونگ : راجبش درست صحبت کن
صدای فریادش توی اتاق پیچید
_ حالا دیگه صداتو برای من بلند میکنی ؟! تو یه اشراف زاده ای و اون فقط یه خدمتکاره ، گفته بودم اگه یه بار دیگه بهش نزدیک بشی به حساب جفتتون میرسم
تهیونگ : جرات داری بهش نزدیک شو تا سرتو از تنت جدا کنم
از بین دندون های به هم قفل شده اش زمزمه کرد و خواست حرکت کنه ولی اون دوتا مرد خیلی محکم سرجایش نگهش داشتن
_ خیلی شجاع شدی ، خب پس باید بهت نشون بدم قدرت دست کیه ! فردا صبح با طلوع آفتاب جلوی چشم همه اعدامش میکنم
جمله آخر رو با قاطعیت گفت . تهیونگ میخواست بهش حمله کنه اما نمیتونست حرکت کنه
تهیونگ : نمیزارم بلایی سرش بیاری
فریاد زد و صداش توی عمارت مرمری طنین انداز شد
( صحنه عوض میشه و فردا صبح میشه خوابا که میدونین چجوریه دیگه نمیفهمی چجوری صحنه عوض میشه )
تقریبا موقع طلوع آفتاب بود ، پسرک خدمتکار ( جونگکوک ) با لباسای پاره و بدنی زخمی روی زمین زانو زده بود ، چشماش رو با پارچه ای بسته بودن و مرد هیکلی ای با شمشیری بزرگ کنارش وایساده بود . مردم روستا دورشون حلقه زده بودن و تهیونگ هم اونجا بود ، دستاشو با طناب بسته بودن و چند نفر محکم نگهش داشته بودن تا نتونه حرکت کنه . فریاد میزد و اشک گونه هاتو خیس کرده بود
تهیونگ : ولش کنین ، تقصیر اون نیست
فریاد زد ولی بی فایده بود چون هیچکس بهش گوش نمیداد . با بالا اومدن خورشید و روشن شدن هوا جلاد شمشیرش رو برداشت ، صدای فریاد های تهیونگ بالا رفت
تهیونگ : نه ، جرات نکن بهش آسیب بزنی
فریاد زد و سعی کرد تکون بخوره . بدن جونگکوک از ترس میلرزید و میدونست دیگه راه فراری نداره و کارش تمومه ، چیزی نمیتونست ببینه اما صدای فریاد های تهیونگ رو میشنید . جلاد شمشیرش رو بالا برد
تهیونگ : قول میدم توی زندگی بعدیمون پیدات میکنم ، هر طور شده پیدات میکنم
فریاد زد و این آخرین چیزی بود که جونگکوک شنید ، شمشیر جلاد پایین اومد و خون همه جا پاشید
ناگهان تهیونگ از خواب پرید ، نفس نفس میزد و اشک گونه هاشو خیس کرده بود. نشست و لیوان آب رو از روی میز کنار تخت برداشت و یکم ازش خورد و اشک هارو از روی گونه هاش پاک کرد و به تاج تخت تکیه داد . هنوز اون صحنه ها توی ذهنش بود ، با اینکه نمیدونست چه اتفاقی افتاده اما نمیتونست اونا رو از ذهنش بیرون کنه ناگهان چهره اون پسری که صبح بهش برخورد کرده بود اومد توی ذهنش و متوجه شد هیچ فرقی با پسری که توی خواب دیده بود نداشت....
...ادامه دارد
نه بابا من که گریه نکردم
- ۲۳۷
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط