آوای شب
آوای شب
پارت ۱۸
ویو نویسنده
بعد از اینکه دامیان رفت آنیا سریع رفت کنار خدمتکار ها
انیا: میشه منم کمک کنم ؟ میا: اما شما نباید کار ها رو انجام بد- انیا: خواهشششششش😢😢 میا: باشه چشم
موقعيت: در حال انجام کار
انیا: میاء چان شما میدونید تولد دامیان ساما کیه ؟ میا: بله ژولای ۲۰۰۱٫۶٫۱۵ ( این الکیه باور نکنید) انیا: یعنی فرداااا میا: بله سرورم ، اما سرورم نگران نباشید ارباب از تولد و شادی خوششمان نمیاد
انیا: مگه میشه ؟ اون گناه دارد ، ارباب باید شاد باشد میا ( خدمتکار) : بله حق با شماست ولی ارباب وقتش را صرف کار می کند اما از وقتی شما امدید..... شما اومدید....خیلی...خیلی...تغییر...کردن.....مثلا .... با شما وقت میگذرونه ، شما رو میبینه خوشحال میشه
انیا 🍅🍅 بود
میا ادامه داد: من در ارباب تغییرات زیادی دیدم
انیا🍅🍅: مگه قبل از اینکه من ببینه چطور بودند؟
میا: قبلش با همه سرد و خشک حتی لبخندم نمیزد اون موقع انقدر دشمن زیاد شده بود ، که کسی حاضر نشد به جنگ بره ، اما ارباب و برادرشان با هم به جنگ
رفتن و پیروز شدند ، ارباب همه چیز داشتن ولی همسری انتخاب نکرده
بودند ، پدر شان هم برای او نامزد پیدا کرده بود ولی نامزد های ارباب یا بی لیاقت بودند و یا میترسیدند از ارباب ( چون جنگجو بود)
انیا: واو چه جال- اخ
میا: ای وای بانوی من شما دستتون بریدید
انیا: ایی اشکال نداره
میا: اما بانو-
انیا: اشکالی نداره ، میرم از بیرون گلبرگ ماماریا بیارم
میا: گلبرگ ماماریا ؟؟
انیا: اوهوم ، گلبرگیه که زخما رو آروم و درمان میکنه
میا: اما شما اینو از کجا می دونید ؟؟
انیا: اوممم میرم میارمش و بعدش بهتون میگم
میا: اااا بانو صبر کنید منم میام
انیا و میا باهم گلبرگ هارا میچینن
انیا: انیا از ممنونه که کمکش کردید
میا: سرورم این چه حرفیه ؟ من باید شما ممنون باشم ، حالا میگید کجا یاد گرفتید
انیا: باشه .... ام... راستش .... وقتی پیش خانوادم زندگی می کردم با گیاهان و گوشت خیلی سرو کار داشتم ، مثلا هرقت دستم کبود می شد یا زخم میشد ازین گیاه ها استفاده می کردم
میا: ببخشید گستاخی میکنم ولی میشه به منم یاد بدید ؟ ( سرش پایین است)
انیا: سرتونو بیارید بالا البته که میشه بهت یاد بدم
میا : ممنونم ( بغلش کرد )
انیا شوکه شد ، ولی اروم بغلش کرد
میا: بانو؟
انیا: بله
میا: واقعا شما عالیی هستید
انیا: هِههههه ؟؟
میا: راستش میشه اینو به کسی نگید ؟
انیا: بله ، چیزی نیاز داری برات بگیرم
میا ( ذهن ) : وایی خیلی مهربونید بانو
انیا ذهنشو خوند ، لبخند زیبایی زد
میا خود به خود: وای بانو چه لبخند زیبایی دارید ، هِهههه معذرت میخوام
انیا: نه اشکالی نداره حرفت رو بگو عزیزم
میا: راستش بانو از وقتی که شما اومدید اینجا قصر عوض شده خدمتکارا باهاتون گرم میگرند ، از شما تعریف می کنند و خوبی تون میخوان و من خوبی که شما دارید رو از هیچ کسی ندیدم حتی توی شهر
انیا: تو هم خیلی خوبی ( همو بغل کردند)
بعد از گفتو گو های فراوان
وقت شام رسید
انیا : خوش آمدید ارباب
دامیان لبخندی زد
انیا: ارباب شام حاضره ، لطفا ازین طرف
دامیان: باشه
لباسش را آویزان کرد و به سمت میز غذا امد
در حال غذا خوردن بودند که دامیان متوجه چیزی در دست انیاشد
دامیان: ......
🎀💕
پارت ۱۸
ویو نویسنده
بعد از اینکه دامیان رفت آنیا سریع رفت کنار خدمتکار ها
انیا: میشه منم کمک کنم ؟ میا: اما شما نباید کار ها رو انجام بد- انیا: خواهشششششش😢😢 میا: باشه چشم
موقعيت: در حال انجام کار
انیا: میاء چان شما میدونید تولد دامیان ساما کیه ؟ میا: بله ژولای ۲۰۰۱٫۶٫۱۵ ( این الکیه باور نکنید) انیا: یعنی فرداااا میا: بله سرورم ، اما سرورم نگران نباشید ارباب از تولد و شادی خوششمان نمیاد
انیا: مگه میشه ؟ اون گناه دارد ، ارباب باید شاد باشد میا ( خدمتکار) : بله حق با شماست ولی ارباب وقتش را صرف کار می کند اما از وقتی شما امدید..... شما اومدید....خیلی...خیلی...تغییر...کردن.....مثلا .... با شما وقت میگذرونه ، شما رو میبینه خوشحال میشه
انیا 🍅🍅 بود
میا ادامه داد: من در ارباب تغییرات زیادی دیدم
انیا🍅🍅: مگه قبل از اینکه من ببینه چطور بودند؟
میا: قبلش با همه سرد و خشک حتی لبخندم نمیزد اون موقع انقدر دشمن زیاد شده بود ، که کسی حاضر نشد به جنگ بره ، اما ارباب و برادرشان با هم به جنگ
رفتن و پیروز شدند ، ارباب همه چیز داشتن ولی همسری انتخاب نکرده
بودند ، پدر شان هم برای او نامزد پیدا کرده بود ولی نامزد های ارباب یا بی لیاقت بودند و یا میترسیدند از ارباب ( چون جنگجو بود)
انیا: واو چه جال- اخ
میا: ای وای بانوی من شما دستتون بریدید
انیا: ایی اشکال نداره
میا: اما بانو-
انیا: اشکالی نداره ، میرم از بیرون گلبرگ ماماریا بیارم
میا: گلبرگ ماماریا ؟؟
انیا: اوهوم ، گلبرگیه که زخما رو آروم و درمان میکنه
میا: اما شما اینو از کجا می دونید ؟؟
انیا: اوممم میرم میارمش و بعدش بهتون میگم
میا: اااا بانو صبر کنید منم میام
انیا و میا باهم گلبرگ هارا میچینن
انیا: انیا از ممنونه که کمکش کردید
میا: سرورم این چه حرفیه ؟ من باید شما ممنون باشم ، حالا میگید کجا یاد گرفتید
انیا: باشه .... ام... راستش .... وقتی پیش خانوادم زندگی می کردم با گیاهان و گوشت خیلی سرو کار داشتم ، مثلا هرقت دستم کبود می شد یا زخم میشد ازین گیاه ها استفاده می کردم
میا: ببخشید گستاخی میکنم ولی میشه به منم یاد بدید ؟ ( سرش پایین است)
انیا: سرتونو بیارید بالا البته که میشه بهت یاد بدم
میا : ممنونم ( بغلش کرد )
انیا شوکه شد ، ولی اروم بغلش کرد
میا: بانو؟
انیا: بله
میا: واقعا شما عالیی هستید
انیا: هِههههه ؟؟
میا: راستش میشه اینو به کسی نگید ؟
انیا: بله ، چیزی نیاز داری برات بگیرم
میا ( ذهن ) : وایی خیلی مهربونید بانو
انیا ذهنشو خوند ، لبخند زیبایی زد
میا خود به خود: وای بانو چه لبخند زیبایی دارید ، هِهههه معذرت میخوام
انیا: نه اشکالی نداره حرفت رو بگو عزیزم
میا: راستش بانو از وقتی که شما اومدید اینجا قصر عوض شده خدمتکارا باهاتون گرم میگرند ، از شما تعریف می کنند و خوبی تون میخوان و من خوبی که شما دارید رو از هیچ کسی ندیدم حتی توی شهر
انیا: تو هم خیلی خوبی ( همو بغل کردند)
بعد از گفتو گو های فراوان
وقت شام رسید
انیا : خوش آمدید ارباب
دامیان لبخندی زد
انیا: ارباب شام حاضره ، لطفا ازین طرف
دامیان: باشه
لباسش را آویزان کرد و به سمت میز غذا امد
در حال غذا خوردن بودند که دامیان متوجه چیزی در دست انیاشد
دامیان: ......
🎀💕
- ۴۱۸
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط